خاطره سمانه جان
سلام سمانه ام 😊☺
خوبین خوشین ان شالله که روزگار ب کامتون باشه
خاطره :
این خاطره مربوط میشه به ۱۳ یا ۱۴ سالگیم که صبح زود پاییزی بیدار شدم رفتم مدرسه
امتحان علوم داشتم روز قبلش یکم بی حال بودم نتونسته بودم بخونم امتحانم رو بخاطر همون بد دادم . اعصابم خیلی خراب بود بدنم کوفته بود حال نداشتم راه برم
زنگ دوم ورزش داشتیم هوا یکم سرد بود معلم مزخرف ورزشمون ی قسمتی از حیاط رو مشخص کرده بود باید بین ۱ الی ۲ دقیقه پنج دور اون قسمت رو میدوئیدیم. بهش گفتم من اصلا حال ندارم میشه فرجه بگیرم.
گفت نمرات این فعالیت رو برا نوبت اول ثبت میکنم تو زمستون ک نمیشه دویید اگه شرکت نکنی نمره ورزشت خالی میمونه حالا خود دانی . گفتم باشه شرکت میکنم.😢
یادمه اون روز نصف کلاس صورتشون قرمز شده نفس نفس زنان افتاده بودن کف حیاط با یه بطری آب نصف نیمه 😂
من که دیگه اصلا نفسم در نمیومد . نفس که میکشیدم قفسه سینم میسوخت منم کنار اونا ولو شدم.
زنگ سوم دیگه حالم خیلی بد بود سرم رو گذاشته بودم رو صندلی تو سرم نبض میزد سرم ب شدت درد میکرد گفتم برم بیرون حالم عوض بشه بیام اجازه گرفتم رفتم حیاط دوستمم پری باهام اومد رسیدم آب خوری اونقدر سرفه کردم تا بالا اوردم دیگه سرم گیج میرفت ب زور رسیدیم دفتر
پری گفت خانوم عفتی حالش خیلی خرابه یکم بی حال بود بعد از زنگ ورزش بدتر شده میشه زنگ بزنید اولیاش بیان ببرن
(خانوم عفتی ناظم خوش اخلاق مدرسه بود واقعا بی نظیر بود خیلی دوسش داشتم تک بود )
اونم منو دید جا خورد گفت عزیزم تو کخ حالت بد بود چرا ورزش کردی ک ب این حال بیوفتی گفتم اون موقع نمره ورزش خالی میموند گفت من با خانوم ....حرف میزدم حل میکردم حالا باشه عیب نداره و بعدش زنگ زد بابام
بعدش رفت چای نبات آورد گفت بخور یکم روبه راه بشی الان زنگ میزنم بابات میاد
بابام اومد
رفتیم تو ماشین خیلی نگران شده بود گفت اخه تو خوب بودی چی شد یهو سرما خوردی؟
گفتم نه صبحونه نخوردم زنگ وزرشم خسته شدم ضعف کردم بخاطر همون استراحت کنم خوب میشم.
بابام منو برد خونه مامان بزرگم (مامان خودش ) که بهم برسه
چون که مامان من شاغل بود خونه نبود که بهم برسه به مامانمم نگفته بود که سمانه مریضه اونم فک میکرد من بعد مدرسه رفتم اونجا چون من ۷ روز هفته ۵ روزشو پیش مامان بزرگم بودم 😂 (بهش آنا میگم خیلی دوسش دارم خیلی سر زبون داره و روحیه ادمو خوب میکنه آدم شوخ طبعیه)
خلاصه رسیدیم اونجا آنا خیلی تعجب کرد گفت چرا رنگت پریده خوبه حالت مامان جان ؟
پس چرا زود اومدی ؟
گفتم حالم خوب نبود بخوابم بهتر میشم بیچاره خیلی نگران شد.
میوه اورد ناهارش آماده بود اورد ولی لب ب هیچی نزدم یدونه مسکن گرفتم گفتم بدنم درد میکنه قرص رو خوردم رفتم بالا خوابیدم.
بیدار که شدم بدنم کوفته تر شده بود انگار نخوابیده بودم . مامانم اومده بود پیشم دیدم پاشویه ام میکنه میگفت تبت بالاعه خیلی هذیون میگفتی آنا هم پیشم بود ناراحت بود میگفت چی شد اخه بهت. الهی درد و بلات بیاد تو سر من تو که دیروز خوب بودی یهو چرا اینقدر حالت بد شد🥺🥺
گفتم نمیدونم از دیروز بی حالم 😞😞زنگ ورزش هم پنج دور دوییدم بدتر شدم 🥺
یکم بعد بابام اومد .مامانم نگران بهش گفت رضا جان تبش رفته رفته میره بالا ببریمش دکتر
آنا: با این حال نبرید کلینیک الان زنگ میزنم ببینم سامان کی میاد؟؟
من :توروخدا من هیچ جا نمیام آنا توروخدا به سامان نگو من خوبم 🥺🥺
بابا :دخترم نمیبینی حالتو خیلی تب داری میلرزی الان بیاد معاینه بکنه ببینه چی شده بهت نترس ما پیشتیم
من :خوبم بخدا خوبم شما الکی بزرگش میکنید من هیچیم نیس استراحت کنم خوب میشم .بابا جونم خواهش میکنم ب سامان نگو
بابا :حالا بزار بیاد ببینه چی میشه دیگه
من :😢😢🫠
یکم بعدش سامان اومد خیلی خسته و پریشان بود وقتایی ک شیفت شب میشه اینجوری میشه اعصاب نداره 😑
آنا جون جریان رو گفت:
سامان گفت باشه مامان جان بزار برم دوش بگیرم بیام ببینم چی شده این دختر نق نقو
من اون لحظه:😠😤😡
منم خودمو زدم ب خواب خیلی استرس داشتم خودم میدونستم تبم بالاعه سرم به شدت درد میکرد از طرفی هم میدونستم قراره آمپول بخورم و قلبم ب شدت نا اروم میزد
داشتم با خودم فکر میکردم چیکار کنم چیکار نکنم ک گفتم اگه خواست آمپول بزنه فرار کنم خونه عمم ک نزدیک اینجا بود
ک یهو حوله تو سرش اومد تو
دلم هری ریخت خیلی استرس گرفتم
گفتم سامان اگه آمپول بدی من نمیزنم جلو نیا من خوبم نیازی ب معاینه نیست 🤦♀🤦♀
سامان تعجب کرد:سمانه عزیزم ؟😳 من ک هنوز معاینه نکردم که چرا اینطوری میکنی
همین که خواست بیاد جلو از این ور رفتم سمت در زودی رفتم حیاط و پریدم کوچه و بدو بدو رفتم خونه عمم
رسیدم آیفون رو تند تند میزدم همین ک باز کردن خیلی نفس نفس میزدم در رو باز کردن پریدم خونه رفتم عمم رو بغل کردم
تند تند گفتم سامان میخواست معاینه کنه و امپول بنویسه من فرار کردم اینجا اگه اومد در رو باز نکن توروخدا
ای وای الان میاد 🥺🥺🥺🥺
در رو ببند من نمیخوام آمپول بخورم 🥹
عمه فهمید ماجرا از چه قراره 😂
همون لحظه بابام زنگ زد به عمه
گفتم بگو اینجا نیس 😭عمه توروخدا
گفت عزیزم نمیشه که جواب ندم نترس نمیزارم سامان امپولت بزنه
بعدش جواب داد به بابا گفت که اینجاس اونم خیلی کفری شده بود گفت نگهش دار میام میبرش
منم می شنیدم گفتم توروخدا نزار بیاد 😭
بابام همون لحظه در رو زد همین ک عمه در رو باز کرد
سامان و بابام باهم وارد شدن
سامان کیفشم دستش بود
رفتم پشت عمه قایم شدم بابا بخدا خوبم چیزیم نیس
سامان توروخدا برو من خوبم چیزیم نیس راحتم بذارید
بعدش نشستم رو مبل نمیدونم یهو چی شد سرم ب شدت تیر کشید دیگه چیزی نفهمیدم
بیدار ک شدم دیدم عمم گریه میکنه
هی میگفت ای وای بچه از دست رفت زنگ بزنیم آمبولانس
سامان گفت الکی شلوغش نکن ترسیده بخاطر همون ضعف رفته فشارش رو ۷ هست
هیچیش نیس آب بیار یکم پاشویه کن اب قند ام بهش بده ما میایم
عمه رفت اورد پاشویه ام کنه😭
گفتم عمه الان عمو بابا از دستم عصبانین آمپولم نوشته من چیکار کنم 🥹
چون بابام خیلی عصبی بود ازش میترسیدم 😢
بعدش سامان اومد نشست پیشم منم آنا رو محکم تر بغل کردم گفتم آنا توروخدا بگو نزنه
آنا گفت سامان چرا قیافه گرفتی سمانه اشتباه کرده الانم ازتون معذرت میخواد
بعدش من برگشتم گفتم عمو معذرت میخوام ازت 😭ببخشید نفهمیدم چی شد دیگه تکرار نمیشه فقط آمپول نزن
سامان هم پیشونیمو بوس کرد گفت باشه آروم باش بخشیدمت هیس دیگه گریه نکن خب؟
فقط برگرد به هیچی فکر نکن
همین که گفت برگرد غم عالم ریخت رو سرم شروع کردم ب لرزیدن 🥲
دیگه چیزی نمیتونستم بگم
(بابام چیزی نمیگفت اون طرف ایستاده بودتا من بگم نه و بیاد ب زور برگردونه)
فقط پناه بردم ب بغل آنا سرم رو گذاشتم روی پاهای انا و برگشتم و هق هق گریه ام بلند شد
خیلی بده آدم موقع تزریق رفتاراش دست خودش نباشه 😭😭
سامان تق تق آمپول هارو میشکوند میکشید رو سرنگ ولی من از ترسم نگاهم نکردم ک بیشتر استرس نگیرم
سامان:سمانه عزیزم من ک هنوز باهات کاری ندارم چرا هق هق میکنی اشک ها تو نگه دار واسه موقع زدن آمپولا 😂😅
من :😭😭🥲
سامان اومد نزدیکتر که شلوارمو مرتب کنه همین که دست زد با گریه گفتم حق نداری دست بزنی آنا خودت درست کن 😭
سامان بی توجه بهم شلوارمو از دو طرف کشید پایین
آنا گفت نترس عزیزم من پیشتم هیچی نیس زود تموم میشه
لرزشم دوباره شروع شد
سامان :آروم باش عزیزم فقط هروقت گفتم نفس عمیق بکش
پنبه زد طرف راستم
یدونه نفس
نیدل رو فرو کرد یه تکون ریز خوردم
همین که شروع کرد تزریق
من:😭آخ آخ ای آنا سوختم 😭 وای 😭😭😭بسهههه
بعد اینکه سه تا نفس عمیق کشیدم در آورد
تموم شد تموم درد داشت؟ نداشت ک
(مزخرف ترین جمله همینه)
دوباره همونجا بغلش رو الکلی کرد
گفتم سامان توروخدا اون ور بزن
سامان :سیس فقط نفس عمیق
همین ک کشیدم زودی فرو کرد ب یدونه نفس عمیق نکشیده زود درآورد
ولی جای قبلی بازم درد میکرد
بعد اون طرف پنبه کشید
،من :هقم هقم بیشتر شد تمومش کن مگه چقدر من دیگه تحمل ندارم 😭😭😭
سامان :نفس عمیق 🤨 آخری تموم شد
نفس رو ک کشیدم پشتم سوخت
این انصافا خیلی درد داشت
از لحظه ورود درد داشت تا آخرش
سامان:عزیزم یکم همکاری کن زود تموم بشه
من:نمیتونم نزن اینو تورو جون هرکی دوس داری نزن نزن 😭😭
سامان اصلا بهم توجه نکرد و نیدل رو وارد کرد
نفس عمیق بکش
دیگه نکشیدم خیلی دردم گرفت دیگه نفسم بالا نمیومد سفت کردم که نزنه خیلی میسوخت
سامان :شل کن سمانه
اصلا توجه نکردم دید حرفی نمیزنم
گفت :بهت میگم شل کن انگار من باهاش شوخی دارم سوزن تو پات میشکنه
(با صدای بلند )
ی ذره شل کردم زود تزریق کردم مردم زنده شدم هق هقم بیشتر شد
سامان دست از سرم بردار چرا صدات و انداختی سرت خب از درد مردم 😭😭😭چرا هیچ کس به حرفم توجه نمیکنه
ای وای سوختم سوختم 😭😭
آنا جون سوخت درد میکنه جاش 😭
سامان :عزیز دلم تموم شد تموم همینا بود همزمان جاشون ماساژ میداد هی دردش بیشتر میشد
تموم کن دست بهم نزن برو
بزار جذب شه کم خودتو لوس کن بزرگ شدی دیگه
آنا:دستتو بردار هلاک شد بچه😠
باشه چقدرم طرفدار داره
اونقدر گریه کردع بودم آنا هم موهامو نوازش کرده بود
خوابم برد
خلاصه خوابیدم بیدار شدم حالم خیلی بهتر شد.
خاطره بچگی همین بود