خاطره تیارا جان
سلام ، خوبید؟
سلامتید؟
امدم ی چیزی تعریف کنم و برم😁
من تیارام و این ماجرا امپول خوردن داداشم مهیاره، مهیار از وقتی پرستاری قبول شده ی نمه فاز برداشته و حس دکتر بودن داره چند وقت پیش هم ی سرما وحشتناکی خورده بود چشاش قرمز، ابریزش بینی👃🏼تازه سرفه هم میکرد و هیچکدوم رو هم قبول نداشت یه دو سه روزی همینطور بود ... مامانم و ماهان ((اون یکی داداشمه)) بهش میگفتم برو دکتر یا فلان دمنوش رو بخور اما زیر بار نمیرفت و میگفت چیزیم نیست، خودم میدونم، بلدم ، اگه اذیت بودم میرفتم دکتر و....
ما هم دیدم گوش نمیده کاریش نداشتیم تا اینکه...............
ی روز که حالش یکمیییی خوب شده بود زنگ زد که با دوستاش هماهنگ کنن برن شهرهای اطراف کوهنوردی و بزنن به طبیعت🏕 قراره بود به قول خودشون برن که خیلی بمونن، صبح زود آماده شد با ماهان ، کتری و سیخ و گوشت و زغال و ((ماهان کثافط شارژ منم برد اشتباهی ، خراب شده بم برگردوند 😐🔪)) و رفتن ... یکی دو روز نبودن تو این فاصله زمانی، ترانه هم با خیال راحت بم فهش مثبت ۱۸ میداد😂😂 چندین بار سر ظرف شستن دعوامون میشد اخرشم منه بدبخت باید میشستم چون کوچیکترم... ی بعد ازظهری نامزد ترانه یعنی آقا اهورا (( من صداش میکنم اُهو اُهو😂😂ترانه هم حرص میخوره)) امد خونمون و با اسرار مامانم اینا قرار شد شب بمونه و اقا اون شب اهورا موند خونمون همه خیلی عادی دور هم نشسته بودیم و بحث خیلی گرم شده بود که زنگ درو زدن ، آیفونم خراب بود طبق معمول منه بدبخت باید میرفتم درو باز کنم... درب که باز شد تو اون تاریکی هم قیافه بی رنگ و بی حال مهیار درحالی که یکی از رفیقاش زیربغلشو گرفته بود معلوم بود ، رفیقش سلام کرد و منم مدام میپرسیدم چش شده؟ ماهانم همش با کنایه میگفت : چیزیش نیست، دکی جونمون خودش بلده ، میدونه چکا کنه
اما مهیار بی حال با کمک رفیقش که اسمش امیر بود راه میرفت و ی سلام بی جونی هم کرد بابااینا با سروصدای ما امدن بیرون ... مهیار تا رسید داخل رو مبل دراز کشید و بابام که از ماهان پرسید چیشده...ماهانم با لحن عصبی و تند میگفت : همون اول که حالش بد بود گفتم نریم ... گوش نکرد .. گفتم نرو استخر بدترمیشی ... گوش نکرد ، بخدا فقط هیکل گنده کرده این....
ماهان انگار داغ دلش تازه شده بود و یسره حرف میزد میون حرفاش فهمیدیم که رفته بودن دکتر، دکتر امپول تجویز کرده چون تزریقات شلوغ بودن امدن خونه بزنن رفیقشم چون تزریقات بلده آوردن که بزنه براش...
این همه که ما بالا سر مهیار حرف زدیم هیچی نمیگفت و دستشو گذاشته بود رو چشاش که یهو پاشد و رفت سمت دسشویی ها و بعد صدای عق زدنش...
ماهانم که دیگه انگاری براش مهم نبود درحالی که دکمه ها لباسشو باز میکرد رفت سمت اتاق و میگف : عقل که نباشه جان در عذابه😂🤦🏻♀
اینو که گفت مهیار عصبی و با صدای خروسکی گف: ببندش ماهان هی هیچی نمیگم
بابا که دید الانه دعواشون بشه به امیر گفت: پسرم بی زحمت این امپولا مهیار رو بزن تا حالش بدتر نشده
مهیار هم دوباره امد رو مبل دراز کشید و با صدای گرفته گفت : نمیزنم !
اینو که گفت ماهان دیگه آتیش گرفت
_من پسر مردمو از اون سر دنیا نصف شب برداشتم اوردم که جانبعالی بگی نمیزنم..... رفت نزدیک مهیار و سعی میکرد به شکم بخوابونش ، اما مهیار سر سختتانه اسرار داشت که نمیزنم اما با اسرار شدید مامان و بابا و اهورا ((منم اون وسط تماشاچی نگاشون میکردم )) به شکم خوابید و میگفت : امیر زود خلاصش کن الانه که بیارم بالا
ما هم پراکنده شدیم که مهیار خجالت نکشه منم از دور امپول خوردن برادر گرامی رو میدیدم 👀 معلوم بود استرس داره ، ۳ تا امپول بودن اولی رو آماده کرد ، ماهان لباس مهیار رو کشید پایین و تا امیر پنبه زد سفت کرد که امیر ازش نیشکون گرفت و بش گف : بزا بزنم تموم شه بره
سر اولی هیچی نگفت فقط دستاشو مشت کرد ... اما دومی ، سر دومی چنان آخی گفت که ستونای خونه لرزید ... و ماهان سفت کمرشو گرفته بود مامانم از اون طرف قربون صدقش میرفت (( انگا بچه ۴ سالس )) .... خودش پا شد لباسشو درست کرد که ماهان دوباره درازش کرد که امیر سُرمه رو بزنه ، بعدشم ماهان رفت که رفیقش یا امیره رو برسونه ... مهیارم همونجا خوابش برد و از اون موقع با ماهان قهره... منم با ترانه قهرم 😂🗿
راستی امپول سومی رو زد تو سُرم...
❤️شرمنده اگه غلط املایی داشتم ❤️
❤️باتشکر❤️