سلام بر همگی

محمد هستم 30 سالمه و متاهل هستم از بندرعباس

میخواستم خاطره عکسی که فرستادم رو بگم خدمتتون که داغ داغه و برای همین چند ساعت پیشه 5 اردیبهشت 1403 .

اول بگم که خدمت دوستانی که پرسیده بودن توی کامنت ها که نوروبین درسته یا نوروبیون ؟ خواستم بگم که هر دو تاش درسته به انگیسی که بخونی هر دو تاش صحیحه تلفظش دیگه هر کسی بنا به سلیقه اش هر دو تاش رو میگه و می نویسه

خب بریم سراغ خاطره :

آقا چند وقتی بود که خیلی خسته میشدم و بدنم کرخت و بی‌حس میشد

بخاطر همین بعد از مدت ها دل رو زدم به دریا و رفتم آمپول نوروبین از داروخونه خریدم

اینم بگم که من بدنمو بعد از گذشت چندین سال میشناسم و میدونم دکتر هم میرفتم همین دارو رو برام تجویز میکرد

خلاصه که خریدم و رفتم درمونگاه اولی

که خانم منشیه بهم گفت دکتر نباشه من چیزی تزریق نمیکنم من گفتم خانم یه نوروبین بیشتر نیستا گفت نه نمیتونم دیدم خیلی داره حساس میشه یه کلمه دیگه بگم میزنه زیر گریه ول کردم رفتم یه درمونگاه دیگه

درمونگاه دومی که رفتم همین که عکس شو دم غروب گذاشتم خیلی شلوغ نبود و زود نوبتم شد

به منشیه گفتم خانم ببخشید یه آمپول داشتم گفت بله بفرمایید در خدمتم

اسم و شماره موبایل مو دادم و پول شو حساب کردم و بهم گفت برید توی اتاق تزریقات آماده بشین الان همکارم میاد

استرسم بیشتر شد و رفتم توی اتاق تزریقات

نگاه کردم دیدم 4 نفری هستن

دو تا زیر سرم و دو نفر هم بالای سرشون باهاشون حرف میزدن

رفتم کنار تخت آخری سمت راست سمت آقایون پرده هاشو کشیدم که دیدم خانم تزریقاتی خیلی جوون با آمپول آماده توی دستش و پنبه الکلی آماده اومد پشت پرده گفت دراز بکشین لطفا

قلبم مث چی می‌کوبید و استرس داشتم

کمربند و دکمه و زیپ شلوارمو کشیدم پایین و رفتم روی تخت اومد بکشم پایین شلوارمو که گوشیم زنگ خورد توی جیبم که نگاه نکرده که ببینم کیه دست گذاشتم روی دکمه های ولووم صدا و صدای زنگ گوشیم‌ رو قطع کردم و شلوارم رو از دو طرف کشیدم پایین و بعدشم شورتمو از دو طرف کشیدم پایین تا نصفه های باسنم

اینم توضیح بدم چون باسنم بزرگه شلوار و شورتم سریع میاد بالا برای همین دیگه انقد کشیدمش پایین

خلاصه که آماده شدم واسه آمپول خوردن که خانمه خب آقا پا تونو شل بگیرین کامل شل کنین همین که گفت برگشتم سمتش به صدای خیلی آروم گفتم خانم ببخشید فقط تو رو خدا برام آورم بزنین

خانمه با خنده آروم گفت باشه چشم من آروم میزنم براتون

با دستش یه توده گوشتی از باسنم گرفت کف دستش و آمپول رو فرو کرد

انقد سریع وارد که خیلی آروم گفتم آییییی وای یا خدا چون میدونم اون تخت ها کسی نشسته واقعا رووم نمیشد و خجالت میکشیدم

خانمه خنده اش گرفته بود میگفت آقا من تازه واردش کردم هنوز نزدم که ماده شو چجوری میخوای تحمل کنی اینکه فقط آمپولش بود

شروع کرد خیلی آروم پدال شو فشار دادن که من دیگه نتونستم تحمل کنم و دوباره خیلی آروم گفتم آییییییییی آییییییییی خانم تو رو خدا بسه آیییییی

خانمه همینجور داشت تزریق میکردم و من واقعا دردم گرفته بود و اون می‌خندید

اصلا خیلی عجیب بود دردش

آمپول نوروبین های خارجی خیلی درد میگیره

خنده اش گرفته بود بهم میگفت میخوای حالا همه ماده شو یهو خالی کنم تا راحت شی دیگه

گفتم‌ نههههههه وای یا خدا نه تو رو خدا

دوباره قهقهه زد و خندید گفت باشه چشم یهو تزریق نمیکنم

همینجور که داشت میگفت یهو عضلات باسنم ناخودآگاه شل شد که سریع 1 سی سی شو توی باسنم خالی کرد که دوباره سفت شدم و برگشتم سمتش گفتم آی آییییی آییییییی تو رو خدا یواشششش آییییییی آخخخخخخ خانمه گفت وای ببخشید فک کردم دیگه شل شده

اون چند دقیقه تزریق مث زهر مار بهم گذشت واقعا درد داشتم و چشمامو بسته بودم و درد می‌کشیدم و آی آی میکردم

همینجور داشت آروم آروم تزریق میکرد بهم گفت که خب حالا واقعا حق داری درد داشته باشه اون آخرشم تزریق کرد و آمپول رو کشید بیرون و دوباره من گفتم آییییییی آخخخخخ

پنبه گذاشت رووش گفت بیا پنبه رو بگیر حالا که خون نیاد منم دستمو بردم پشت سرم و پنبه رو گرفتم و ازش تشکر کردم و رفت بیرون

جاش واقعا عین نیش زنبور میسوخت و درد می‌کرد یکم نگه داشتم و بعدشم مالیدمش ک برداشتم نگاه کردم دیدم خون نمیاد اصلا که دیگه بلند شدم و لباس مو مرتب کردم و پوشیدم و رفتم بیرون

توی همین فاصله یه آقایی اومد دیسک کمر داشت اومده بود آمپول بزنه همین خانمه اومد براش بزنه که بهش گفت برای چی براتون نوشته این دارو رو

اونم گفت که دیسک کمر دارم

خانمه گفت درد دیسک کمر داری حالام درد آمپول هم بهش اضافه میشه که دیگه من اومدم بیرون و خداحافظی کردم باهاش و تشکر کردم و رفتم

واقعا درد داشت شبم که رفتم خونه رفتم داخل حموم جاشو نگاه کردم دیدم هنوز یه کوچولو پف داره و درد میکنه هنوز جاش

دومیش رو هم قراره 2 هفته دیگه ینی 19 اردیبهشت بزنم و سومیش هم واسه بازم 2 هفته بعدش ینی 2 خرداد بزنم خدا بخیر کنه واقعا با این درد زیادش

خب اینم از خاطره من

اگه از خاطره ام خوشتون اومد و خواستین توی کامنت ها بهم بگین تا اولین خاطره آمپول خوردنم از مادرزنم توی مسافرت نوروز توی یه مدرسه توی شهر مشهد هم اینجا بگم

ممنونم ازتون که وقت گذاشتین و خوندین