سلام‌ به همگی 🤗

اصلاً انقدر به تلگرام سر نمیزنم یادم رفته بود اینجا رو🤭

اميدوارم احوال همگی خوب باشه 🥰

من مائده ام😊

فارق التحصیل رشته مدیریت بازرگانی

متاهلم و شوهرم ارسلان پزشک

بچه های قدیمی من و میشناسن🙃

قبلا چندتا خاطره گذاشتم و آخرین خاطره ام هم مال ختم‌ پدربزرگم بود 😔😔

و خب از اون موقع تا حالا شاید بیشتر از ۷ ماه گذشته باشه

توی این چند وقت اتفاقات ریز و درشت زیادی پیش اومده

چندباری مریض شدم و یه بارم توی یه مجتمع خرید بخاطر دعوای دو نفر من توی پله برقی افتادم😬(اگه دوست داشتید تعریف میکنم)

اما خاطره ای که الان بعد از دیدن یهویی کانال به سرم زد براتون تعریف کنم مال همین اواخر

اربیعن امسال خیلی از اقوام ما به سفر کربلا رفتن و منم خیلی دوست داشتم برم .☹️

ولی ارسلان باید یه مسافرت اجباري و البته غیر کاری میرفت و برای همین هم نه خودش میتونست با من بیاد و نه اجازه داد من با داداشم و زنداداشم برم 🙁

قبلا گفته بودم که یه برادر بزرگتر به اسم دانیال دارم و همسرش دلارام هم دوست خیلللللی صمیمی خودمه

اونا عقد کردن و بخاطر فوت پدربزرگم هنوز عروسی نگرفتن

دیگه خلاصه که ارسلان رفت مسافرت و دانی و دلی اینام رفتن اربعین کربلا

از طرفی نمیدونم چرا حالا که من دلم می‌خواست برم همه عالم و آدم که اصلا سال به ۱۲ ماه هیچ کجا نمیرفتن هم رفتن😐

مامانم به شوخی میگفت همه فهمیدن تو میخوای بری اونام هوس کردن 😂😂

دیگه القصه که من موندم و،.... دایی هام،زندایی هام،یدونه از خاله هام با دخترش و از سمت پدری، عموم و یکی از عمه هام با شوهر و بچه هاش همه رفتن کربلا

منم بخاطر نبود ارسلان یکی دو روز به اصرار پدرشوهرم رفتم خونه اونا و چند روز آخر اربعین هم به خونه پدریم رفتم تا زمان برگشت اقوامم ،خونه بابام باشم

یه روز قبل اربعین(چهارشنبه ) بود که دانیال و دلارام برگشتن.

سفرشون تقریبا ۱۰ روزی طول کشید.

از سر شب که باهم در تماس بودیم دانیال گفته بود که نصف شب میرسن، برای همین منم‌ بخاطرشون بیدار مونده بودم

تا اینکه ساعت تقریبا ۳ و نیم بود که دلارام بهم اس داد :بیداری؟ گوشی به دست بودم برای همین درجا نوشتم: آره کجایید؟ نوشت :پشت در...میای ریموت پارکینگ و بزنی دانی ماشین و بیاره تو؟

یه آره هول هولکی تایپ کردم و همون جوری با بلیز و شلوار از اتاق پریدم بیرون

پاورچین پاورچین از بغل اتاق مامانم اینا که خیلی بیخیال در خواب ناز به سر میبردن رد شدم و با ریموت به حیاط رفتم

به محض پارک کردن ماشین، اول از همه دلی رو بغل کردم و بعدم گوله شدم تو بغل داداشم

و اصلاً هم به تذکرات دانی مبنی بر اینکه (یکم مریضم و توام مریض میشی جوجو )توجه نکردم

اون شب توی یه اتاق با اون دوتا خوابیدیم و صبح هم که مامان و بابا فهمیدن دانیال و دلارام برگشتن انقدررررر بلند بلند حال و احوال و چاق سلامتی کردن که اصلا نشد یه خواب راحت بکنیم

مامانم همون روز زنگ زد به عمه هام و عمو هام و همه رو برای شام دعوت کرد خونمون

دلارام هم به همراه دانیال رفتن خونه بابای دلی برای عرض سلام و.... و ناهار و اونجا موندن

من موندم و یه عالمه کار که مامان‌جان کم کم روی سرم خراب کرده بود 😑😑

از طرفی هی لیست مهمونا رو از فامیل های بابا به فامیل های خودش و مامان بابای دلارام و مادرشوهر و پدرشوهر من ارتقا میداد😑

اون شب گذشت و خستگی مهمونی از تنم بیرون نیومده بود که عمه ام از کربلا برگشت و ما رو فرداش دعوت کرد خونه اش

(من این حرکت شام دادن بعد سفر و درک نمیکنم🤨😐)

اولش مایل به شرکت توی مهمونی نبودم چون یکم بدون ارسلان حس بدی داشتم و دوری تقربیا ۸_۹روز ازش حسابی بی‌حوصله ام کرده بود🙁😕

اصلا وقتی ازدواج میکنی دیگه دلت نمیخواد تنهایی مهمونی بری یا حتی خونه پدرت هم به اندازه خونه خودت راحت نیستی 😕

برای همین منم حسابی دلم برای خونه ام و ارسلان تنگ شده بود

ولی با این حال به اصرار دانیال و پافشاری عمه ام به اون مهمونی هم رفتم.

اون شب وقتی رفتیم خونه عمه ام ، پسرش طاها از این ویروس ها از عراق گرفته بود و حالش به حدی بد بود که همون وسط مراسم باباش بردش بیمارستان زیر سرم 😟😣

عمه ام و شوهرش هم یکم مریض بودن ولی نه به خرابی حال طاها

حالا منه بیچاره ام از همه جا بی خبر با همشون روبوسی و بغل و دست و.....😳🙁😰

اون شبم تموم شد و رسیدیم به جمعه

از همون صبحی که بیدار شدم دلدرد و کمردردی داشتم که بخاطر دوران روتین ماهانه ای که همون روز شروع شده بود من ربطش دادم به اون مقوله و با دوتا قرص مسکن سعی در رفع و رجوع مسئله داشتم 🫤

حتی وقتی با ارسلان تصویری صحبت کردم و اونم نسبت به قیافه زار و رنگ و روی بیمار گونه ام حساس شده بود، بهش گفتم بخاطر شرایط تکراریم بیحالم و اونم از همه جا بیخبر ،فقط بهم چندتا توصیه پزشکی کرد.

این کمر درد و دلدرد نه تنها خوب نشد.🙁 بلکه به حدی رسید که شنبه اول هفته رو با حالت تهوع و استفراق شروع کردم😵‍💫.

انقدررر حالم بهم خورده بود که قفسه سینه ام درد میکرد😣 .

مامانم دائم غر میزد و سعی داشت آبجوش نبات و عرق نعنا توی حلقم کنه .😑

ولی من انقدررر حالم بد بود که حتی از بوش هم عوق میزدم🤢

دیگه حتی دانیال و دلارامم از صدای حرص خوردن مامانم و صحبت بابام بیدار شدن و دانیال گیر داد که لباس بپوش بریم دکتر

با کمک دلارام حاضر شدم و رفتیم درمانگاه شبانه روزی نزدیک خونمون .

خداروشکر خلوت بود و دکترش یه آقای خیلی پیر بود که دستش درد نکنه اصلا دستم به من نزد...😒🤨

اصلا معاینه نکرد ببینه من ویروس گرفتم یا نه😐😒

وقتی فهمید دوره ماهانه ام همه رو ربط داد به اون و سر و ته ماجرا رو با یه سرم حل کرد😐

یه شرح حال عادی گرفت و فقط یه سرم با یه آمپول ضد تهوع داد که اونجا زدم و یکم بهتر شدم 🫤

ولی دلدرد و کمردرد من همچنان سرجاش بود و از دو ساعت بعدش هی بدترم میشد😑 .

دیگه آخر شب به بدن درد وسردرد و کلا همه درد های شناخته و ناشناخته روی زمین هم ختم شده بود😖😭

شاید هیچ کس باورش نشه ولی من حتی پوست کمرم و رون پاهام از درد زیاد میسوخت 😭😭

وسط این اوضاع داغون ، ارسلان هم زنگ زد که حداکثر تا فردا صبح زود میرسه و من به جای ذوق ،عزا گرفته بودم که حالا جواب غرغرهای اون و چی بدم .🤦‍♀️

اون شب به معنی واقعی کلمه مردم و زنده شدم.🤦‍♀️🥴

هرچی مامانم سوپ و کمپوت میکرد تو حلقم از گلوم پایین نرفته به یه معده درد مزخرف تبدیل میشد و حالت تهوع امانم و بریده بود🤢🤮.

دانیال و بابامم هی اصرار که پاشو دوباره بریم دکتر 😑

این وسط فقط دلارام بود که رفاقتی کنارم بود و همش دست و پای بیجونم و ماساژ میداد تا شاید آروم بگیرم😘

ولی من واقعا نای قدم از قدم برداشتن هم نداشتم

از طرفی دلدرد هام به حدی شدید شده بود که نه ميتونستم بخوابم

نه بشینم نه پاشم نه نفس راحت بکشم (و این درد و فقط یه دختر میتونه از عمق وجود درک کنه😑)

دمای معمولی خونه برای من زیر صفر عمل میکرد و عرق سرد همه جونم و خیس کرده بود 😖😣

دیگه به ناچار دست به دامن استفاده از شیاف مسکن شده بودم که اونم برای یه مدت خیلی کم دردم و به حد تقریبأ قابل تحمل رسونده بود و باعث شد با وجود ضعف و بیحیالی و بدن دردم ،از خستگی زیاد بیهوش بشم😓.

شاید دو سه ساعت خواب با همون درد اندکم نکرده بودم که با یه حس خفگی و حالت تهوع وحشتناک از خواب پریدم و فقط خودم و به حمام راهرو و توالت فرنگی رسوندم🤮🤢

انقدررررر حالم بد شده بود که جون بلند شدن از جام و نداشتم وفقط اوق میزدم 🤢

وسط این حال بدم صدای در زدن های دانیال و حرص خوردن های مامانم نشون میداد که اونا رو هم از خواب بیدار کردم و یه سری سر و صدای ديگه رو میشنیدم که جون تشخيص و تفکیکشون و نداشتم.

با بدبختی از جام بلند شدم و به زور یکم به صورتم آب زدم و همین جور دولا دولا از حمام بیرون اومدم😣

اولش قیافه نگران مامان و بابا و دانیال و دلارام رو دیدم و بعد صدای نگران ارسلان و شنیدم که چمدون به دست دم در خونمون وایساده بود: این چه رنگ و رویی😳 ؟؟؟ چرا انقدرررر حالت بده؟؟؟ 🤯

وسط این حالت بد و سوال های ارسلان من از اینکه بعد ۱۰ روز نبودش الان با همچنین قیافه داغونی از حمام اومده بودم بیرون خجالت زده بودم ☹️

بقیه خانوما رو نمیدونم ،ولی من هنوزم با ارسلان سر آراستگی و مرتب بودن سر و وضعم لااقل در حد نرمال ،تعارف داشتم و دلم نمیخواست الان من و اینجوری با موهای پریشون و رنگ شبیه جنازه و کمر خمیده ببینه ☹️

ولی اون بی توجه به این حساسیت های بچگانه من، با نگرانی جلو اومد و زیر بغلم و گرفت .

حالم انقدر بد بود که بی توجه به حضور مامان و بابام، خودم و توی بغلش جمع کردم و از شدت درد و خستگی زدم زیر گریه 😭

اونم اجازه داد حسابی گریه هام و بکنم و خالی بشم

بعدم بلندم کرد تا توی اتاقم و تختم، بردم .

روی تخت خوابوندم و از دانیال خواست که لوازم پزشکیش و از توی چمدونش بیاره.

بعدم همین جوری که اشکام و پاک میکرد لب زد:چیشده عزیزم؟؟ چرا انقدر حالت بده؟؟ مگه نگفتی یه دلدرد همیشگی؟؟

همین جور که فین فین میکردم فقط لب زدم:دارم میمیرم ارسلان

اخم کرد و غر زد:چه غلطا😠....چند روز نبودم لوس شدی ها..

انقدر بی‌حوصله بودم که بی توجه به شوخی اش غر زدم:اذییتم نکن ارسلان حالم خیلییییی بده....

_باشه عزيزم الان معاینه ات میکنم دارو برات میگیرم خوب میشی

بعدم با صدای بلند تری دانيال و صدا کرد

در اتاق بلافاصله زده شده و مامانم و دانیال اومدن تو

ارسلان با دقت فراوان مشغول گرفتن فشارم بود و مامان جانم بی کم وکاست شرح وقایع کاملی از دوران نبود داماد عزیزش و فعالیت های بنده، به عرض جناب دکتر رسوندن 🙄😒.

ارسلان تند تند یه سری چیز میز توی برگه نسخه نوشت و همین جوری که وسایلش و واسه پیدا کردن مهرش زیر و رو میکرد رو به مامانم گفت:مامان جان میشه بی زحمت یه کاچی براش درست کنید ؟؟ مامانم بدون معطلی فرامین داماد عزیزش و اطاعت کرده و از اتاق خارج شد و دانیالم برای گرفت دارو هام سریع لباس پوشید و رفت

ارسلان لب تختم نشست و همین جور که شکم و پهلوهام و آروم ماساژ میداد رو بهم گفت:میخوای یه چیزی بیارم بخوری؟؟

با انزجار کله بالاانداختم:نه حالم بهم میخوره...🤢

اونم‌ که حس کرده بود واقعا حالم بده بیشتر از این بحث نکرد و تا اومدن دانیال به ماساژ دلم و کمرم ادامه داد

مدتی بعد دانیال با یه پلاستیک پر از آمپول و سرم وارد اتاق شد و به حالت مسخره ای پلاستیک و جلوی چشمم تکون داد و گفت اوه اوه😬.....سوراخ سوراخ شدی جوجه....😶

دروغه اگه بگم‌ته دلم خالی نشد 😖

ولی بازم برای خلاصی از این رخوت و بیحالی و درد ترجیح میدادم درد هر آمپولی رو بپذیرم.

اما ارسلان اجازه نداد دانیال بیشتر از این اذییتم کنه و همین طور که پلاستیک از دست دانی میگرفت گفت:الکی نترسونش همش و میریزم توی سرم😁

دانیال با لحن با مزه ای گفت: عهههههه...خدا شانس بده 😅

بعدم خودش زودتر از بقیه غش غش خندید😂

ارسلان سرم و آماده کرد و کنارم نشست

کش مخصوص و دور بازوم بست و یکم با انگشتش روی رگ های دستم فشار داد و زير لب گفت:انقدررر فشارت پایینه که رگت پیدا نمیشه ....🤨

بعدم بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه لب زد:دستت و مشت کن...خودتم نگاه نکن قربونت برم

بی حرف اطاعت‌ کردم و در کسری از دقيقه یه درد خفیف توی دستم حس کردم و یه آی تقریبا بلند گفتم که ارسلان سریع لب زد:تموم شد عزیزم‌‌‌...تمومه...دستت و آروم باز کن ولی تکون نده ...رگت خیلی نازکه...😑

خیلی آروم دستم و باز کردم و با حال اسفناکی لب زدم:حالم داره بهم میخوره!!!🤢

خیلی خونسرد پرسيد:حالت تهوع داری؟؟

سری تکون دادم و اون دوباره گفت:عیب نداره عزیزم...نفس عمیق بکش....اگه حالتم بهم خورد فدا سرت...

بعدم سطل آشغال کوچیک گوشه اتاقم و محض احتیاط جلو آورد

اما خداروشکر با همون تمرین نفس عمیفی که با همراهی خودش کشیدم و پرت کردن حواسم، کم کم‌ محتویات سرم وارد بدنم شد و یکم از حالت تهوع ام و کم کرد.🙁

هرچند که این مریضی تقریبأ یه هفته ای زمان برد که خوب بشه و الانم چند روزه که بهتر شدم.

توی این یه هفته به زور چند قاشق غذا میخوردم که اونم با معده درد بعدش بهم زهر میشد☹️😞

طبق گفته ارسلان از این کربلایی ها ويروس گرفته بودم و معده ام درگیر شده بود😐.

یکی دو روز اولم به اصرار مامانم موندیم خونه اونا

ولی بعدش خودم خواستم که برم خونه خودمون و ارسلانم بخاطر من دو روز سرکار نرفت.

ولی خداروشکر هرچی که بود بالاخره تموم شد و الان اگه بیجونی بعد از کسالت و فاکتور بگیری، خوبم😍😅

ببخشید دیگه توش آمپول نداشت 😂

امیدوارم حال دلتون و جسمتون همیشه خوب باشه 😘

از این ویروس عجق وجق ها نگیرید 🤣

و ایام به کامتون ❤

راستی از بچه های قدیمی اگه کسی هنوزم هست یه کامنت بزارید ببينم در چه حالید🩷🤩

در پناه خدا🫡