سلام دوستان حالتون چطوره امیدوارم حالتون عالی عالی باشه 🙂

اولین بار هست خاطره مینویسم امیدوارم دوست داشته باشین😍

و این خاطره برمیگرده به امروز صبح ساعت ۶ 😖

خوب اول خودم رو معرفی کنم ریحانه هستم ۱۹ سالمه از استان زیبای اصفهان 🥰

بریم به سراغ خاطره: موقعی که کرونا اومد تا تموم شد من ۴بار کرونا گرفتم و روز های بدی رو پشت سر گذاشتم 😖و بدنم به شدت ضعیف شد و کسی سرما می‌خورد زود منم مریض میشدم خلاصه گفتم تا دانشگاه ها شروع نشدن تابستونم رو برم سرکاری خودم رو سرگرم کنم تا اینکه همش سرم تو گوشی باشه☺ از اول تابستون تا حالا که این خاطره مینوسم در یک مغازه لباس فروشی مشغول به کار شدم این اواخر مخصوصا شهریور خیلی سرمون شلوغ شد و هیچ کس از مشتری ها ماسک نزده بودن و چند نفر از مشتری ها هم عطسه میکردن و هرچی بهشون میگفتم ماسک بزنید بدشون می اومد و میگفتن ما چیزیمون نیست🫠 و این جور حرفا 😡😤 خلاصه سرتون رو درد نیارم روز جمعه که استراحتمون بود صبح موقعی که بیدار شدم گلوم به شدت درد میکرد منم شروع کردم قرص و شربت خوردن تا بدتر نشدم ولی اصلا هیچ کدوم از داروها اثر نکردن تا روز بعد اصلا نتونستم بخوابم بدن درد و گلو درد شدیدی داشتم هی آب جوش میخوردم انگار نه انگار لرز شدید هم داشتم سردرد مثل علائم کرونا بود که گرفته بودم

هی پدر و مادرم میگفتن برو دکتر منم میگفتم حالم خوبه (الکی😂) هی اصرار میکردن ولی گفتم حالم خوبه اگه بدتر شدم میرم تا اینکه صبح امروز اینقدر عطسه میکردم و دوروز خواب نداشتم چشمام خون افتاده بود اصلا نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم دیگه پدرم به زور 😬منو بردن اورژانس و دکتر معاینه کرد و شروع کرد به نسخه نوشتن و گفت تب داری واست سرم مینویسم منم مشکلی با سرم نداشتم

(اینم بگم که من اصلا از سرم و آمپول نمیترسم فقط استرس میگیرم همین و اینم بگم من به شدت بد رگم😞)

خلاصه رفتیم دارو هامو گرفتم اصلا فقط دیدم دوتا سرنگ و یک سرم داخل نایلون هست چون داروها دست پدرم بود دقت نکردم چه آمپول هایی داده بود رفتم قسمت تزریقات نایلون رو دادم به تزریقاتی که یک دختر خانم بود و معلوم بود تازه کار هست دراز کشیدم روی تخت که بیاد سرم رو وصل کنه و اینم بگم من اصلا نمیدونستم آمپول ها داخل سرم ریخته شده و تا آخر سرم فقط استرس داشتم

پرستاری که اومد واسم سرم زد اینقدر بد رگ بودم یک دستم رو کامل نابود کرد اینقدر سوزن سرم رو داخل دستم فشار داد هی میچرخوند منم نمیتونستم چیزی بهش بگم چشمام رو بستم و هی فشار میدادم و دید این دستم رگ نداره 😤😭 رفت سراغ اون دستم چند باری امتحان کرد تا تونست یک رگ پیدا کنه و گفت نخواب روی تخت و بشین چون رگت زود خراب میشه

خلاصه سرم تموم شد و من به شدت لرز کرده بودم و‌پدرم رفت کیک و آبمیوه گرفت خوردم تا یکم حالم خوب شد و نشستم روی تخت بیاد آمپول رو بزنه دیدم خبری نیست از پرستاره رفتم بیرون از پدرم که پرسیدم گفت داخل سرم ریخته بود و من خوشحال از درمونگاه زدم بیرون چرا خوشحال چون تزریقاتی بین‌تخت ها هیچ پرده ایی بینشون نبود و چند تا خانم سرم دستشون بود و تخت ها به شدت چسبیده بودن بهم و منم به شدت خجالتی 🫣 دلیل اینکه اتاق تزریقاتی ها بین تخت ها پرده نیست چیه واقعا ؟؟

این‌بود خاطره من امید وارم دوست داشته باشین و عذر میخوام که اینقدر طولانی شد