سلام امیدوارم که خوب باشید

من اولین باره که اینجا خاطره مینویسم

اسمم دلارام، 25 سالمه و عکاسم

خاطره تقریبا برای چند ماه پیشه که نامزدم اقا سینا مریض شده بود

بخاطر شرایط کاری که داریم 2.3 روز پیش هم هستیم فقط😢

بعد چند روز وقتی همدیگه رو دیدیم به اصرار من رفتیم دکتر👩🏼‍⚕️

اولش هم قبول نمیکرد مجبور شدم بگم بیا بریم منم حالم خوب نیست که دوتایی رفتیم

دکتر جفتمون معاینه کرد ولی منکه چیزیم نبود

مشغول نوشتن دارو برای سینا بود و داشت توضیح میداد که سرماخوردگی خیلی سادس و با مراقبت اینا حل میشه، یهو از دهنم در رفت گفتم : اصلا در کل ضعیف شده، چند مدته تند تند مریض میشه

دکتر هم با سر تایید کرد و به نوشتن ادامه داد

آخرش گفت خب بفرمایید از داروخانه داروها بگیرید دوتا آمپوله همین الان بزنید بهتره😇💉

یهو دیدم سینا سرخ شد ( اخه از آمپول میترسه)

از دکتر تشکر کردیم و اومدیم بیرون

سینا گفت بشین برم داروها بگیرم و بیام

بعد چند دقیقه که اومد رفتیم اتاق تزریقات

یه خانم میانسال مهربون بود که گرفت داروها نگاه کرد گفت : جفتش تقویتی اول میزنم بعدا برید صندوق حساب کنید

سینا اصرار داشت منو از اتاق بیرون کنه

گفتم باشه همینجا میمونم کنار تخت نمیام

خانمه خندید و گفت برعکسه

وایستادم تا تزریق انجام بشه

یهو صدای آیی گفتن سینا اومد😩

خانم تزريقات : یکم تحمل کن دیگه میخواستی به دکتر بگی تقویتی نده بهت

سینا : اخ تموم نشد؟

چند لحظه بعد خانم اومد بیرون و به من گفت برو پیشش اشکش دراومد نازک نارنجی

یکم براش ماساژ بده 😉

منم رفتم داخل دستم گذاشتم جای تزریقش یکم ماساژ دادم

سینا : دلی میکشمت😖

+ به من چه؟🤐

سینا : تو گفتی ضعیف شده دکترم امپول داد ای ای یواش فشار نده🤧

+ خب عیب نداره لازم بود برات😌

سینا : حرف نزن قهرم باهات🤨

خندیدم و هیچی نگفتم

وقتی بلند شد بره بیرون کفشش که پوشید بند کفش منو گرفت بازش کرد و رفت

زیر لب گفتم : مرض داری بچه😒

وقتی اومدم بیرون خانم تزريقات بهم گفت : آقاتون خیلی لوسه هاا 😂

*نتیجه اخلاقی : وسط نسخه نوشتن دکتر دخالت نکنید یهو همه چیز می افته گردن شما😅

اگر دوست داشتید میتونم خاطره آنفولانزا گرفتن جفتمون تعریف کنم🙂

امیدوارم هیچ وقت درگیر دکتر و آمپول نباشید 😘