من سپهرم ۲۶ سالمه دانشجوی پرستاری دانشگاه علوم پزشکی قم هستم.

برای اینکه خرج و مخارجم دربیاد سه روز در هفته تو یه کلینیک آزاد مشغولم (کارهای تزریقات و پانسمان و...انجام میدم)

با نازنین که ۲۲ سالشه مدرک نداره ولی دوره هارو جهاد دانشگاهی گذرونده باهم کار میکنم. (اون کارهای خانم هارو انجام میده)

چهارشنبه صبح یکم دیر رسیدم مطب (حوالی ساعت ۱۰) ، دیدم نازنین رو تخت دراز کشیده.

رفتم نزدیک دیدم رنگش پریده و فشارش افتاده. (دکتر نیومده بود حوالی ساعت ۱۲ میاد معمولا)

نازنین برو خونه استراحت کن برای چی اومدی

- خونه بدتره ، مگه داداشام میذارن بخوابم ؟

مزاحم نمیشم پس بخواب

- یه کاری می‌کنی ؟ از تو کیفم پلاستیک سفید هست درمیاری ؟

رفتم سراغ کیفش دیدم توی پلاستیک یه نوروبیون و یه ویتامین سی گذاشته.

با خنده گفتم: گهی زین به پشت و گهی پشت به زین 😅 (آخه یه بار از خستگی زیاد بدنم جون نداشت دوتا نوروبیون برام زد تا دوهفته درد تو باسنم می‌پیچید.😰)

حالا وقت انتقام بود...😈

تو این یه سالی که باهم کار میکردیم باهم راحت شده بودیم...اونم بی حال به حرف هام توجه نکرد و دمر شد.

امپولارو براش آماده کردم باز با خنده گفتم از رو شلوار بزنم ؟ 😄

به زور کمربندشو باز کرد ولی حال نداشت بکشه پایین. گفت زود بزن الان خانم اسفندیاری میاد برا سُرُم... 😪

همیشه یه شلوار لی اسکینی خاکستری میپوشید و مانتو بلند زرشکی (البته وقتی دکتر میومد با روپوش سفید عوض میکرد)

شلوارشو به زور دادم تا نصفه پایین ، باسنش خیلی تو فشار بود 🍑 (با اینکه بدن لاغری داشت باسنش خیلی گوشتی و گرد بود)

جالب بود که از آمپول نمیترسید و راحت بود ولی من میخواستم انتقام بگیرم.

شورتشو از دوطرف کشیدم پایین پد الکل رو کشیدم سمت راست باسنش بلافاصله دارتی فرو کردم آمپول رو داخل. شل شل بود انگار درد رو نمیفهمید ، لمبه هاشو یکم جمع کردم با فشار شروع کردم به اسپیره.

بالاخره واکنش نشون داد یکم سفت کرد و گفت چته وحشی 😒

منم خوشحال بودم و با فشار تو باسن سفتش تا ته آمپول رو خالی کردم. آمپول رو کشیدم بیرون ، جاش پنبه گذاشتم...

دوستان اگه استقبال کنند تزریق ویتامین سی رو هم میذارم.

و آمپول خوردن خودم 😄