خاطره رها جان
سلام از اولین خاطره
اسم مستعار؟!
رها ... رها مثل ابر های سرخوش
علائم عفونت ادراری چند باری سراغم اومده بود ولی خوشبختانه با قرص تونسته بودم سر و تهش رو هم بیارم
ولی این دفعه آخری بد جور خفتم کرد ...
روی صندلی کنار دکتر نشسته بودم و تو سکوتی که حاکم بود میتونستم حتی صدای ضربان های قلبم رو هم بشنوم ...
همینجوری یکی یکی با موس میزد رو داروها
بعدش رفتم داروخونه، صدای به هم خوردن شیشههایی آمپول رو که شنیدم خم شدم ببینم تا مطمئن شم که همون لحظه آقایی که داروها رو میداد متوجه ترسم شد و گفت : حتی اگه دکتر هم نمینوشت ما خودمون برات میدادیم نگران نباش🥲
و من با بغض فقط نگاش کردم🥺
تزریقات نزدیک تر از اونی بود که فکرشو کنی
با مامانم رفتیم داخل، یه آقای مسن تقریبا ۵۰ ساله اونجا بود
اولین کسی بود که اینقدر مهربون بود
گفت : دخترم این امپولا طوریه که ممکنه دردت بیاد، گفتم که بدونی تقصیر من نیست امپولش اینطوریه(:
و من مثل همیشه مثل یه بچه آروم و مظلوم رفتم رو تخت دراز کشیدم و فقط تو سکوت نگاه کردم ...
هر ۱۲ ساعت ۴ تا آمپول همینطوری خوردم
دفعه آخری دم در به شوخی گفتم : وایسین من گریه هامو کنم بعد بریم داخل😅😂
نگو آقاهه شنیده بوده، قبل از زدن آمپول باهام حرف زد، حالم و پرسید یه سری توصیه های پزشکی کرد که آروم شدم
من کلا ادمیم که دوست دارم قوی باشه ظاهرم😅
تنها کاری که میکردم این بود که چشام و رو هم فشار بدم علارغم درد غیر قابل وصفی که داشت🥲
خلاصه اینم از ماجرای ما، امیدوارم خوشتون اومده باشه