خاطره عسل جان
های گایز
عسلم
دوباره اومدم با یه خاطره جدید که سازنده اش منم ولی مال خودم نیس(جمله سنگین بود 5 دقیقه سکوت😔🗿)
این خاطره در اصل مال داداشامه ولی وسطش خودمم سولاخ میشم🥺😂یه بلایی سرم آوردن که بنده هم لطفشونو بی جواب نذاشتم... یکی زدن 10 تا خوردن😈
بریم سراغش: ما سه شنبه هفته قبل(قبل عید فطر) حرکت کردیم سمت مشهد... کلید خونه یکی از دوستامونو گرفتیم و رفتیم اونجا
میخاستیم واسه نماز فطر حرم باشیم ولی خب به یسری دلایل نرسیدیم😕یه هفته اونجا موندیم
یکشنبه شب به مسیح تکس دادم داری میای واسم پاستیل بگیر 😋اونم کلی غر زد چون روز قبلشم پاستیل خریده بودم😔😂ولی به هرحال واسم خرید و منم نشستم همشو همون شب خوردم🗿🗿(نوش جونمممم)
دوشنبه از صب همش حس میکردم قفسه سینم سنگینی میکنه و نفسم بالا نمیاد
مسیح خونه بود ولی میترسیدم بهش بگم چون گردنمو قطعا میزد😰😂
تکس دادم به ماکان و گفتم حالم خوب نیس😢لطفا به کسی نگو
اونم گف نگران نباش الان میام خون...(رفته بود بیرون یه دوری بزنه)
همش سعی میکردم خودمو خوب نشون بدم تا لو نرم
موفقم بودم💪🏻😂
حدود 20 مین بعد ماکان اومد و یه راست دستمو گرف و برد تو اتاق
چون وسایلش همراهش نبود ازم علائممو پرسید
ماکان: این علائم برات آشنا نیس؟🤨
عسل: چرا😢آسم؟
ماکان: بله😕👍🏻
عسل: 😭😭😭
ماکان: هیسسسس☺️برو قرصتو بخور(آفدرین)
عسل: همرام نیس که🥺☹️
ماکان: یعنی چی خب؟😑
عسل: یعنی چی نداره!نیاوردم دیگ
ماکان: یعنی تو نمیدونستی داروتو باید همرات بیاری؟
عسل: من چمیدونستم آسمم اینجا عود میکنههههه😑😭
ماکان: خیله خب باشه... صبر کن برم داروخونه
عسل: الان بیرون بودی بچه ها شک میکنن 🫤🫤
ماکان: اومممم... خب؟؟ عاها👍🏻میگم میرم واسه ناهار یسری چیز میز بگیرم هوم؟☺️
عسل: اوم اوکی برو😕فقط زود بیا توروخدا نفسم بند اومده😢😭
ماکان: هیس باشه! آروم باش... زود میام💋
بعدشم رف... هرچی میرف حالم بدتر میشد😢دیگ آخرا حس میکردم نفسم کاملا بند اومده...
سعی میکردم نفس عمیق بکشم ولی دیدم بدتر میشم دیگ بیخیالش شدم☹️💔
قربونش برم 10 دقیقه ای رف داروخونه برگشت😂
سریع اومد تو اتاق
عسل: قرصه کووو؟ بده دارم خفه میشممم
ماکان: قرص نداشت داروخونه! آمپولشو گرفتم☺️
عسل: ها؟🥺😢😭😭😭ماکانننن
ماکان: هیسسس اگه میخای لو نری ساکت باش(مث اینکه ایشون وقتی بهش تکس دادم گفتم حالم خوب نیس به مسیح گفته... بعد مثلا نگران بوده لو نریم😑💔حقش نی بزنمششششش؟)
عسل:نمیخام اصن خوبم😒
ماکان: عسل شروع نکناااا😑😒حالت خوب نیس؛ احیانا کور که نیستی؟ میبینی خداروشکر
بدجوری بهم برخورد🥺آروم و بی صدا دراز کشیدم و سرمو کوبیدم تو بالش... ولی حس کردم نفسم بند اومد
سرمو بلند و کردم و بالشو ورداشتم و سرمو گذاشتم رو دستام
آروم نگاه میکردم ببینم داره چیکار میکنه... آب مقطر کشید سرنگ و... همینجور کم کم اون تیر سه شعبه حرمله آماده شد😭💉💔
ماکان: نگا نکن
بعدم دستشو گذاشت رو سرمو و چرخوند سمت دیوار
آروم گوشه شلوارمو کشید پایین
یه پد پاره کرد و آروم و دورانی کشید رو پوستم
اون سرمای پد بدجوری عذابم میداد💔آرامش قبل از طوفان بود
با دوتا انگشتاش یه قسمتو جمع کرد و آروم سوزنو نیدلو وارد کرد
عسل: اوییییی😢
ماکان: هیسس! جیغ نزنیاااا... خونه خودمون نیس! آپارتمانه😂💋
عسل: ماکان خفه بمیر😭😭
حس میکردم وارد استخونم شده
میخاستم فوشش بدم نمیشد😔😭(میدونم بچه با ادبیم😔)
آروم آروم پمپاژ میکرد ولی دردش واقعا غیر قابل تحمل بود
عسل: ماکانننن😭😭😭
ماکان: جان🥰! یه کوچولو تحمل کنی تمومه عسلی🐣💜
عسل: اصن نمیخاممم درش بیار
ماکان: الان تمومه🤍یه ذره!
یهو ناخوداگاه عضلاتم منقبض شد
ماکان: آرومممم! ریلکس باش😕عسل نمیتونم تزریق کنم
شل کن یه ذره... عسل با تواممم
عسل: نمیتونم خببب😭😭درش بیار😭
یه ذره با انگشتش اطرافشو فشار داد تا شل شد
بعدم آروم بقیشو تزریق کرد
منم آروم گریه میکردم که مبادا صدام بیرون نره(مثلا کسی نمیدونست😑😢😂)
ماکان: جونمم؟ تموم شد🥰🐣ببینمت جوجه؟
عسل: جوجه عمته😒🥺
ماکان: تو به اون عمه میگی جوجه؟ غول بیابونی جلوش کم میاره🙄😂
یهو بین گریه خندم گرف😂😂
ماکان: جونم😂اشکاتو پاک کن... تموم شد💋افرین عزیزم
بعدم پاشد رف(من تا اون لحظه نمیدونستم که مسیح میدونه😭😂💔)
حدود 30 مین بعد مسیح پیام داد که( شنیدم آبکش شدی؟
خب چرا به خودم نگفتی؟ من داروتو آورده بودم😐اگه بهم میگفتی الان اینجوری آبکش نمیشدی😐💔)
منو میگی؟ داشتم فشار مینوشیدممممممم😑😭
دارو هام همرامممم بوددددد سوراخ شدممممم
تا 5 دقیقه تو شوک بودم😐 این موضوع رو رفتم به جمعی از دوستان خبر دادم و خب نتیجه چیشد؟ تلافی🥰🔪
چون ایده ای به ذهنم نرسید دوباره به جمعی از دوستان پناه بردم و ازشون ایده گرفتم!
چند ساعت بعد همه بچه ها دور هم نشسته بودن و داشتن فوتبال تماشا میکردن
چند دقیقه بعد مهراد پاشد و رف تو اتاق...(این قسر در رف 😒😂)
مسیح: اویییی چقد گرمه
ماکان: خو شوفاژو کمتر کن😐
مسیح: متین بپر کمش کن
متین: چشممم😐امر دیگ؟
بعدم پاشد و رف کمش کرد
مسیح: هوففففف؛ الان من گرممه؟ یا خونه گرمه؟
میراث: خونه گرمه😑🥴
مسیح: عه؟ خب باشه
بعدم لباسشو در آورد و کوسن مبلو ورداشت و انداخت رو زمین رو روش خوابید
بقیه بچه هام مث اینکه خوششون اومده بود😂دونه دونه اشون به ترتیب لباسشونو در آوردن و کنار هم ردیف شدن😂💔
حالا کار من راحت بود😍😈گذاشتم خوابشون سنگین شه!
بعدم پاشدم رفتم سه تا پارچ آب یخ از یخچال ورداشتم و رفتم بالا سرشون😈😈هرکار کردم سه پارچو باهم بریزم نشد😕😂یکیشو گذاشتم روی میز کنار تلویزیون
دوتا دیگه رو دستم گرفتم و دقیقا بالاسرشون وایسادم😈🔪🥰یه بسم الله گفتم و پارچا رو خالی کردم(همینطور داشتم واسه خودم فاتحم میخوندم😢😂)
به محض اینکه پارچا رو خالی کردم سریع پاشدن نشستن سر جاشون... منم سریع پارچ سومی رو برداشتم و ریختم رو صورتشون🤪😂
ماکان بنده خدا هنو ویندوزش بالا نیومده بود🤣ولی اون سه تا سریع افتادن دنبالم
من با سرعت نوررر پناه بردم به اتاق
پریدم تو اتاق و سریع درو قفل کردم
مهراد بنده خدا هول کرده بود🤣💔
مهراد: چیهههه؟ یا ابلفضل😦
عسل: هی... چیییی🤣🤣🤣
اون بدبختا پشت در عربده میکشیدن🤣🤣🤣
مسیححح: عسللللللل بگیرمت میکشمتتتتتت
میراث: بالاخره میایییی بیرون دیگگگگگگ اونموقع من میدونموووو تووووو مریضضضضضض تیمارستانیییی بدبختتتتتت
متین: خودتوووو مرده فرض کن حیوووونننننن
عسل: عمتههههههه😔
متین: عسلللل خغه شوووووو
مهرادم از سرو صدای اینا خندش گرفته بود
مهراد: چیکار کردی باهاشون؟🤣🤣🤣
عسل: هیچی... فقط چندتا پارچ آب یخ روشون خالی کردم همین🥰💋
مهراد: یخ کردن که😲🤣
عسل: بعله😈😂
یکم نشستم تو اتاق دیدم حوصلم سر رف
میخاستم برم بیرون ولی امنیت جانی نداشتم
به داییم پیام دادم که بچه ها اذیتم میکنن(دقت کنید! بچه ها اذیتم میکنن😔من کاری نکردم😔) اونم گف باشه و الان اوکیش میکنه
چند دقیقه بعد صدای مسیح میومد که داشت با دایی حرف میزد... مسیح: دایی بدبختمون کرده! آخه نمیدونی که🤣
کم کم صداش قطع شد
بعدش صدای گوشیه خودم در اومد
دایی بود! گف(تو که گفتی کاری باهاشون نکردی؟چرا انقد اذیتشون میکنی🤣💔)
با دایی صحبت کردم و راضیش کردم که من اذیتشون نکردم! فقط لطفشونو جبران کردم
دایی جان هم در آخر حق رو به بنده دادن😔😂💋
آروم پاشدم و رفتم بیرون...
همه نگاهشون اینجوری بود که (اگه دایی نبود الان زنده نبودی)
منم اصلا توجه ای نکردم و رفتم رو مبل نشستم
خلاصه گذشت و گذشت تا فردا شبش که میخاستیم حرکت کنیم سمت تهران
اونروز ماکان و متین واقعا حالش خوب نبود! میراثم خوب نبود ولی سعی میکرد بروز نده
مسیح انگار حالش نسبت به بقیه بهتر بود
تو دوتا ماشین نشستیم و حرکت کردیم
تو ماشین ما: منو مهراد و متین و میراث بودیم
تو اون ماشین: مسیح و ماکان
ساعت 9 شب راه افتادیم
میراث همینطور حالش بدتر میشد
من یکمی با همون جمعی از دوستان چت کردم و یکیشون گف بهش قرص بدم(فاطی جون ببین چیکار کردی؟😔😂) منم از کیفم یه استا برداشتم و دادم بهش
به محض اینکه قورتش داد گلاب به روتون حالش بهم خورد
یکم زدیم بغل تا حالش جا بیاد
مسیح هم زد کنار و اومد پیشمون
همشون یجوری نگام میکردن که یعنی فاتحم خوندس😭😂ولی این تمام ماجرا نبود؛
رفتیم جلوتر و جلو یه درمونگاه شبانه روزی وایسادیم و رفتیم داخل
میراث یه سرم وصل کرد و پرستاره 3 تا آمپول ریخت تو سرمش
مسیح همش به ماکان و متین میگف برین دکتر همینجا معاینه شین ولی اونا میگفتن خوبیم
خلاصه سرمش تموم شد و دوباره راه افتادیم
کلی تو راه وایسادیم چون بچه ها همش میگفتن حالمون خوب نیس
حتی یجا وایسادیم حدود 1 ساعت 40 دقیقه بچه ها خوابیدن... بگذریم!
حدودای 8 و نیم 9 صب رسیدیم تهران
این وسط ماکان حالش بد شده و بود و اونو بردیم بیمارستان... همون بیمارستانی که دایی کار میکرد
دکتره اومد معاینه اش کرد و یه سرم و دوتا آمپول تجویز کرد
سرمشو پرستاره اومد وصل کرد و یه آمپولم ریخت توش
بعد اینکه سرمش تموم شد پرستاره اومد و گف برگردید لطفا عضلانی دارید
یکیش پنی 800 بود اونیکی فکنم تب بر
ماکان برگشت و مسیح لباسشو درست کرد
پرستارم آروم پد کشید و تب برو زد
ماکانم بی صدا نوش جان کرد🥰😂
بعدش پرستاره پرسید: آخرین بار کی پنی سیلین زدید؟
ماکان: حدود یه سال و نیم پیش
پرستار: اوکی پس باید تست کنم
دستشو گرفت و نیدلو آروم وارد کرد و یه ذره زیر پوستش تزریق کرد
پرستار: بهش دست نزنید لطفا
ماکان: متشکرم😕
حدود 20 دقیقه بعد اومد
پرستار: سوزش؟ خارش؟ یا احساس تهوع ندارید؟
ماکان: نه
پرستار: اوهوم پس آماده شید لطفا
ماکان دوباره آروم دراز کشید و خودش شلوارشو یه ذره کشید پایین
پرستاره اومد جلو و بیشتر کشید پایین
ماکان دستاشو گذاش رو هم و سرشو گذاشت رو دستاش
مسیح رف جلو و دستشو کشید رو کمرش
پرستاره خیلی آروم و باز ناز پد میکشید😒😂
مسیح اینجوری نگاش میکرد😐🤨
بالاخره دست ورداشت از ناز ادا و یهو قیافه اصغر آقا قصاب بخودش گرفت و سوزنو عین دارت فرو کرد😐💔
ماکان بنده خدا مشخص بود زیر دستش زنده نمیمونه
همون اول یه نغس عمیق کشیدددد😑😂
آروم آروم تزریق میکرد و خیلی با دقتم داشت تماشا میکرد
انگار سینما بود😒😂
دیگ آخراش ماکان پای مخالفشو تکون میداد
پرستار: وای وای توروخدا آروم باشین😢😰الان تمومه
منو بچه ها خندمون گرفته بود😂😂نمیدونستیم چجوری خودمونو کنترل کنیم🤣💔بالاخره تموم شد و آروم سوزنو در آورد و یه عذر خواهی کرد و رفت
به محض اینکه رف اون قسمت رف رو هوا🤣🤣🤣حتی ماکانم لباسشو درست کرده و بود و میخندید🤣💔
مسیح: ایییی🤣🤣دیده بودی قیافشوووو🤣🤣🤣
هممون ریسه میرفتیم🤣همینجور که داشتیم میخندیدیم یهو دایی جان وارد شدن
متین: یا جده سادات😦😰
همشون خنده اشونو در کسری از ثانیه خوردن
فقط منو مهراد لبخند ژکوند زده بودیم😁(لبخند ژکوند همینه دیگ؟😁😂
دایی که وضعشونو دید گف با این وضع که نمیتونین برین خونه
بیاین خونه ما!
مام راضی شدیم و رفتیم اونجا
زندایی با یه کیک و چای ازمون پذیرایی کرد ولی دایی... با آمپولاش از بچه ها پذیرایی کرد😂💉
دایی: بچه ها؛ به ترتیب میاین معاینه اتون کنم!
مسیح: دایی خوبیم بخدا😰
دایی: مشخصه😁🥰
خلاصه همشون رفتن و دونه دونه معاینه شدن و داییم نسخشونو نوشت و رفت که بگیره نسخه هارو
مام نشسته بودیم و منتظر دایی😐😂🗿
حدود 20 مین بعد اومد
لامصب یه کیسه پررررررر💉💉💉💉
نشست و دو تاشو آماده کرد
یکیشو داد به کانیا(دختر داییم) که آماده کنه
منم پریدم کنارش و از اون زخم شمشیر عکس گرفتم😂💉(خاطره بی عکس؟ اصن نمیشه!)
کانیا اون آمپوله رو آماده کرد و برد داد به دایی
کانیا: بفرمایید
دایی:مرسی بابا💋میراث بیا
قیافه میراث دیدنی بوداااا🤣حالا اون وسط من میخاستم بخندم نمیشد🤣💔
باهاش پاشدم میخاستم برم که دایی گف
دایی: کجا؟
عسل: میخام ببینم😍😂
دایی: مگه تئاترعه؟😐
عسل: دایی بزار بیام دیگ🥲😂
اونم خندید و منم رفتم دنبالش
بالاخره اونم تموم شد و میراثم با کلی عاح و ناله پاشد رف بیرون😂بقیه بچه هام دونه دونه نوش جان کردن بدون سر و صدا... فقط متین یکمی ناله میکرد...
نوبت مسیح شد
آمپول اولو خیلی آروم نوش جان کرد ولی سر آمپول دوم دیگ آخراش دیدم داره گریه میکنه💔
وقتی تموم شد دایی برش گردوند و گف
دایی: چیشده دایی؟ دردت اومد
مسیح: نه💔😔
دایی: خب چرا گریه میکنی تو؟
راستش وقتی تو اون لحظه اونجوری دیدمش یجوری شدم💔انگار پشتم خالی شد
دایی: عسل جان پاشو برو یه لیوان آب بیار
منم پاشدم رفتم و یه لیوان آب آوردم
دایی آروم داد به مسیح و اونم یذره ازش خورد
دایی بغلش کرد و بهم گف برو بیرون لطفا
منم رفتم بیرون و به بقیه گفتم مسیح حالش خوبه
حدود 15 مین بعد دایی اومد بیرون و بهم اشاره زد حالش بهتره
منم بهش تکس دادم و ازش پرسیدم چیشده؟ اونم جوابمو داد و کلی باهم حرف زدیم
بعدشم رفتم تو اتاق و پیشش نشستم و بغلش کردم
یمدت اتفاقاته زیادی افتاده بود که بهش فشار آوردن💔🥺بهش قول دادم از این به بعد بیشتر حواسم بهش باشه... بگذریم!
برای روز بعدشم آمپول داشتن که دونه دونه با کلی عربدهههه نوش جان کرد چون دایی تزریق نکرده بود براشون🤣💔به دست کوروش جان به خاک رفتن🤲🏻🥰😂ولی خب درس عبرت شد دیگ اذیتم نکنن💋😂
پ.ن: این فعلا آخرین خاطرمه چون تا آخر خرداد گوشی ندارم! مسیح گفته بود ساعت 6 گوشیمو خاموش کنم و بهش بدم ولی ازش وقت خواستم تا خاطره رو بنویسم و بعد خاموش کنم گوشیمو 😕💔
میدونم خیلی خیلی زیاد شد... ببخشید اگه چشمای نازنینتون خسته شد💜
کوچیکتون عسل🧸⛓️
)