خاطره نازنین جان
1⃣ سلام عزیزای دلم خوبین؟ نازنین هستم ، شب و روزای فصل پاییز به کامتون هست؟ حال دل هاتون خوبه؟
اگه از حال دل من میپرسین ، حال دل منم خوبه🙂 رشته ای که دوست داشتم ( رادیولوژی) رو قبول شدم اما به خاطر کشیک های زیادش خیلی خسته ام😅
امیدوارم حال دل های شما هم همیشه خوب باشه🌼
توی کامنت های خاطره قبل گفته بودین خاطره گذاشتن تریپل لومن ( لاین مرکزی) رو بذارم، متن خاطره ممکنه کمی اصطلاحات پزشکی داشته باشه و بعضی دوستان خوششون نیاد اما چون درخواست کرده بودین براتون نوشتم ، قبل از ورود به خاطره یه نگاه به عکس هایی که براتون گرفتم و اخر خاطره گذاشتم بندازین که تصویر وسایلی که ازشون نام میبرم توی ذهنتون تداعی بشه و خاطره براتون خسته کننده نباشه.
سال سوم پزشکی بودم، اواخر دوران فیزیوپات.
تازه بهمون هیستوری گرفتن ( گرفتن شرح حال ) و فیزیکال اگزم ( معاینه بالینی ) رو یاد داده بودن.
استادی که این اموزش ها رو بهمون میداد، ازمون خواست بریم بخش اتفاقات اطفال بیمارستانی که خودش اون ماه اونجا راند میکرد ، که هر کدوم از یه مریض هیستوری بگیریم و فیزیکال اگزم انجام بدیم.
اون روزا من به دلایلی تعداد حملات آسمم بیشتر شده بود و بیشتر از قبل به اسپری سالبوتامول احتیاج پیدا میکردم ، برای همین دکتر فوق تخصص آسم و الرژیم اول اسپری ها و دز مصرفیشون رو عوض کرد و بعد از اینکه خیلی نتیجه نداد ، به مدت چند روز برام کورتون ( پردنیزولون) با دوز بالا شروع کرد تا آسمم کنترل بشه.
کورتون هم همین طوری که احتمالا میدونین فعالیت سیستم ایمنی رو ساپرس میکنه، برای همین ادم بیشتر مستعد درگیری با عفونت های مختلف میشه.
خلاصه من با این وضعیت رفتم که اولین هیستوری و فیزیکال اگزمم رو انجام بدم و یه پسر بچه ۴،۵ ساله با علائم سرفه و تب و گلودرد رو معاینه کردم و بعد از اینکه استادم تشخیص انفولانزا گذاشتن با داروهایی که براش تجویز کردن مرخصش کردن .
منم هیستوری و فیزیکال اگزمم رو وارد برگه شرح حال نویسی کردم و تحویل استاد دادم و بعد از اینکه ایراداتم رو گفتن برگشتم خونه.
با اینکه به خاطر پایین بودن سیستم ایمنیم، موقع معاینه ماسک زده بودم، اما بازم بی نصیب نموندم و بالاخره درگیر شدم و بعد ازگذشت یکی دو روز کم کم بدنم شروع به داغ شدن کرد ، و بعد از اون گلو درد ، سرفه ، بدن درد هم به علائمم اضافه شد.
بابا برام درمان ساپرتیو ( حمایتی) انفولانزا رو شروع کردن اما حال من رو به بهبود نرفت و تنگی نفس و تاکی پنه ( افزایش تعداد تنفس) هم به علائمم اضافه شد و دوباره حملات آسمم شدت پیدا کرد.
تا اینکه با CXR ای ( عکس قفسه سینه ) که ازم گرفتن ، برام تشخیص post viral pneumonia ( پنومونی یا همون عفونت ریه ، بعد از عفونت ویروسی ) گذاشتن و دستور بستریم صادر شد!
دو سه روزی از بستریم توی بیمارستان گذشت، در طول این مدت تمام داروها به جز اسپری های استنشاقی رو به صورت IV ( وریدی) گرفته بودم ، و به خاطر لاین گرفتن های متعددی که توی خونه و بیمارستان برام انجام شده بود ، تقریبا تمام لاین های دستم راپچر ( پاره) شده بود و دیگه نمیتونستن لاین جدیدی ازم بگیرن ، برای همین زنگ زدن به جراح عمومی که برای گذاشتن CV line ( رگ مرکزی) بیاد ویزیتم کنه.
دراز کشیده بودم ، به دست های سیاه وکبودم که جا به جاش کبود بود و درد میکرد نگاهی انداختم و به خاطر ترس از گذاشتن تریپل لومن و خستگی از درمان ها و تزریق های متعدد این مدت زدم زیر گریه ، مامانم که کنارم بودن بغلم کردن و یکم باهام حرف زدن که ارومم کنن ، اما کمی بعد بغض خودشون هم ترکید و از اتاق رفتن بیرون.
چند دقیقه ای گذشت برگشتن ، من هنوز داشتم گریه میکردم، برای همین مامانم برای کم اهمیت جلوه دادن ماجرا گفتن: نازنین جان اینقدر گریه نکن بسه دیگه مامان، زنگ زدم به نیما که بیاد موقع گذاشتن تریپل لومن کنارت باشه ، بابات هم چندتا مریض دیگه بیشتر نداشت گفت اونا رو ببینه سریع میاد بیمارستان. مگه بابا و داداشت میذارن اذیت شی؟ بعدم هر دوشون گفتن قبل از کارگذاری، بی حسی تزریق میشه و اصلا دردی حس نمیکنی ! الکی نشستی اینجا داری گریه میکنی!
حرفای مامانم رو باور کردم و با صحبت هاش خیالم راحت تر شد برای همین اشک هام رو پاک کردم و یک ساعتی خوابیدم .
تا اینکه با صدای پچ پچ کردنای نیما و مامان که اروم بالا سرم حرف میزدن بیدار شدم.
نیما دست کشید روی سرم گفت : بهتری جوجه؟
با بغضی که گلوم رو گرفته بود گفتم: میخوان برام cv line بذارن.
با خونسردی گفت: خب؟
گفتم : خب درد داره.
2⃣ گفت: از کجا میدونی ؟ مگه تا حالا گذاشتی؟ الکی خودت رو برای همه چی میترسونی، قبلش بی حسی میزنن اصلا درد نداره.
بدون اینکه چیزی بگم نگران نگاش کردم، دستم رو گرفت گفت: نگران نباش ، خودم پیشتم .
بعد ادامه داد ، از اینچارج بخش ( مسئول شیفت ) پرسیدم گفت جراحشون دو ، سه ساعت دیگه میاد ، من مامان رو میرسونم خونه سریع برمیگردم پیشت باشه؟
به نشانه تایید سری تکون دادم.
مامان و نیما رفتن ، منم نیم ساعتی با دوستام چت کردم و از حالم بهشون خبر دادم که از نگرانی بیرون بیان، تا اینکه اون اقای دکتر جراح به همراه اینچارج بخش وارد اتاق شدن.
ضربان قلبم تند شد ، اینکه تنها بودم و خبری از بابا و نیما نبود ترسم رو بیشتر میکرد و توی دلم دعا دعا میکردم که یکیشون زودتر برسه.
اینچارج بخش بعد از اینکه توضیحاتی راجع به علت بستری ، داروهایی که میگرفتم و خراب شدن لاین هام به اقای دکتر داد گفت : ایشون دختر دکتر فلانی هستن ( چون بابا هم یکی از متخصصین اطفال بیمارستان بودن و بیماراشون رو اونجا بستری میکردن ، میشناختنشون) خودشونم دانشجو پزشکین!
چهره اخمو اقای دکتر برای لحظه ای با یه لبخند کوچولو باز شد و بعد از سلام و احوالپرسی دوباره درهم رفت!
و بعد از بررسی وضعیتم گفت که ست سی وی لاین رو براش بیارن.
استرسم بیشتر شد گفتم : نمیشه یکم صبر کنین بابا یا داداشم هم بیان؟
دکتر گفت : نگران نباش خودم هوات رو دارم ، دختر اقای دکتر که دستمون امانت هست رو که اذیت نمیکنیم!
حرفش برام قابل باور نبود اما جز پذیرش چاره دیگه ای نداشتم.
دراز کشیدم ، نگاهم به ست سی وی لاینی که دکتر جلوم باز کرد و برای بار اول میدیدمش افتاد و وحشت کردم!
اقای دکتر که متوجه ترسم شد گفت : نگران نباش قبلش برات بی حسی میزنم و سرم رو به طرف مقابل چرخوند، موهام رو کنار زد و یک سمت گردنم رو با بتادین استریل کرد و شان جراحی رو انداخت روش.
از استرس دستام یخ زده بود و بغضی که توی گلوم مخفی کرده بودم تبدیل به اشک شد و بی اختیار اشک میریختم.
اینکه نمیتونستم ببینم چیکار میخوان بکنن حالم رو بدتر میکرد و باعث میشد ترسم بیشتر بشه، تا اینکه اولین نیدلی که حاوی لیدوکائین بود وارد گردنم شد، اینقدر درد داشت که حس کردم برای لحظه ای نفسم بند اومد، سرعت بیرون ریختن اشک هام بیشتر شد ، لبم رو روی هم فشار دادم که چیزی نگم، هنوز درد اولین جای فرود نیدل بهتر نشده بود که نیدل بیرون اورده شد و کمی اونطرف تر فرود اومد و اینکار چندین بار تکرار شد.
از درد نفسم بالا نمیومد ، میترسیدم چیزی بگم و از درد ناله کنم ، میترسیدم گردنم تکون بخوره و نیدل جای اشتباهی فرو بره!!
دکتر گفت: نازنین خوبی ؟
با صدای لرزون گفتم : خیلی درد داره
گفت : قسمت دردناکش دیگه تموم شد، از اینجا به بعد درد نداره، نگران نباش
چند دقیقه ای گذشت گردنم کامل بی حس شده بود و دیگه دردی رو حس نمیکردم.
مجدد کارش رو شروع کرد ، فشار دست و ورود یه چیز سفت مثل نیدل رو حس میکردم اما دردی رو به صورت واضح متوجه نمیشدم و بیشتر به خاطر ترسی که داشتم و اینکه تنها بودم هنوز گریه میکردم.
چند لحظه ای فشار دست روی گردنم کم و زیاد شد تا اینکه ثانیه ای کاملا برداشته شد و مجدد با فشار بیشتر گذاشته شد، دردش زیاد شد گفتم ایییی تموم شد؟
همون موقع بابا و نیما رسیدن، دکتر شان رو از روی گردنم برداشت ، خواستم سرم رو برگردونم ببینم کارش تموم شده یا نه ، نذاشت گفت بمون توی همین حالت و خودش هم با گاز استریل محل ورود نیدل بلند رو محکم فشار میداد.
بعد از سلام و احوالپرسی رو به بابا گفت ، متاسفانه نتونستم براش بذارم ، نیدل وارد شریان شد مجبور شدم سریع درش بیارم، احتمالا ورید ساب کلاوینش کمی روتیشن داره ( یعنی جای معمول اکثر افراد نیست ) ، بهتره زیر گاید سونو براش کار گذاشته بشه.
اینو که شنیدم دنیا رو سرم خراب شد و اشک هام با سرعت بیشتری جاری شدن.
بعد از چند دقیقه که با فشار دست اقای دکتر، خونریزی متوقف شد ، مجدد عذرخواهی کرد و رفت.
بابا و نیما یکم دورم چرخیدن و ارومم کردن، گردنم درد میکرد و به صورت موضعی کمی متورم و کبود شده بود.
بابا زنگ زد به یکی از دوستای رادیولوژیستش که توی همون بیمارستان مشغول به کار بود و ازش خواست زیر گاید سونو برام تریپل لومن بذاره اونم قبول کرد و گفت با بخش هماهنگ میکنه.
یکی دو ساعت بعد بیماریار بیمارستان با برانکارد اومد که منو ببره اتاق سونوگرافی. بعد ار اینکه به اتاق سونو رسیدیم، بابا و نیما برانکارد رو به داخل اتاق هل دادن و به بیماریار گفتن نیم ساعت دیگه بیاد دنبالم.
دوست بابا ازمون استقبال کرد و باهامون سلام و احوالپرسی کرد و مشغول صحبت با بابا شد.
بابا هم وضعیتم رو براشون گفت و ایشونم با مهربونی رو به من گفتن نگران نباش نمیذارم این بار اذیت شی.
3⃣ استرس زیادی داشتم، دردی که چند ساعت پیش تحمل کرده بودم ترسم رو بیشتر میکرد، برای همین این بار آینه کوچیکی رو بین دستام قایم کردم تا گاهی نگاهی بندازم ببینم میخوان چیکار کنن.
بعد از اینکه بابا کمی باهام صحبت کردن و ارومم کردن ، دوست بابا ( عمو عماد ) حاضر شد که کارش رو شروع کنه و سرم رو به سمت مقابل چرخوند، اخ بلندی گفتم، عمو سرم رو مجدد برگردوند ، دست کشید روی گردنم، جای تزریق قبلی، گفت: اخ اخ درد میکنه؟
گفتم : خیلییی.
برای همین سرم رو اروم تر از قبل دوباره چرخوند سمت مقابل و با سونوگرافی ، عروق گردنم رو بررسی کرد و بعد از اینکه با بتادین گردنم رو ضدعفونی کرد ، شان جراحی رو انداخت روش.
استرسم زیاد شد بابا رو صدا زدم ، بابا اومد نزدیکتر گفت: نگران نباش عزیزم همین جام ، پیشتم.
عمو عماد لیدوکائین رو کشید داخل نیدل و دستش رو گذاشت رو گردنم و اولین نیدل رو فرو کرد صدای ناله ام بلند شد و اشکم دوباره دراومد.
عمو نیدل رو دراورد و کمی اونطرف تر دوباره فرو کرد ، دردش خیلی زیاد بود ، تحملم تموم شد شروع کردم به التماس که نمیخوام تریپل لومن بذارم.
بابا و نیما اومدن نزدیکتر و سعی کردن با صحبت هاشون ارومم کنن، و بعد از چندبار تغییر جای نیدل لیدوکائین و به اوج رسیدن گریه و التماس های من بالاخره تزریقش تموم شد و گردنم بی حس شد.
چندلحظه ای فرصت اروم تر شدن بهم دادن و مجدد کارشون رو شروع کردن.
عمو پروب سونو رو مجدد روی گردنم گذاشت، سرم رو کمی به عقب چرخوندم که ببینم میخوان چیکار کنن ، دیدم عمو نیدل انژیو رو برداشته ، با دیدنش وحشت کردم، گفتم عمو این نیدلش خیلی بزرگه نمیشه یه نیدل کوچیکتر بردارین؟
عمو لبخندی زد با مهربونی گفت : وسیله هام رو از طریق نیدل کوچیک چطوری وارد کنم ؟ شما سرت رو برگردون ، چشمات رو هم ببند ، نگران چیزی نباش، گردنت دیگه بی حس شده چیزی رو حس نمیکنی.
با نگرانی به بابا نگاه کردم ، با نگاهش بهم حس اعتماد داد، چشمام رو بستم ، فشار دست عمو رو روی گردنم حس میکردم اما درد واضحی رو متوجه نشدم.
فشار دست عمو کم شد فهمیدم نیدل رو وارد کرده و الان میخواد مرحله بعدی رو انجام بده، اروم آینه ای که بین دستام قایمش کرده بودم رو بیرون اوردم و از توی اون پشت سرم رو نگاه کردم ، با دیدن یه سیم بلند فلزی که توی دست عمو بود ترس همه وجودم رو گرفت ! باورم نمیشد این وسیله قراره وارد گردنم بشه .
با وحشت گفتم این دیگه چیه؟ نمیخوام !! و اومدم پاشم، که عمو عماد با دستش گرفتم و مانع شد .
نیما سریع دستکش و گان استریل پوشید اومد کمک عمو منو گرفت.
بابا هم آینه رو از دستم گرفت و سعی میکرد ارومم کنه.
عمو کارش رو مجدد شروع کرد ، فشار دستش روی گردنم زیاد شد، با اینکه فقط فشار دست عمو و عقب جلو رفتن دستش همراه با یه درد مبهم رو حس میکردم اما بازم از ترس گریه میکردم، میترسیدم هر لحظه دردش بیشتر شه.
عمو گایدوایر رو وارد کرد گفت بفرما نیدل انژیو رو هم دراوردم ، این همه گریه داشت؟
برای لحظه ای گریه ام متوقف شد گفتم الان میخواین چیکار کنین؟
عمو گفت الان دیلاتور رو وارد میکنم بعدم cv line رو، دیگه چیزیش نمونده که!
گفتم ببینم دیلاتور چه شکلیه؟
سه تایی زدن زیر خنده ، نیما دیلاتور رو گرفت جلوم گفت این شکلیه؟ اجازه هست؟
گفتم: کلفته یکم، دردم نگیره؟!
عمو خندید گفت : نازک نارنجی چقدرم خودش رو دوست داره ! و همین طوری که فشار دست رو گردنم دوباره زیاد شد، ادامه داد، ناسلامتی دیلاتوره هاا ، بایدم کلفت باشه وظیفش اینه که پوست و عروق رو گشاد کنه . فشار دست دوباره برداشته شد ، عمو ادامه داد اما درد داشت ؟ نه!! بفرما اینم از این تموم شد .
خوشحال شدم گفتمتموم شد؟ خواستم تکون بخورم و پاشم نیما محکم تر گرفتم و دوباره چسبوندم به تخت ، عمو گفت نه وظیفه دیلاتور تموم شد، الان دیگه سی وی لاین رو وارد میکنم.
بالاخره سی وی لاین هم وارد شد و جز یه درد مبهم چیزی متوجه نشدم و بعد از اینکه گاید وایر رو خارج کردن و سی وی لاین رو امتحان کردن ( اول با سرنگ کمی خون اسپیره کردن و بعدم با نرمال سالین هپارینه شستشو دادن ) عمو گفت خب تموم شد نازنین جان، الان بخیه ها رو هم میزنم برو بخش.
دوباره دلم لرزید با صدای لرزون گفتم بخیه واسه چی؟
عمو گفت برای اینکه فیکس شه نیاد بیرون.
گفتم خودم مراقبم نمیذارم بیاد بیرون.
بابا با اخم گفت: نازنیننن میذاری عمو کارش رو بکنه؟
عمو گفت : هر چقدر هم مراقب باشی باز میاد بیرون نمیخوای که دوباره تمام این مراحل رو از اول طی کنی میخوای؟
سری تکون دادم، عمو همین طوری که سرنگ لیدوکائین رو برمیداشت گفت : افرین عزیزم
4⃣ با دیدن سرنگ لیدوکائین دوباره پشیمون شدم گفتم عمو نه! خواهش میکنم .
نیما محکم گرفته بودم نمیتونستم تکون بخورم.
عمو هم سعی میکرد با صحبت ارومم کنه و مدام میگفت درد نداره ، نمیخواست به زور برام تزریق کنه، میخواست خودم راضی بشم ، اما من زیربار نمیرفتم.
بابا با تن صدای بلندتری گفت : نازنینننن دیگه داری لوس میشیا، وقتی عمو میگه باید اینکار انجام بشه یعنی باید بشه. این لجبازی ها برای چیه؟
اما من کوتاه نمیومدم ، همین طوری که داشتم با بابا حرف میزدم و مشغول خواهش و تمنا بودم و حواسم پرت بود، عمو کمی پایین تر از گردنم، نیدل لیدوکائین رو وارد کرد و بعد از کمی تزریق مجدد بیرون اورد و یکی دوبار دیگه نیدل رو همون اطراف زد.
صورتم پر از اشک شده بود، عمو خیلی زود سی وی لاین رو با بخیه به چند ناحیه از پوستم متصل کرد و فیکسش کرد و کمی با صحبت ها و کلام محبت امیزش دردهای حین تزریق رو جبران کرد.
چند روز باقی مانده توی بیمارستان ، داروهام رو از طریق سی وی لاین گرفتم و دیگه از لاین گیری های متعدد خلاص شدم. و بعد از چند روز حالم کاملا خوب شد و از بیمارستان مرخص شدم.
🦋🌈خیلی خیلی ممنون از دوستان عزیزی که برای خاطره قبل برام کامنت گذاشته بودن، خیلی خیلی دوستتون دارم . مراقب خودتون باشین، آمین گو ارزوهای قشنگتون ، نازنین