سلام دوستان،کیارشم و قبل از اینکه خاطره رو شروع کنم از اینکه لطف کردید خوندید و نظر دادید خیلی تشکر میکنم.

پریشب داشتم بحثی که تو کامنتا شده بود میخوندم،راستش زیاد از قوانین و عواقب نوشتن تو کانال اطلاعی ندارم ولی ترجیحا به حواشی دامن نمیزنم،در این حد بگم که مامان کارمند رسمی دولت هستش و منم چند سالی میشه تو یه بیمارستان خصوصی مشغول به کارم،نمیدونم کجای کار حرفی از ثروت آنچنانی زدم.شاید اشتباه کردم اسمی از لوکیشنی که با کیانا ناهار خوردیم آوردم.به هر حال! کار میکنیم که زندگی کنیم دیگه نه؟

ازم خواستین از دوران کرونای منحوس بنویسم.

هنوز وقتی یاد لباس ایزوله میفتم حس خفگی بهم دست میده.

یه لباس پلاستیکی آبی رنگ دو برابر هیکل خودم میپوشیدم که بچه ها به شوخی میگفتن شبیه هاکی واکی شدی،ماسک های یک سره و شیلد و دستکش لاتکسم که مدام همراهم بودن،تا جایی که دستام همیشه عرق کرده بودن و دور بینی و کنار لبام حساسیت زده بود و قرمز و متورم شده بود.

همیشه مجبور بودم یه کم ته ریش داشته باشم چون استفاده از ماشین اصلاح با اون وضعیت پوستمو خیلی اذیت میکرد.

بیشتر از آسیب های جسمی اضطراب شدید و وضعیت بحرانی بیمارستان از نظر روحی خیلی به همه مون فشار میاورد.مواجهه تنفسی با بیمارا باعث میشد به شدت در معرض ویروس قرار بگیریم و کادر درمان آسیب پذیر ترین قشر جامعه محسوب میشدن.

به غیر از خود بیماری اختلال سیستم ایمنی و تنفسی بعد از ابتلا باعث میشد خیلی از همکارا واقعا نتونن دیگه ادامه بدن و تعداد نیروها کمتر بشه.

خلاصه شرایط از حالت عادی تقریبا به حالت جنگی دراومده بود و من طبق معمول بیش تر از خودم نگران مامان و کیانا بودم.

مامان از قدیم مشکلات قلبی عروقی داشت و اگه مبتلا میشد ممکن بود خطرات جبران ناپذیری براش به وجود بیاد،تا جایی که تصمیم گرفتم قید کارمو بزنم ولی از نظر وجدانی نتونستم باهاش کنار بیام.

بعد از اینکه نزدیکای عید شیوع ویروس بیشتر شد چند هفته با همکارم که تنها زندگی میکرد میموندم،و در حد یه سر زدن سرپایی با فاصله ی زیاد خونه میرفتم.

کیانا مدام بهم تکست میداد و زنگ میزد و ابراز دلتنگی میکرد ولی اصلا شرایطشو نداشتم که پیششون باشم.

بعد از یه مدت مامان باهام تماس گرفت و خیلی بی قراری میکرد،گفت این وضعیت نمیتونه اینجوری ادامه پیدا کنه هر بلایی سر مردم اومد سر ما هم میاد و بیشتر از این نمیتونیم ‌دوری تو رو تحمل کنیم.کلا هر وقت هر کدوم از ما ازش دور میشیم بی تاب میشه و به هم میریزه.مونده بودم چطوری ازشون حفاظت کنم با بودنم یا نبودنم.. ولی در هر صورت برگشتم خونه.

تایمایی که خونه بودم مجبوری با ماسک دولایه و با فاصله از مامان اینا مینشستم،یا بیشتر شبا از اتاقم میومدم بیرون که اونا خواب باشن و همه در و پنجره ها رو باز میذاشتم.بازم کیانا زیاد رعایت نمیکرد و مدام دور و برم میپلکید.

متاسفانه با تاخیر ولی بالاخره مبتلا شدم و اولین روز اونقدر حالم بد بود که تو بیمارستان داشتم از حال میرفتم، تب بالا، با لباس ایزوله و گان و …. حالت خفگی وحشتناکی بهم دست داده بود.

با اینکه هیچ نیازی نبود و کرونا به عینه مشهود بود همکارم یه تست فوری ازم گرفت.

با مامان تماس گرفتم ازش خواستم اتاقمو آماده کنه و وسایل ضروریمو برام بزاره،قرار شد اون مدت اتاق مامان بمونم چون مستر روم بود و نباید سرویس مشترک استفاده میکردیم.با اینکه امیدوار بودم حال بدم به خاطر خستگی مفرط باشه از بیمارستان یک راست رفتم خونه و خودمو قرنطینه کردم.

ولی دلم بیخودی خوش بود جواب تستم مثبت بود و حداقل باید تا دو هفته تو اون وضعیت خونه میموندم.

مامان غذامو تو سینی بیمارستانی پشت در اتاق میزاشت و زندگیم کاملا شبیه زندانیای انفرادی بود.کیانا روزای اول از پشت در باهام حرف میزد و حالمو میپرسید ولی یه کم که گذشت رعایت نکردناش شروع شد.

تقریبا یه روز در میون دوش میگرفتم که فِرش تر بشم از اون حالت نکبتی بیرون بیام،گرچه بیش از چند دقیقه تو حموم موندن بهم نفس تنگی میداد.

روز پنجم یا شیشم بود که از حموم بیرون اومدم و دیدم کیانا روی تختم نشسته،دستمو گذاشتم رو دهن و بینیم و تو صورتش براق شدم… با حالت عصبی سرش داد کشیدم…

اینجا چیکار میکنی تو؟؟بدو ببینم! برو بیرون سریع.

یه لحظه بغضش گرفت و مثل یه بچه اومد بغلم کرد.

داشتم از دستش روانی میشدم،کلاه حوله مو از سرم برداشتم و محکم جلو صورتمو گرفتم.

کیانا رو از بغلم پس زدم و فوری رفتم سمت پنجره های اتاق که بازشون کنم.

با گریه گفت،کیارش تو که نمیدونی چقد حالم بده همه بدنم درد میکنه.

با همون صدای عصبانی و گرفته گفتم، باز چه فاجعه ای رخ داده؟؟فقط زود بگو برو از این اتاق بیرون.

هر وقت دلش برام تنگ میشه یا دوست داره پیشم باشه ولی نمیتونه یه بهونه ای میاره که بگه حالم خوب نیست یا مریض شدم که نگرانش بشم و براش وقت بزارم.

دوباره ادامه داد،به خدا سرم داره میترکه اینقد بیرونم نکن منم کرونا گرفتم چرا باور نمیکنی حرفمو؟؟

دستمو گذاشتم رو پیشونیش خیلی داغ بود،استرسم ده برابر شد،

گفتم فعلا بیرون باش لباس عوض کنم بعد ببینمت چی شدی.

فوری لباسمو پوشیدم و دو سه تا ماسک زدم به صورتم و دستامو از بالا تا پایین با ژل ضدعفونی کردم.

یه ویال بکمپلکس کشیدم تو سرنگ،رو میز آرایش مامان خم شدم و از آینه قدی کناریم برای تزریق یه کم کمک گرفتم.

بعدش رفتم سراغ کیانا و تب سنجو چند بار ضد عفونی کردم و گذاشتم زیر زبونش، با چشمای عسلی درشت و خیس بهم زل زده بود و نفسشو حبس کرده بود که درجه تبش مشخص بشه.

۳۹ درجه…

دو درجه تب داشت و به احتمال قریب به یقین کووید بود،با همکارای آزمایشگاهم هماهنگ کردم دو تا کیت تست برسونن که هم مامان و هم کیانا تست بدن.

وقتی با سوآپ نمونه رو برداشتیم مامان چند تا سرفه ی بلند کرد و چشماش اشکی شد،کیانا از ترس سر جاش میخکوب شده بود،تا چشمش به من افتاد بحثو از کرونا عوض کرد؛کیارش…

جانم؟

من چند وقته قلبم خیلی درد میکنه…

هممم! قلبت؟!

لپشو کشیدم و خندیدم بیا بشین اینجا میدونم یه کم آزار دهنده ست ولی زود تموم‌میشه.

از استرس دستاش میلرزید.اول از گلوش نمونه برداشتیم به شدت به سرفه افتاد و حالش بد شد،داشت بلند میشد که بره!

هنوز تموم نشده ها!!!

کیارش تو رو خدا! اگه داشته باشم از گلوم معلوم میشه دیگه…

ولم کنین نمیخواااام.

مامان یه کم دلداریش داد،با اینکه هنوز از چشمای خودش اشک میومد کیانا رو‌محار کرد و از بینی تست گرفتیم،دیگه کولی بازی رو به نهایت رسوند و یه ربع اشک‌میریخت..

بسه دیگه چته آخه؟؟

اشکام خودشون میان دست خودم نیست.

فسقلی مسخره کردی منو؟ مگه میشه یه ساعت اشک بیاد؟

اونجوری که همکارت فرو کرد حتما غدد اشکیم پاره شدن.

شما غدد اشکیت تو دماغته؟پاشو برو استراحت کن میام پیشت.

مثبت شدن تست مامان و کیانا دو تاخوبی داشت سه تامون نیاز به ایزوله و قرنطینه نداشتیم و تو یه وضعیت بودیم، خداروشکر بیماریشون شدیدم نشد و خیلی سخت رد نکردن.

با پزشک معالج که صحبت کردم دقیقا داروهایی که برای خودم تجویز کرده بودن به مامان و کیانا هم توصیه کردن.

برای تزریق نوروبیون ماجرا داشتیم،کیانا با اون حالش تو خونه ماراتون راه انداخته بود و من نفس نداشتم که از پسش بربیام.

بالاخره بعد از یک ساعت تعقیب و گریز موفق شدم از پشت دستاشو قلاب کنم،دستش داغ بود قلبش تند تند میزد.

الان داد بزنم سرت یا چی؟؟؟

زل زده بود به قفسه سینه م و ساکت شده بود.

برو تو اتاقت…

چشمام کاسه خون بودن حالم اصلا خوش نبود،کیانا از منم بدتر بود با اون حال از من و خودش کلی انرژی میگرفت،سر جاش خشک شده بود.

صدامو بردم بالاتر.

گفتم برو تو اتاقت…

یهو تحملش تموم شد و صداش درومد..تقصیر تو بود که من و مامان مریض شدیم به خاطر تو بود حالا میخوای بهم زور بگی بهم آمپول بزنی؟؟ اگه تو نبودی مجبور نبودم درد بکشم و تو خونه زندونی بشم و چپ و راست آمپول بخورم!!

آخرش گریه ش درومد و صداش شروع کرد لرزیدن، رفت تو اتاقش و درو محکم کوبید.

حس میکردم حرفاش مثل گلوله کلاشینکف خورد تو قلبم و مغزم.

کیسه داروهاشو انداختم رو‌ مبل و مثل جنازه افتادم، مامان از پشت سرم اومد،حرفای کیانا رو شنیده بود، یک ساعت باهام حرف زد تا آروم بشم.

دورت بگردم من بچه ست، تو که میدونی دنیاش تویی از دهنش پرید، اصلا فکر میکنی به چیزایی که گفت فکر کرد؟

الهی فدات شم، تو که میدونی بدنش ضعیفه کم خونه، آمپولشو براش تزریق کن من قول میدم بیاد ازت عذرخواهی کنه،به خاطر مامان…

همونجا آمپولشو آماده کردم و ویال قرمز نوروبیونو کشیدم تو سرنگ،پشت بندشم یه آمپول ویتامین دی حاضر کردم و دو تا پد الکی برداشتم.

با اینکه خیلی عصبانی بودم قبل از اینکه برم تو اتاقش در زدم،بالاخره دختره شاید لباسش مناسب نباشه یا آمادگی نداشته باشه بی اجازه کسی وارد بشه.

برای دومین بارم جواب در زدنمو نداد.

با صدای گرفته و جدی گفتم،دارم میام تو.

درو باز کردم رو تخت افتاده بود و پتوشو کشیده بود سرش.

یه کم از بغل پتو رو زدم کنار ،به شکم خوابیده بود و کارم راحت تر بود.

گوشه شلوارشو دادم پایین شروع کرد داد زدن و پا کوبیدن.

با عصبانیت گفتم؛دفعه آخرته این اداها رو درمیاری کیانا،این رفتاراتو همینجا چال میکنی چون دفعه بعدی وجود نداره.

یه لحظه انگار وا رفت عادت نداره اینجوری باهاش رفتار کنم ولی تقصیر خودش بود، من تمام تلاشمو براش میکنم لایق حرفایی که بهم زد نبودم. هم مامان هم خودش اینو خوب میدونستن.

پدو سریع کشیدم و نیدل ویتامین دی رو وارد کردم،چون حالش بد بود گفتم اول آمپولی که زیاد درد نداره بزنم.

اینقد شدید گریه میکرد انگار ۱.۲۰۰ بهش زدم.

بازم طاقت نیاوردم اینجوری ببینمش،پتو رو کامل برداشتم تقلا نکرد.

بیا بغلم ببینم…

هرچی بیشتر نازشو میکشیدم شدت گریه ش بیشتر میشد…

اااا چی شده آخه؟

سرنگو نشونش دادم.

این آمپول کوچولو گریه داره؟ خداییش اصلا چیزی فهمیدی از دردش؟

بریده بریده گفت،واسه اون نیست واسه اینه که تو سرم داد زدی.

تو حرفای خوبی به من زدی؟ من که به خاطر شما یک ماه خونه رو ول کردم آواره گوشه سالن خونه هومن شدم!

آب دهنشو قورت داد به قیافه آشفته من نگاه کرد،ببخشید…

دوباره زار زدن شروع شد…

عزیزم باشه آروم باش،حق داری حالت خوب نیست،میشه گریه نکنی دیگه؟

یه لیوان آب بخور..آفرین.

میخواست لبخند بزنه ولی ترسش نمیذاشت.

آروم میزنم برات نترس خوشگلم.

کیارش!

جانم..

میشه طرف چپ نزنی؟

چشم.

دومین پدو پاره کردم،سمت راستشو الکلی کردم و نیدلو فرو کردم.

داشت سعیشو‌ میکرد که خودش و منو کمتر اذیت کنه ولی کامل موفق نبود..

حقم داره نوروبیون یه کم دردش نسبت به بقیه آمپولا بیشتره.

سرشو تو بالشت بیشتر فرو کرد و بلند داد زد اوووووووییییی …ماماااااان

مامان سراسیمه اومد تو اتاق..چی شده؟!؟

چیزی نیست یه کم دردش اومده…

تموم تموم شد….

چند دقیقه تو همون حالت خوابیده بود.

کیانا خوبی تو؟؟

یواش با گوشه چشم نگام کرد..جاش درد داره.

مامان به دو تا سرنگ خالی اشاره کرد. دو تا آمپول داشت؟

آره مامان جان یکیش ایکس اسمال بود یکی ایکس لارج.

جفتمون خندیدیم ولی کیانا اخماش رفت تو هم.

مامان کمرشو یه کم ماساژ داد و‌گفت،

خوشگلم از برادرت عذرخواهی کردی؟!

با صدای خفه گفت اوهوم.

خوبه!

با خنده رو به مامان گفتم؛یه ببخشید کوچولو گفت ولی حالش که بهتر شه منتظر مراسم باشکوه تری برای عذرخواهی هستم.

اخماش تو هم بود،شونه هاشو انداخت بالا،پول ندارم کادوی منت کشی برات بخرم،کارتتو بده بعدشم بگو چی لازم داری!

من و مامان و کیانا سه تایی یه کم همو نگاه کردیم و ناخودآگاه زدیم زیر خنده.

اینم یه خاطره کوییدی آلوده به ویروس

بازم مرسی از تمام کسانی که تو اون شرایط سخت برای سلامتی مردم به هر نحوی مبارزه کردن.

اردتمند

کیارش