سلام به همگی 👋🏻
مايسا 17 و نامزدم نیما 26 که پزشکه 🥺، خاطره: من خیلی از آمپول میترسم ولی نامزد پزشک گیرم اومد ونمیشه مثل قدیم پیچوند. یه روز من رفته بودم حموم جلوی اسپیلت و با درجه 17 خوابیدم. وقتی بیدارشدم دیدم گلوم درد میکنه و گوشممم درد میکنه و تب و کلکسیون دردها رو دارم ❤️ نیما و خانواده اش قرار بود امشب بیان فاتحه هم رو خوندم چون روی سلامتی حساسه در وقتی اومدند به همه دست داد به من خواست دست بده گفت مایسا چقدر داغی؟؟؟ من گفتم سرماخوردم گفت برو اتاقت معاینه کنم. وقتي معاینه کرد خیلیییییییی اخم داشت ترسیدم فقط به مامانم گفت بهم سوپ بده و رفت یکم سوپ خوردم برگشت با یک کیسه آمپول گفت گلو و گوشت افتضاحن برگرد آمپولاتو بزنم 4 تا آمپول آماده کرد.
6.3.3 و دگزا و تب بر و پنادر. وقتی برگشتم شلوارمو تا زانو داد و پایین و وتوده عضلانی درست کرد ونیدل رو وارد کرد جیغ میزدم و با گریه فقط میگفتم آیییییییییییی آخخخخخخخخخ نیما هم قربون صدقه ام میرفت پنادر تموم شد نوبت6.3.3 شد اون رو تازد مردم و زنده شدم فقط جیغ میکشیدم ومیگفتم آییییییی آخخخخه بکش بیرون و بعدش هم سفت کردم که عصبانی شد و دوتا ضربه زد و شل شدم.
دوتایی بعدی هم دردنداشتم فقط دگزا یکم سوزوند
پ.ن: پی‌ نو شدن آدمها نرو

این روزها زندگی‌

کلاف سر در گمی ‌ست

همین که نگاهت گره خورد به این کلاف

تازه می‌‌فهمی‌

نه خوشبختی ‌اش معلوم هست و

نه بد بختی ‌اش

این زندگی‌ هیچ گلی‌ به سر هیچ کس نمی زند

فقط بعضی‌‌ها ژست خوشبختی‌ می‌‌گیرند

هیچ کس خوشبخت نیست💚💫
پ. ن:مواظب خودتون باشید 🙃 ❤️
پ. ن:f. S عزیز اگر خاطره ام رو خوندی خاطره بزار
پ. ن : مرسی از همگی ببخشید خاطره ام بی مزه بود و چشمای قشنگتون درد گرفت 😍🌱
پ. ن: یاحق👋🏻