خاطره پریسا جان
سلاممم🖐🏻✨
امیدوارم حالتون خوب باشه:)
من پریسام ۱۷ سالمه خیلی وقته عضو چنلم و خاطره هارو میخونم ولی تاحالا خاطره نزاشتم این اولین بارمه مینویسم🥲😂
این خاطره مربوطه به خواهر دوقلوم
من یه خواهر دوقلو دارم که اسمش پرنیاس
قضیه مربوط میشه به دو هفته پیش که پرنیا به شدت سرما خورده بود
ما تو خانواده ، فامیل و اینا نه پزشک داریم نه پرستار (البته پدربزرگم پرستار بود که خیلی وقت پیش فوت کرد)
یه دایی هم دارم که دبیر کنکوره و ۱۳ سال از من و پرنیا بزرگتره و ما بهش داداش میگیم
چون داییم پیش بابابزرگم آمپول زدنو یاد گرفته کلا هرکی مریض باشه تو خانواده آمپولشو داییم میزنه
بریم سراغ خاطره :
یه روز صبح پرنیا تو مدرسه بهم گفت که گلوم خیلی درد میکنه و احساس میکنم دارم بالا میارم چون دایی ماهم تو همون مدرسه ای که ما هستیم درس میده رفتم پیشش و حال پرنیا رو بهش گفتم اونم چون صبح دیده بود که پرنیا رنگ و روش پریده سریع فهمید که مریض شده (آخه کی تو این گرما سرمامیخوره😒😂)
خلاصه دایی اومد پرنیا رو ببره درمانگاه که گفتم منم میام اون هی میگفت نه تو کلاس داری منم اصرار میکردم باید بیام
آخرشم من موفق شدم و رفتم😂😌
.
وقتی رسیدیم درمانگاه پرنیا و دایی رفتن اتاق دکتر و منم بیرون منتظر موندم بعد چند دقیقه اومدن بیرون و دایی رفت طبقه بالا درمانگاه که داروهارو بگیره
منو پرنیا هم تو ماشین منتظر بودیم که بیاد
پرنیا هی نق میزد میگفت من خوبم بابا چیزیم نیست که (رنگ و روش مثل گچ سفید بود و مریضی از سر و روش میبارید ولی داشت انکار میکرد احمق🦖)
دایی اومد و بدون هیچ حرفی رفت خونه
پرنیا خوشحال بود که حتما آمپول نداره که دایی هیچی نگفته ولی از اونجایی که اون خیلی زرنگ تر از این حرفا بود و میدونست پرنیا عمرا اونجا آمپول بزنه آوردش خونه تا خودش بزنه😂😂
مامان که از هیچی خبر نداشت با نگرانی پرسید چی شده شما چرا اومدین خونه که من همه چیو براش گفتم
دایی رفت آشپزخونه از مامان جای الکل و پنبه رو پرسید که پرنیا تازه متوجه قضیه شد(بیچاره دلم براش خیلی سوخت😂🥲 خیلی خواهر مهربونیم من🤣)
دایی آمپولارو آماده کرد اومد به پرنیا گفت برو اتاقت منم میام که پرنیا دوباره شروع کرد به نق زدن که ولم کن و این حرفا دایی سرش داد زد و اون بدبخت فلک زده هم کلا لال شد🙂😂
(با اینکه دایی با ما دوتا خیلی رفیقه و زیاد باهم اوکیم ولی تنها کسی که ازش میترسیم ایشونه🗿💔)
خلاصه پرنیا که دیگه جرئت نداشت یه کلمه هم حرف بزنه رفت تو اتاق و من میخواستم برم تو که دایی گفت تو کجا مگه سینماس اومدی تماشا
منو میخواست بیرون کنه که با اصرار پرنیا رفتم تو اتاق کنارش رو تخت نشستم
دستاش یخ کرده بود و رنگش زرده زرد شده بود من به جاش ترسیده بودم🥲
طفلی حتی میترسید گریه کنه چون دوباره دایی دعواش میکرد😂😭
من دیدم حالش خیلی بده گفتم پری برم برات آب بیارم که گفت نه نمیخوام
دایی اومد کناش نشست و شلوارشو داد پایین
پرنیا گفت داداش تورو خدا یواش بزن (ما به داییمون داداش میگیم🦖)
اونم هیچی نگفت پنبه رو کشید که پرنیا تکون خورد من کمرشو نگه داشتم و دایی آمپولشو زد طفلی زیر بالشت ریز ریز داشت گریه میکرد
یهو به آخرش که رسید دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و شروع کرد بلند بلند گریه کردن
دایی هم دلش براش سوخت و گفت تموم شدم قربونت برم تموم شد
آمپولو درآورد و به من گفت محکم پنبه رو نگه دارم سر پرنیا رو هم بوس کرد و گفت ببخشید سرت داد زدم🫠(والا به خدا حسودیم شد به من تاحالا از این حرفا نزده😂)
خلاصه پرنیا به مدت ۳ روز هر ۱۲ ساعت یه بار یه آمپول نوش جون کرد و حالش خوب شد
.
امیدوارم خوشتون بیاد 🥲❤️
ماچ بهتون 🫀💋✨