خاطره دنا جان
� به نام خداوندی که کیهان را آفرید�
شنبه 15مهر:
دومین هفته از ترم 7حساب میشد،با اینکه هفته قبل کلاس ها برگزار شده بودن و بقیه همکلاسیام رفته بودن سرکلاس ، ولی من از هفته دوم برگشتم دانشگاه.
سَرم رو گذاشته بودم روی میز ،صدای دور و برم رو میشنیدم ولی قدرت تجزیه تحلیل نداشتم ،یه قدم با خوابِ عمیق فاصله داشتم. آرنجِ سوگُل (دوست صمیمیم)توی پهلوم فرو رفت، درجا از خواب پریدم...
سوگُل دم گوشم گفت "پاشو استاد اومد"
حدودا ده ثانیه اول منگ بودم، زمان و مکان رو گم کرده بودم مغزم هنوز خواب بود.
چندثانیه ای طول کشید تا بفهمم کجام و چی شده, نگاهم کشیده شد به سمت میز استاد..
استاد داشت از توی کیفش لپتاپش رو درمیاورد.
خیلی آروم با تعجب گفتم" عهههههههه ، کیهان اینه؟؟؟؟"
برای اولین بار بود که میدیدمش.
توی تصوراتم فکر میکردم یکم جوون تر باشه..موهای کنار شقیقه اش و دور سرش یکم سفید شده بود.
یه نگاه به ساعت انداختم 13:50بود
با حرص گفتم "هنوووز ده دیقه مونده این چرا اینقدر زود اومده سرکلاس؟"
تارا (دوست صمیمیم) با خنده گفت"شما جلسه قبل تشریف نداشتی،از ساعت 13:30اومده بود سرکلاس"
دوباره نگاهم برگشت سمت کیهان، خیلی جدی زل زده بود به صفحه لپتاپ داشت دنبال پاورپوینت میگشت. بچه های سال بالاییمون که پارسال باهاش کلاس داشتن خیلییییی ازش تعریف میکردن ،شنیده بودم که کیهان فوق العاده باسواد و باشخصیته،بسیاااار با درک و شعوره و بینهایت دلسوزه. تدریسشم درجه یکه و حرف نداره . همهی دانشجوهایی که قبلا باهاش کلاس داشتن،معتقد بودن که کیهان بهترین استادی بوده که در طول عمرشون داشتن. از استادای دانشگاه علوم پزشکی بود، که از پارسال توی دانشگاهِ ما هم تدریس رو شروع کرده بود. استادِ دوتا درسِ تخصصیِ سه واحدیمون بود.(ترم 7 یه درس سه واحدی باهاش داشتیم و ترم 8 هم یه درس سه واحدی دیگه).
سرم توی گوشی بود، تارا کنار گوشم گفت "حدس بزن چی درس میده" بی حوصله جواب دادم" قاعدتا طبق سرفصل وزارت علوم باید سینتیک واکنش های بیولوژیکی رو درس بده" ابروهاش رو به نشونه منفی چندبار بالا انداخت گفت"نه دیگه ،جلسه قبل کیهان گفت سرفصلهای وزارت علوم رو بهتون درس نمیدم،اونا به دردتون نمیخوره، چیزایی درس میدم که به درد ایندتون هم بخوره..دقیقاا اون مبحثیم که تو خیلی دوس داری رو درس میده" با ذوق گفتم " اِی جاااان ، نوروساینس(علوم اعصاب) درس میده؟" تارای بیشعور با لبخند گفت" آرّررررررررررررره "
با ذوق منتظر بودم کیهان درس دادن رو شروع کنه. حالا چی درس بده خوبه؟😂
اسلاید اولش drug design ( طراحی دارو) بود!!!!🫤
قیافم دیدنی بود. اصن هنگ کرده بودم، همین که اسلاید اول رو دیدم اینقدر شوکه شدم با صدای آروم گفتم "سریسلی؟؟؟" کیهان صدام رو شنید ،سرش رو آورد بالا،از بالای عینکش یه نگاه بهم انداخت.لامصب گوشاش خیلیی تیز بود.
زیر لب غر میزدم" خدایا شوخیت گرفته دیگه مگه نه؟ من از داروسازی انصراف ندادم که بیام بشینم اینجا بهم دارو درس بدن باز" سوگل و تارای گاو داشتن بهم میخندیدن. داشتم غر میزدم که کیهان درس دادن رو شروع کرد" پاسخِ سیستم ایمنی ما باهم متفاوته، و با توجه به تفاوتی که توی بَکگراند متابولیسمی هست،پاسخ ایمنیِ ما به دارو و واکسن،یکسان نیست و این یکی از مشکلات دِوِلوپ واکسن و دولوپ داروعه.
این تفاوت به جایی رسیده که ما یه فیلد داریم به اسم "فارماکوژنتیک". مثالش یه سری از داروهاس مث وارفارین که نیاز به پروفایلینگ دارن. ینی شما قبل از استفاده از این دارو باید یه تست ژنتیک انجام بدین و اگه تایید بشه،تازه اون موقع اس که میتونی از این دارو استفاده کنی و اگه میتونی استفاده کنی از این دارو، مشخص میکنه که دوز دارو باید به چه مقدار باشه"
از فارماکوژنتیک شروع کرد رسید به فارماکودینامیک (ینی تاثیر فیزیولوژیکی دارو بر بدن) و فارماکوکِنِتیک (تاثیر بدن بر دارو)
داشت بایواویلبیلتی رو درس میداد : " بایواویلبیلتی معادل فارسیش میشه (فراهمی زیستی) ،ینی مقدار نهایی دارویی که تغییر نکرده و وارد خون شده..دارو ممکنه تجزیه شده باشه و توی خون باشه ممکنه متابولیزه شده باشه و توی خون باشه اینا به درد نمیخورن،باید تغییر نکرده باشه.
ما باید میزان دوز درون پلاسما رو به دوز نهایی که برای تاثیر دارو لازم هست ،نزدیک کنیم"
ازش پرسیدم "استاد امکان داره مقدار دارویی که توی پلاسما هست با مقدار دارویی که به سلول میرسه برابر نباشن؟" جواب داد"این امکان وجود داره،به دلیل اینکه دارو حلالیتش در آب و حلالیتش در چربی باهم متفاوته،امکان تجمع وجود داره ،نمیتونی یه دارو رو پیداکنی که حلالیتش در چربی بهترین باشه حلالیت در آبش بهترین باشه"
در جوابش خیلی غیرارادی گفتم " عهههههه"
کیهان خندش گرفت گفت "انگار دارم براش خاطره تعریف میکنم میگه عههههههه"
درس میداد، شوخی میکرد شوخی میکردیم، میخندید میخندیدیم، تیکه مینداخت، میخندیدیم.
کلاسش جذاب بود؟ خیللیییی زیاد...
کیهان ،منفور ترین روز هفته رو برای ما تبدیل کرد به دلنشین ترین و لذت بخش ترین روز هفته.. در کنار کسب علم و دانش ،خیلی بهمون خوش میگذشت و میخندیدیم.
4ساعت تمام سرکلاس بودیم و با لذت به تدریسش گوش میدادیم..آخرای کلاس بحث کشیده شد سمت اینکه چرا توی ایران ایده ها در حد مقاله میمونه و عملی نمیشه،صرفا فقط مقاله نوشته میشه و بعدش هیچ اتفاقی نیوفته..
بنده نیز در بحث شرکت نموده و عرض کردم که "مگه مقاله های خوب توی ایران در چه حده؟ فقط یدونه دانشگاه ییل آمریکا سالانه چندین هزار مقاله بالای ایمپکت 25 منتشر میکنه" کیهان پرید وسط سخنرانیم عرض کرد که " البته منم یدونه مقاله با ایمپکت 25دارم " کیهان رو به پشمم گرفتم و بی توجه بهش ادامه حرفم رو زدم " توی ایران دانشگاه هارو بزاری روی هم ایمپکت به 10 هم نمیرسه، طرف استاد دانشگاهه حالا اسم نمیبرم " باز کیهان پرید وسط حرفم با خنده گفت " وسط عرایضتون به یه بلانسبتی هم اشاره کنید" خودش قاه قاه خندید.سوگل آروم گفت " کیهان میخنده چقددددررر کیوت میشه" برای اولین بار بود که خندهش رو میدیدم.. با خنده حرفمو ادامه دادم " استاد بلانسبت شمااااا طرف مثلا استادِ ولی دست چپ و راستشم تشخیص نمیده" بچه ها فهمیدن منظورم کدوم استادمونه،زدن زیرخنده.
کلاس که تموم نه خبری از خستگی بود نه خوابآلودگی.. برای اولین بار توی عمرم دوس داشتم کلاس بیشتر از 4 ساعت ادامه داشت.
همون جلسهی اول کافی بود تا هممون شیفته ی استاد جدیدمون شیم. تبدیل شد به استادی که هممون با تمام وجود دوسش داشتیم و البته ازش خیلی حساب میبردیم.
کیهان دیگه برای من استاد نبود ،خدای واحدم بود ،بُتی بود که با تمام وجودم میپرستیدمش. اُسلوبِ آموزشیِ این استاد فرهیخته همچون اساتید اروپایی بود🤦🏻♀
اوایل فک میکردیم ایشون فقط توی تدریس تبحر خیلی زیادی داره طولی نکشید که متوجه شدیم ظاهرا توی سرویس کردن دهن ما هم خیلی استاده.
با چی سرویسمون میکرد؟ با تمرین و مقاله🗿 هرهفته بلا استثنا دو سه تا مقاله میفرستاد که باید میخوندیم چندین عدد تمرین هم فرو میکرد توی پاچمون.
شنبه 29مهر:
ساعت حدودای 13:30 بود، وسط دانشگاه یکی از شدیدترین حمله های آسمم رو پشت سرگذاشته بودم، تارا و سوگل و دانیال ( رفیقام) مث چی ترسیده بودن داشتن خودشون رو میکشتن که راضیم کنن ببرنم دکتر ،زیربار نمیرفتم میگفتم خوب میشم.
کلی باهام بحث کردن که لاقل راضیم کنن بیخیال کلاس کیهان شم و برگردم خوابگاه استراحت کنم.
ولی مگه راضی میشدم؟ هفته اول رو غیبت کرده بودم،دو جلسه غیبت گذاشته بود برام، اگه باز غیبت میکردم احتمالا حذفم میکرد.
از ترس اینکه حذفم نکنه با اون حال خیلی داغونم رفتم سرکلاس به امید اینکه رفته رفته حالم بهتر شه. ولی آیا بهتر شد؟ البته که خیر🫢
سرکلاس نشسته بودیم در انتظار استاد.
خیلی سخت و با عذاب میتونستم نفس بکشم.با هربار نفس کشیدن یکم بدنم رو میکشیدم به امید اینکه شاید این حرکت مبتکرانه باعث شه حجم ریه هام افزایش پیدا کنه و یه چسه اکسیژن بیشتر وارد ریه ام شه.نفس میکشیدم ولی اصلا انگار اکسیژنی وجود نداشت که بخوام با نفس کشیدن وارد ریه ام کنم.
کل بدنم میلرزید ، لرزش دستام به قدری بود که هرکی به دستام نگاه میکرد متوجه اش میشد.
طبق معمول ساعت حدودای 13:50بود که کیهان تشریف فرما شد. سوگل مدام بهم میگفت "دنا پاشو برو نمون حالت بده ،الان با کیهان حرف میزنم تو پاشو برو" گوش نمیدادم،اخر سر از کنارم پاشد بره با کیهان حرف بزنه. سوگل تا گفت " استاد خانمِ اَمْجَدیان آسم دارن ،حالشون..." کیهان مجال نداد سوگل جمله اش رو کامل کنه درجا گفت "هیچ مشکلی نیست ،هیچ مشکلی نیست هرموقع حالشون خوب نبود میتونن برن ،براشون حضور میزنم همین الانم میتونن برن مشکلی نیست" کلاس رو ترک کردم؟ البته که خیر🫢 چرا ترک نکردم؟ نمیدونم!شاید چون مرض داشتم👹
ساعت که رند شد این سری برخلاف همیشه کیهان شروع نکرد به درس دادن ،بلکه طی حرکتی طوفانی شروع کرد به اسم صدا زدن و پرسیدن!!!!!!!!!! چی میپرسید؟ تمرینی که اون هفته بهمون داده بود، آنالوگ های انسولین=) کیهان دیگه کیهان نبود ،یه شیر درندهی با ابهت بود. از سه چهار نفر استراکچر( ساختار) آنالوگ های انسولین رو پرسید،کسی بلد نبود.همه رو شست ،خشک کرد و پهن کرد روی بند🫢هممون اینقدر ترسیده بودیم نزدیک بود خودمون رو خیس کنیم.
جو کلاس خیلی سنگین بود ،اوناییم که ریه سالم داشتن نمیتونستن نفس بکشن دیگه چه برسه به من بدبخت. همون یه چسه نفسیام که به زور داشتم میکشیدم قطع شد. ترسیده بودم.. بعد اینکه یه عده رو با خاک یکسان کرد تازه شروع کرد به درس دادن. حدودا 20 مین از درس دادنش میگذشت، حال من بهتر که نشده بود هیچ،درحال بدتر شدن بود.
نفس کشیدنم صدادار شده بود، با اینکه کیهان پای تخته داشت درس میداد و ازم فاصله داشت با توجه به گوشای خیلی تیزی که داشت،،همین که صدای نفسای نامنظمم رو شنید، وسط درس دادنش خیلی یهویی برگشت منو نگاه کرد.،خیلیی جدی گفت"اگه حالتون خوب نیست میتونید برید" اینقدر یهویی برگشت و خیلی جدی شروع کرد حرف زدن، اولش فکر کردم میخواد دعوام کنه ،از ترس زبونم بند اومده بود نمیتونستم جوابش رو بدم فقط نگاهش میکردم. سکوتم رو که دید ادامه داد" برید ،استراحت کنید بهتره" فقط تونستم چشمام رو به معنی باشه،باز و بسته کنم.
چند دیقه که گذشت یکم حالم بهتر شد، از کلاس زدم بیرون، نیم ساعت روی چمن های جلوی دانشکده دراز کشیدم تا حالم جا بیاد.حالم خیلی بهتر شده بود،برگشتم خوابگاه که مثلا استراحت کنم ،تا پام رو گذاشتم توی اتاق بوی سیگار به مشامم خورد حالم بدتر شد. من از چی شانس آوردم که از هم اتاقی شانس بیارم؟🤡 دوتا از هم اتاقیام سیگار میکشن:)))))) نتونستم برم توی اتاق روی تختم بخوابم که مثلا استراحت کنم. از ناچاری رفتم توی نمازخونه خوابیدم.بیدار که شدم برگشتم توی اتاق،سوگل و تارا هم اومده بودن،دیگه خبری از بوی سیگار نبود به جاش کل اتاق بوی ادلکن سوگل رو میداد.روی تختم دراز کشیدم. سوگل گفت " دنا تو که رفتی ،کیهان موقع حضور غیاب رسید به اسمت واست حضور زد نگران نباش" آروم گفتم "دستش درد نکنه"
شنبه 6 آبان:
با توجه به تجربهی ناگواری که از حرکت طوفانیِ هفتهی قبلِ کیهان، داشتیم.، ازش میترسیدم. این سری با آمادگی کااامل رفتم سرکلاسش. با پوشک...
طبق معمول سرساعت تشریف فرما شد، دیگه خبری از شیردرندهی با ابهت نبود. کیهان خودِ کیهان بود.
کیهان روی تخته بزرگ نوشت یونی پرات.
یه نگاه بهمون انداخت پرسید" این چیه؟"
هممون مث بز زل زدیم بهش. خب مرتبکه معلومه که هیچ کدومون نمیدونیم یونی پرات چیه،اگه میدونستیم چیه که الان سرکلاس تو ننشسته بودیم..کیهان دوباره پرسید"کسی میدونه این چیه؟"
افسارم افتاد دست شیطان درونم ، دست راستم زیرچونهام بود وقیافهام خیلی متفکر بود با لحنی که 50درصدش جدی بود 50درصدش شیطون جواب دادم " یوتی پراته؟؟" همه مِن جمله خود کیهان زدن زیر خنده.
کیهان با لبخند چند ثانیه زل زد بهم.یکی از پسرا گفت "استاد یه راهنمایی کنید"با صدای خیییللی آروم گفتم " تو جیب جا میشه؟" لامصب شنید🤦🏻♀با همون لبخندش جواب داد "توی جیبم جا میشه"وقتی که کاملا ازمون قطع امید کرد خودش شروع کرد به توضیح دادن و درس دادن.
یه لحظه به خودم اومدم گفتم ای داد
این چه غلطی بود ک من کردم؟ اگه بی جنبه بازی دراورده باشه بهش برخورده باشه چی؟ اگه باز هاپو شه پاچم رو بدره چی؟
وااای بر من.مار زبونت رو نیش بزنه دختر...
کیهان مشغول درس دادن بود و من داشتم با سوگل مشورت میکردم که چطوری گندی که زدم رو جمع کنم ،یهو کیهان برگشت نگاهمون کرد با همون لبخندش گفت "ببخشید وسط بحث کردنتون دارم درس میدم " سکوت کردم، ادامه داد"خانم امجدی ، ماشالا این جلسه حالتون خوبه سرحالین ،فعالیت فَکِتون زیاد شده" سرمو انداختم پایین زدم زیر خنده. دیگه تا آخر کلاسش خفهخون گرفتم🤦🏻♀کلاس که تموم منتظر شدم همه رفتن، با کیهان که تنها شدم گفتم " استاد من اگه شوخی یا جسارتی کردم به بزرگی خودتون ببخشید" داشت لپ تاپش رو میذاشت توی کیفش با لبخند نگاهم کرد گفت " هیچ جسارتی شده ، دور هم گفتیمو خندیدیم"
از توی کلاس تا پارکینگ دانشکده با هم قدم زدیم ، حرف زد حرف زدم، خندید خندیدم.حدوا ده دیقه با کیهان تنهایی حرف زدیم. بعدش برگشتم خوابگاه.
شب حدودای ساعت 10 کیهان پیام داد "سلام خانم امجدی وقتون بخیر و نیکی،اگه انگیزه کار علمی در شما زیاد شده، خیلی خوشحال میشم باهاتون همکاری کنم" اصن از حالم نگم براتون،وسط آسمون بودم، با دیدن این پیامش ذوق مرگ شدم، جواب دادم " همکاری با شما برای من باعث افتخاره خییلی ازتون ممنونم برای پیشنهادتون"در جوابم نوشت که سه شنبه اگه وقت داشتم حدودای ساعت 10برم اتاقش توی دانشکده پزشکی تا با علایق علمیم حهت همکاری آشنا شه..🌚
سهشنبه 9 آبان:
توی راهروی طبقه سوم دانشکده پزشکی، روبهروی اتاق کیهان منتظر نشسته بودم تا آقای دکتر تشریف بیاره.. خیلی خوابم میومد،چشام رو بسته بودم سرم رو تکیه داده بودم به دیوار داشنم چرت میزدم یهو یکی گفت "سلام خانم امجدی"اینقدر شوکه شدم که غیرارادی یهو پریدم بالا،محکم خوردم زمین😫🤦🏻♀کیهان بزور جلوی خندهاش رو گرفته بود لبش رو گاز میزد که نخنده، رفت سمت اتاقش دنبالش رفتم..آبروم رفت😭رفت پشت میزش نشست ،نگام کرد گفت "خانم امجدی بفرمایید بشینید"صندلی که نزدیک میزش بود رو کشیدم عقب که خبر مرگم روش بتمرگم که کیهان سریع کفت "نه اینجا نه،اونور بشینید" با چشم و ابروش به صندلی که نزدیک در، پشت میزش بود اشاره کرد.یه نگاه به صندلی که کیهان گفته بود انداختم.
مطاومانه گفتم "میشه روی همین صندلی جلویی بشینم؟؟"
کیهان سرش رو آورد بالا با لبخند مخصوصش نگام کرد گفت." نه"👹
ناچارا رفتم روی صندلی که جناب دکتر امر کرده بود بشینم. بی هوا صندلی رو کشیدم عقب ،پایه اش محکم خورد به دیوار با صدای بلند تقققق صدا داد😩کیهان سرش رو آورد بالا نگام کرد، ی لبخند دندون نما تحویلش دادم..چون پشت صندلی دیوار بود نمیتونستم بیشتر بکشمش عقب، از طرفیم با هر فرمولی حساب کردم دیدم من توی این صندلی جا نمیشم که...ناچارا تلاش کردم که بشینم،. یه پام رو رد کردم، اومدم بشینم دیدم باسنم جا نمیشه، باسنم چسبیده بود به صندلی،صندلیم چسبیده بود به دیوار👹گیر کرده بودم ،نه میتونستم بشینم نه در میومدم..نه میتونستم صندلی رو تکون بدم تا جا باز شه بلکه بتونم بتمرگم، نه میتونستم میز خیلی بزرگی که جلوم بود رو تکون بدم..باسنم چسبیده بود به پشتیِ صندلی ،از جلو هم شیشهی میزِ بزرگش فرو رفته بود تو معدهام😫😂تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که توی دلم بهش فحش بدم..تنها دلخوشیم این بود که کیهان داشت با دستیارش حرف میزد و احتمالا جون کندن و تقلا کردنم برای نشستن رو نمیدید..🫢
متاسفانه تلاشام برای نشستن مثمر ثمر واقع نشد.🤧
یه پام گیر کرده بود اون طرف صندلی🤡مجبور شدم یه پام رو اینقدر بیارم بالا تا از بالای دستهی صندلی ردش کنم تا بتونم از اون فلاکت در بیام.. داشتم پام رو از بالای دسته صندلی رد میکردم که تعادلم ریخت بهم درحالی که یه پام تو هوا بود چندقدم تلوتلو خوردم رو به عقب، نزدیک بود بیوفتم روی میزِ دستیارش😂😭
اصن داستان منو کیهان خیلی هیجان انگیز شروع شد و خیلیی هیجان انگیزتر تموم شد🗿
نزدیک میزش سرپا وایسادم،منتظر موندم تا کارش با دستیارش تموم شه.کارش که تموم با لبخندش نگام کرد گفت "چرا نمیشینی؟؟" مث خودش لبخند زدم گفتم "سرپا راحتترم😂"
گفت ""خانم امجدی..." پریدم وسط حرفش گفتم "امجدیان هستم" چند ثانیه زل زد بهم با خنده نگام کرد گفت "همون، هرچی که هستین" خندم گرفته بود.
کیهان شروع کرد حرف زدن در مورد اینکه باهم یه مقاله سیستماتیک ریویو بنویسیم و کلی بهم دلگرمی داد که اصلا کار سختی نیست و از پسش برمیام و هیچ عجلهایم درکار نیست و میتونم با آرامش پیش برم و خودش قدم به قدم بهم میگه که چیکار کنم و و و و و .....
سخنرانیش که تموم نگام کرد گفت " سوال؟؟؟" گفتم " میشه موضوع مقاله، موضوع مورد علاقهام باشه؟" با همون لبخندش جواب داد" منظورتون اینه که موضوع مقاله ،موضوع مورد علاقممموووووون باشه؟" وقتی داشت با تاکید میگفت موردعلاقموووون ،لباش غنچه شده بود😂دوست داشتم بگم خب مرتیکه موضوع مورد علاقهی تو،موضوع مورد علاقهی من نیست!!!! ولی ناچارا پرسیدم" موضوع مورد علاقتووون چیه؟" با افتخار به پوسترا و تابلوهایی که به دیوار اتاقش آویزون بودن اشاره کرد!!!موضوع مورد علاقهاش که من بدبخت باید درموردش مقاله مینوشتم چی بود؟؟؟ بِرِست کنسر(سرطان سینه)🗿
مظلومانه ازش پرسیدم " گزینه انتخابی دیگه ای دارم؟" ابروهاش رو به معنی نه انداخت بالا🤦🏻♀روی یه برگه نوشت Breast cancer,*triple negative.
یه نگاه دکتر طور هم از بالای عینکش بهم انداخت,گفت "با توجه به تلاشات تشویق و تنبیه میشی" برگه رو داد دستم..
ظاهرا این وسط تنها چیزی که اهمیت نداشت علاقهی من بود.
داشتم برگهای که بهم داده بود رو میخوندم، کیهان با لبخندش گفت " خیلی شیطونی با اون دوست ناخلفت شریعتی(تارا رو میگفت) نمیدونم تو رو اون تاثیر گذاشتی یا بلعکس؟" از حرفش جا خوردم مث خودش لبخند زدم جواب دادم " خود تنظیمی مثبته" خندید گفت " تو و شریعتی واااقعااا شیطون هستین" قیافه ام رو مظلوم کردم گفتم " استاد همش زیر سر دوستای نابابِ " درجا جواب داد " کی؟؟؟؟ از شما ناباب تر؟؟؟ نمیشناسم،معرفی کن" مگه من میتونستم از پس زبون کیهان بربیام؟ گفتم " استاد باور بفرمایید تقصیر من نیست، ژنتیکیه" دستش رو زده بود زیر چونهاش ،با لبخند نگام میکرد ،جواب داد " اصلاح ژنتیکی هم داریم" منم مث خودش لبخند زده بودم گفتم. " قبلا تلاش کردن ولی اصلاح ژنتیکی هم جوابگو نیست" جواب داد "روشش مهمه، بلد نبودن" بزور جلوی خندم رو گرفته بودم گفتم "متاسفانه مث شما استاد نبودن" خندید گفت "بله دقیقا" ادامه داد "خانمِ امجدییّاااان، اگه در خصوصِ مقاله سوالی دارید میتونید بپرسید " بحث رو خاتمه دادم.ازش کلللی تشکر کردم ،و خدافظی کردم..
همین که پام رو از اتاق کیهان گذاشتم بیرون دیدم سوگل داره بهم زنگ میزنه،جواب دادم گفت حالش خوب نیست داره میره بیمارستان،برم پیشش که تنها نباشه.
وقتی رسیدم بیمارستان سوگل منتظر نشسته بود تا نوبتش شه، نشستم کنارش پرسبدم"چی شدی تو؟" با ناله جواب داد " نمیدونم حالت تهوع دارم" یکی دو دیقه در سکوت گذشت، سوگل پرسید"راستییییی،کیهان چیشد" براش تعریف کردم چیشد.داشتم غر میزدم ،که نوبت سوگل شد.
جلوی در اتاق دکتر منتظر موندیم تا مریض قبلی بیاد بیرون ما بریم داخل.
یه نگاه به گوشیم انداختم دیدم کیهان پیام داده نوشته " سلام خانم امجدییّااااانِ عزیز، خیلی خوشحال شدم که تشریف آوردید، از ته دلم و با تمام وجودم ، بهترین هارو براتون آرزومندم"
سوگل دستم رو کشید برد داخل اتاق دکتر..
دکتر داشت سوگل رو معاینه میکرد و من برای بار صدم داشتم پیام کیهان رو میخوندم. جسمم توی بیمارستان بود ولی روحم توی دانشکده پزشکی پیش کیهان جا مونده بود.....با خوندن پیامش،اینقدررر ذووووق مررگ شده بودم که نگو..معاینه دکتر که تموم.اومدیم توی سالن انتظار،سوگل بدبخت منتظر بود من برم داروهاشو بگیرم .منم که در عالم ملکوت به سر میبردم صلا حواسم نبود،😂سوگل بدبخت که دید توی هپروتم ازم قطع امید کرد، خود بدبختش پاشد رفت داروخونه داروهاش رو بگیره.. منم دنبالش رفتم.
توی داروخونه نشسته بودم روی صندلی و مث مُنگلا با لبخند زل زده بودم به نقطهای نامعلوم😂
داروهارو که گرفتیم از داروخونه زدیم بیرون داشتم میرفتم سمت خروجی بیمارستان که سوگل صدام زد " دنا کدوم قبرستونی داری میری؟؟ " برگشتم عقب نگاهش کردم گفتم "برگردیم خوابگاه دیگه" یدونه سرنگ گرفت جلو چشمم گفت "اسکل باید امپول بزنم" با تعجب گفتم "عههههه" رفت سمت تزریقات دنبالش رفتم.. پیام کیهان ،هوش و حواسم رو ازم گرفته بود،کجا بودم؟وسط آسمون ،لابهلای ابرها..
روی صندلی های جلو تزریقات نشستیم تا نوبتش شه. برای بار سیصدم داشتم پیام کیهان رو میخوندم ،اسم سوگل رو صدا زدن.
خیلی غیرارادی از جام پاشدم که برم توی تزریقات،یه پرستار خانم جلوی در وایساده بود ،ابعادش اندازه ابعاد غول برره بود🫢پرستاره رو دیدم باسنم درد گرفت.از من پرسید" خانم تزریق داری؟" با ترس گفتم "ننننننن خداروشکررر". گفت "پس بشین بیرون نیا تو😂" از ترسم نشستم جلو در جم نخوردم..
سوگل امپول به دست. رفت داخل.. حدودا سه دیقه بعدش اومد بیرون... مونده بودم چرا اینقدر زود تموم شد ،اگه از روی شلوارم واسش امپول زده بودن قاعدتا نباید اینقدر زود تموم میشد...
سوگل آمپول رو که نوش جان کرد بعدش برگشتیم خوابگاه، و کم کم داستان منو دکتر کیهان تازه شروع شد🗿
شرمنده طولانی شد🫢 اگه غلط املایی داره به بزرگی خودتون ببخشید،تازه چشمام رو عمل کردم هنوز یه مقدار تار میبینم😶
پ نوشت: برای تدابیر امنیتی، فامیلی هارو عوض کردم.
پ نوشت:والا اون زمان که من انصراف دادم، تاهرترمی که خونده بودیم شهریه رو باید میدادیم،الان رو دیگه خبر ندارم که چطوریه شرایطش.
مرسی برای کامنت های خیلیی خیللی قشنگتون🩵🤍🥹