سلام دوستان

گیتام✨

امیدوارم حالتون عالی باشه

مرسی از لطفتون در کامنت ها❤️

ادامه خاطره قبل:

اون روز ساعت حدود ۷و ربع صبح بود که امیر خوابش رفت منم رفتم تو حال یکم لباس و وسیله ها رو جمع و جور کردم و ساعت ۸ دوباره خوابم گرفت و رو کاناپه تو حال خوابم رفت

تازه خوابم داشت عمیق میشد که زنگ در زده شد

هول کرده و خوابالو دویدم سمت در از چشمی نگاه کردم دیدم پوریا ست

درو باز کردم پوریا با انرژی و سرحال گفت به به ساعت خواب گیتا خانم!

گفتم خدا لعنتت کنه یهو از خواب پریدم سردرد گرفتم🤦‍♀

رفتم تو آشپزخونه نشستم رو صندلی پوریا با خنده اومد یه لیوان آب بهم داد خوردم بهتر شدم.

گفت امیر کجاست؟

گفتم خوابه کمردرد شدید گرفته دیشب تا صبح نخوابیده تازه ۲ ساعته مسکن زدم خوابش رفته....

گفت بعله منم برای همین این وقت صبح اومدم اینجا

گفتم تو از کجا میدونی؟؟؟؟

گفت امیر بهم پیام داده بود قبل از مطب بیام ببینمش

گفتم خواهش میکنم بیدارش نکن تازه خوابیده بچم

گفت کار دارم نمیتونم بمونم برو آروم بیدارش کن

رفتم پیش امیر انقدر آروم و عمیق خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم

سرشو بغل کردم و اروم پیشونیش رو بوسیدم یهو وحشت زده چشماشو باز کرد گفت چیشده؟!😨

گفتم هیچی قربونت برم آروم باش چیزی نشده پوریا اومده میخواد ببینت

گفت اوکی بگو بیاد

از اتاق رفتم بیرون دیدم پوریا نیست، یهو از اتاق آرش اومد بیرون با لحن جدی و نگران گفت گیتا خانم این بچه تب داره ها هواست هست؟!😐

یعنی با اون بی خوابی و حال بد خودم و امیر فقط همین یکی رو کم داشتم و از اون رو مخ تر حساسیت های پوریا....🤦‍♀🤦‍♀

گفتم دیشب که حالش خوب بود منم درگیر امیر بودم شاید تازه تب کرده

با خنده گفت اون بچه خودش پزشکه شما هواست به این یکی بچه باشه

تو اون حالم دلم میخواست خفش کنم با این کنایه های مسخرش! با نگاهم قشنگ حسم رو بهش فهموندم😂😂

رفتم پیش آرش دیدم بی حوصله و با حال بد نشسته رو تخت گفتم صبحت بخیر پسر قشنگم😍

از شدت تب چشماش اشکی بود🤒

بغلش کردم گفتم چیشدی تو مامان جان؟؟؟

گفت مریض شدم مامان🥺😢

گفتم دورت بگردم پاشو دست و صورت بشور صبحونه بخور بهت دارو بدم بخوری خوب میشی

آرش رفت دست و صورتشو بشوره منم رفتم پیش امیر دیدم دمر خوابیده و پوریا داره معاینه میکنم و ریز ریز غر میزنه

گفتم چیشده؟؟؟؟

امیر گفت هیچی

پوریا یهو منفجر شد گفت بعله از نظر شما هیچی نشده بیا ۴ تا پیروکسیکام دیگه هم بهش تزریق کن😡

یهو امیر کلافه گفت میشه انقدر شلوغش نکنی!

پوریا با لحن آروم گفت بیخیال گیتاجان متاکاربامول رو برام بیار

گفتم گرفتگیه یا دیسک؟!

گفت هردو ولی بیشتر دیسکش اذیتش میکنه باید دارو استفاده کنه و یکم بیشتر مواظب خودش باشه، استخر و شروع کنه و اگر بهتر نشه پیش متخصص براش وقت بگیرم بنظرم به فیزیوتراپی نیاز داره

پوریا متاکاربامول رو کشید تو دو تا سرنگ ۵ سی سی

خیلی وحشتناک بود واقعا

همونطور که با وحشت نگاهشون میکردم گفتم اینو بزنه خوب میشه دیگه؟؟؟؟

پوریا گفت امیدوارم

گفتم کاش دم صبح همینو براش میزدم زودتر خوب میشد

پوریا گفت بعله انقدر دل نازکی آقا دلش نیومده به شما بگه اینو بزنی از شدت درد پیروکسیکام زده!!!!😒

گفتم خب پیروکسیکام مگه چه اشکالی داره؟؟؟؟؟؟

پوریا همونطور که سرنگ ها رو هواگیری میکرد گفت برای معدش خوب نیست عزیز من لطفا دیگه براش نزن

گفتم من بمیرم براش🥺

امیر کلافه گفت گیتا!!!!

گفتم جانم رفتم کنارش دستاشو گرفتم

دستای من یخِ یخ بود با دیدن اون سرنگ های بزرگ من بیشتر از امیر ترسیده بودم🤦‍♀🥺

شلوار امیر و از طرفی که سمت پوریا بود کشیدم پایین و خودم سمت دیگش نشستم و دستشو محکم گرفتم تو دستم

پوریا پد الکلی کشید و نیدل رو وارد کرد

با چشمای بغضی زول زدم به امیر که از درد خودشو جمع کرده بود و اخماش رفته بود تو هم...

پوریا بعداز اسپیره شروع کرد به پمپ کردن که امیر یهو تکون خورد و گفت هییییییییییی

که معلوم بود درد و سوزش بدی رو داره تحمل میکنه😓

پوریا یکم مکث کرد و دوباره تا شروع کرد به پمپ کردن امیر گفت آااااای

پوریا دوباره مکث کرد

امیر محکم دستمو فشار میداد و اروم زیر لب ناله میکرد منم که همش قربون ریختش میرفتم😂😂

پوریا شروع کرد پمپ کردن

منم با دست دیگم شونش رو ماساژ میدادم که یهو امیر با صدای بلند گفت اخخخخخخخخ بسسسه دیگه🤦‍♂😠

پوریا یهو جا خورد چون سابقه نداره امیر انقدر کم طاقت باشه دست دیگش رو گزاشت رو کمر امیر و با ناراحتی گفت تحمل کن دیگه آخرشه قربونت برم

دوباره تا یکم دیگه پوریا پمپ کرد امیر با صدای بلند گفت آخ آخ واااااااای.... مگه نمیفهمی میگم بسسسسه؟؟؟!!😡😡😡

خیلی عصبی شده بود!!!!

با چشمای گریون به پوریا گفتم تروخدا تمومش کن دیگه حالش خیلی بده

پوریا کلافه گفت باشه یه لحظه ساکت شید

نیم سی سی مونده بود اونم سریع خالی کرد و نیدل رو دراورد که امیر دوباره دادش رفت هوا

منکه خیلی ترسیده بودم اشکام سرازیر شده بود دستام یخ زده بود از ترس و نگرانی

امیر سرشو فرو کرده بود تو متکا تا صدای بلند آخ گفتنش خفه بشه و با مشت می‌کوبید رو تخت...

سرشو بغل کردم و نازش کردم....

پوریا شلوارشو درست کرد و میدونست اگه الان بعدی رو بزنه دیگه کتک میخوره....

پوریا یکم جای تزریق رو از روی شلوار ماساژ داد و بعد منو بلند کرد

گفتم امیرم🥺

امیر سرشو برگردوند سمتم دستمو گرفت تو دستش با لحن مهربونی که درد توش بود گفت گریه نکن باباجان🥺

پوریا نگران نشست و شروع کرد شونه و پشت گردنش رو مالید گفت داداشم خوبی؟!

امیر با بی حالی و صدای بی جون گفت خوبم😞

پوریا آروم زد پشتش به شوخی گفت پیر شدی کم طاقت شدیاااا

امیر گفت پاشید برید بیرون که اصلا حال و حوصله ندارما

پوریا گفت کجا بریم خوشگله بازم باهات کار داریم😉

امیر گفت لازم نکرده😣

من یهو کنترل خودمو از دست دادم با بغض گفتم آقای پوریا خان اون سوزن کلفت رو کردی تو پای شوهر بدبخت من که دیشب تا صبح صد دفعه از کمردرد مرده و زنده شده بعد توقع داری ساکت باشه دردشم نیاد؟؟؟!!! 😠

پوریا با تعجب گفت مگه باید چکار دیگه ایی انجام میدادم؟!!!!

رفتم سمت کشویی که کنار پای پوریا بود گفتم برو کنار ببینم😠

پوریا خودشو کشید کنار و از داخل کشو یه سرنگ ۲ سی سی برداشتم و نیدلش رو با نیدل سرنگ ۵ سی سی متاکاربامول عوض کردم و گرفتم جلوی پوریا گفت بفرمایید اینم من باید به شما یاد بدم؟؟؟

(دوستان من عصبانی نمیشم عصبانی نمیشم ولی وقتی هم که میشم یهو منفجر میشم😂)

پوریا با خنده گفت ببخشید استاد ما جسارت کردیم😄

پوریا سرنگ رو از من گرفت و رفتم کنار امیر نشستم

امیر بی صدا دستمو گرفت تو دستش و پوریا سمت مخالف رو کشید پایین و پد الکلی کشید و اروم نیدل رو وارد کرد

آسپیره کرد و شروع کرد به پمپ کردن که امیر یهو سفت شد و خودش سریع شل کرد و گفت هیییییی😖

گفتم جااااانم دورت بگردم من🥺

پوریا هم دست دیگش رو گزاشت رو کمر امیر و گفت داداش جانم نفس عمیق بکش

امیر نفس های عمیق میکشید و پوریا هم خیلی آروم تزریق میکرد

فقط آخرش امیر آروم گفت آااای

پوریا گفت جاااااان اخرشه قربونت برم ببخشید

وقتی هم که پوریا نیدل رو خارج کرد و پنبه گزاشت امیر پاشو یکم تکون داد و گفت آخخخخخخخخخ

پوریا گفت ببخشید ببخشید تموم شد عزیزم ببخشید اذیت شدی خم شد و صورت امیر و بوسید و دوباره گفت ببخشید داداش جانم🥺😍

پوریا رفت بیرون از اتاق که دستاشو بشوره بهش گفتم آرش رو هم معاینه کن ببین حالش چطوره

بعداز رفتن پوریا انقدر امیر و نازنازی کردم و ناز و نوازشش کردم تا دوباره چشماش گرم خواب شد

یه حوله هم با اتو داغ کردم گزاشتم پشتش هم جای امپولاش هم پایین کمرش که درد داشت....

امیر که خوابید رفتم بیرون دیدم پوریا و آرش چای ریختن دارن صبحونه میخورن البته پوریا داشت لقمه می‌گرفت برای آرش تا بخوره و بهش دارو بده

آرش با دیدن من با بغض گفت مامان خواهش میکنم آمپول نزنم حالم زیاد بد نیست🥺🥺

تو دلم گفتم واااااای دیگه طاقت این یکی رو ندارم🤦‍♀🤦‍♀

که پوریا با اخم بهش گفت مگه من قول ندادم که امپول ندم بهت؟!!😒

آرش بچم با بغض و ترس از اینکه نکنه پوریا زیر قولش بزنه لقمه هاش رو خورد

پوریا از توی جعبه داروها قرص و شربت داد آرش خورد و گفت هر ۸ ساعت بهش بده بخوره و خدارو هزاران بار شکر که با همون داروها سریع خوب شد و دیگه کار به آمپول نکشید....😄

موقع رفتن پوریا ازش عذر خواهی کردم گفتم ببخشید یه لحظه باهات بد حرف زدم چون بد بیدار شده بودم سرم سنگین بود طاقت ناله های امیرم نداشتم یه لحظه نفهمیدم چیشد🤦‍♀😔

پوریا هم با شوخی جمعش کرد و خداروشکر امیرم با آمپول فرداش و قرص و پماد ها خیییلی بهتر شده ولی هنوز یکم شبا درد داره....

دوستانی که تو خاطره قبل برام کامنت گذاشتید ممنونم از همتون خیلی دوستون دارم💖

خواهشا تو مکان های عمومی ماسک بزنید و مواظب این ویروس جدید باشید😷

این خاطره رو من قبلا نصفه تایپ کرده بودم و تو این هفته درگیر ویروس جدید بودم که خاطرش رو براتون مینویسم.

مواظب خودتون باشید

گیتا🌹