سلام دوستان سارا هستم و سومین خاطره هم هست که میذارم علی همسرم پزشکه‌.

خاطرم مال هفته قبله

با علی چند روز بود دعوام شده بود و باهاش سر سنگین بود اونم بعضی شبا نمیومد خونه اصلا

تا اینکه یه روز من و خواهر شوهرم(سحر)رفتیم بیرون حالم اصلا خوب نبود خیلی گرمم بود چند روزی بود قلبم و سرم درد میکرد ولی علی خبر نداشت

داشتیم از خیابون رد میشدیم که یادم نمیاد چیشد ولی فقط صدای بوق ماشین و ویراژی که داد تو گوشم میپیچه چشام سیاهی رفت و برخورد ماشین باهام و حس کردم و صدای بعدش که سحر با گریه میگفت اجی سارا بلنددشو تروخدا...

و کامل بیهوش شدم و چشم باز کردم دیدم تو بیمارستانم و سحر داره گریه میکنه

خودمم انقدر درد داشتم یواش یواش گریه میکردم

سحر بنده خدا خیلی ترسیده بود زنگ زد به علی همه چی و توضیح داد و صدای داد و بیداد علی از پشت گوشی معلوم بود که گفت الان میاد(اصلا عصبی نیست و خیلی کم پیش میاد داد بزنه)چشام و بستم و خوابم برد و با صدای علی که میگفت سارا ... سارا جان ... عزیز دلم صدام و میشنوی ...

بیدار شدم ولی اصلا بهش محل ندادم و شروع کرد ..

سارا جونم تو با این حالت هنوز با من قهری؟

من همونجوری اشک میریختم و علی با مهربونی دستم و نوازش میکرد

با همون دردم و صدای پر بغضم گفتم سحر کو؟

گفت قربونت صدات برم خب چقدر دلم تنگ شده بود برات

گفتم علی، سحر؟

گفت جان علی ، سحر و به زور فرستادم خونه

من / خودتم برو

علی/به نظرت من میتونم برم؟ اصلا دلم راضی میشه؟

و کلی منت کشی و درد و دل کرد که مجبور شدم آشتی کنم.

من/ علی

علی/ جونم

من/ بریم؟

علی/ کجا خانم خانما؟

من/علی اذیتم نکن بریم خونه

علی/باشه عزیزم خوب شو بعد هر چی که تو بگی

چشام و بستم و خوابم برد در عین تعجب چشام و باز کردم دیدم تو خونم خیلی خوشحال شدم

علی اومد پیشم گفتم چجوری من و اوردی

گفت خانمم از بس هیچی‌ نمیخوره خیلی سبکه برای همین تونستم بیارمش

گفتم علی قلبم درد داره

گفت خوشگلم ترسیدی

من/نه خیلی وقته تقریبا ۳ روز

علی / ببخشید فکرکنم تقصیر من بود

من/ اره تقصیر تو بود وقتی قهر کردی رفتی و من همش فکرم‌ این بود که الان کجاست؟ چی خورده؟ حالش چطوره؟ اما‌اگه همین تصادف واسطه نمیشد الان اینجا نبودی هنوزم همون خونه مادرت بودی

و با همون لحن عصبی برگشتم و اروم گریه کردم ‌و بدون هیچ حرفی رفت بیرون صدای گریه هاش از بیرون میومد دلم براش اتیش گرفت و کلی خودم و دعوا کردم

بعد ۲۰ دقیقه صداش از تو سرویس میومد صدایی که معلوم بود حالش بد شده

سریع پتو رو زدم کنار‌ و رفتم پیشش دیدم بدجور حالش بد شده با ناراحتی و عصبانیت اومد بیرون و گفت سارا تروخدا ببخشید

من/علی جان خوبی قربونت برم؟

علی/اره خوبم فقط من و ببخش

من/علی تو الان حالت خوب نیست نمیفهمی چی میگی

همون لحظه نفهمیدم چی شد که سرم گیج رفت پاشدم دیدم زیر سرمم

که علی نگران سرش و گذاشته بود رو دستم و اروم گریه میکرد

۱۰‌دقیقه گذشت و سرم و در اورد و گفت عشقم برگرد امپولت و بزنم

بدون هیچ‌ واکنشی برگشتم شلوارم تا نصف باسنم داد پایین و اروم پنبه کشیدد و فرو کرد یه تکون ریزی خوردم و اه و ناله هم شروع شد و علی هم بی سر و صدا تزریق کرد تا اینکه تموم شد و شلوارم و درست کرد سرم و بوسید رفت خونه مادرش گفتم رفتی دیگه بر‌نگرد گفت خوشگل خانم میرم وسایلم و بیارم عزیزم

منم فقط خوابیدم

ان شاءالله ادامش و اگه دوست داشته باشید بعدا میذارم

علی خیلی مهربونه خیلی کم پیش میاد با هم دعوا کنیم

قربون چشماتون یاعلی

خدانگهدار