خاطره A
سلام به همگی☺️
ممنون از همه ی عزیزانی که برام کامنت گذاشتید و نظر دادید❤️
شهریور بود که بابام عمل شد ،ولی متاسفانه در پی خطای پزشک عفونت شدیدی داشتند و بخاطر همین بستری شد
هفته ی پر استرسی داشتم ،از طرفی حال بابام خوب نبود و از طرف دیگه غذای زیادی نمی خوردم برای همین سرگیجه و درد معده داشتم
۴ روز از بستری شدن بابام میگذشت و من هر روز بهش سر میزدم
یه روز وقتی رسیدم بخش داخلی ، متخصص عفونی داشت بابام رو ویزیت می کرد و داروها رو تغییر میداد
هر ۱۲ ساعت آنتی بیوتیک داشت البته با سرم تزریق میشد
اون روز من مراقبش بودم و حدود ساعت ۶ مامانم زنگ زد برم پایین که خودش بیاد پیش بابام برای همین وسایل مو جمع کردم
رفتم پایین
مامانم و دایی ام پایین داشتند حرف میزدند
رفتم پیششون دایی وسایل و ازم گرفت و من و مامانم کمی حرف زدیم
انتهای سالن دکتر f و دیدم که میومد طرف مون
هرچقدر که نزدیک تر میشد چهره اش برام به وضوح آشکار میشد
سلام داد و پرسید که اتفاقی افتاده اینجاییم؟( کامل خبر داشت 🫢)
مامانمم گفت که بابام عمل شده و عفونت داره
حرف هاشون برام گنگ شد يکدفعه انگار تو بیمارستان نبودم ، سرگیجه ی شدید و دردی تو دلم بود که هر لحظه بیشتر میشد ( درد معده جزو دردهایی که واقعا آدم و از پا در میاره ، یجوری شروع میکنه انگار اعضای گوارشت حمله کردن)
ناخودآگاه دستم رو رو معده ام گذاشتم و دست مامان و گرفتم که نیفتم
دکتر f و دایی کمک کردن رو صندلی بشینم
دکتر f ازم سوال میپرسید
میشنیدیم، حتی میدیدمش ولی توان حرف زدن نداشتم فقط با سر ، اره و نه جوابش و میدادم
دایی به مامانم گفت بره پیش بابام تنها نباشه و خودش پیشم موند
دکترf هم به داییم گفت ویلچر بیاره تا ببرنم اورژانس ( بخش جدیدی درست کرده بودن که یه سالن با جای قبلی فرق داشت و اورژانس قدیم رو بخش کودکان کرده بودن)
دایی ام رفت دکترf نشست جلوم دست مو گرفت و دلداریم میداد که بابام حالش خوب میشه و نگران نباشم
حس خوبی داشتم از حرف هاش ولی وقتی اسم بابام و آورد ناخودآگاه اشکام صورت مو خیس کرد
اشکام و پاک کرد و محکم تر دست مو فشار داد
دایی ام که اومد کمک کردن تا بریم اورژانس و اونجا رو تخت دراز کشیدم
فشار مو چک کرد نبض مو گرفت و معاینه کرد کامل
بعدش رفت با چندتا آمپول و سرم برگشت
رو دستم رگ گرفت ،سرم وصل کرد برام و گفت یکم بخواب بهتر میشی❤️
کمی کلنجار رفتم با بالش سفت بیمارستان ولی بی خبر از همه چیز خوابم برد
وقتی بیدار شدم سرم تو دستم نبود و چسب زده بودن دایی ام نشسته بود کنارم
وقتی دید بیدار شدم رفت با دکتر f اومد داخل
یه نسخه بهم داد که داروهاش و مصرف کنم و گفت آماده شو پرستار میاد آمپول تو بزنه ..
با دایی ام رفتن بیرون و خانم پرستار اومد
گوشه ی شلوار مو درست کردم که خنکی آمپول و حس کردم و بلافاصله تزریق کرد ، درد که نه شوک عجیبی بهم وارد شد اینقدر سریع وارد کرد و تزریق کرد که حس کردم فلج شدم
یه طرفم کلا سنگین شده بود و بی حس
بلند شدم پام لنگ میزد!
وقتی جلو تخت من و دید دکتر f گفت حوله گرم بزار بهتر میشی😅
بعدشم خداحافظی کردم و برگشتم خونه
Á......