خاطره نازنین جان
و خداییکهپیشازاندازهِکافیست..
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و روزای خوبی رو بگذرونید.
نازنینم ۲۳ سالمه،مازندران زندگی میکنم و اصالتاهم مازندرانیم،متاهلم و(همسرم مهدی ۲۶ و بوتیک داره) درحال انتظار بدنیا اومدن جوجهِ کوچولوم هستیم تو۹ ماهم و آخرای هفته بغل منو باباش میاد عزیزکم(اسمشم گرفتیم آیلار)، بابام فوت شده و یه خواهر(اسمش نیکا۱۷) و یه برادر(نیما ۲۱)دارم و بهترین حس دنیا..
از دوران مجردی ۱۸ که بودم عضو این کانال شدم و اینجا بعضی وقتا میگذرونم با خوندن خاطرهای زیباتون؛اصلا خاطره تاحالا نذاشتم و اولین بارِ
خب کامل معرفی کردم .
سالِ ۱۳۹۹ نامزد کردم و قبلش با مهدی ۳ سال بودم تو آخرای دوران دبیرستانم بود که متاهل شدم و درسم که تموم شد عروسی کردیم .
••••
یدمت خیلی حسِ بدی نسبت به همه چی داشتم
غذا و آدما همه چی..
بیخیال بودم چند وقتی تا کم کم خوب شدم
تا وقتی که دیگه حالت تهوع هام شروع شده بود بشدت حالم بد میشد حالت تهوع سردرد معده درد نمیدونم چجوری تحمل میکردم ایناهم گذشت
عادت ماهانم از۷ روز شده بود یک ماه خودم نوبت گرفتم رفتم دکتر آزمایش نوشت و دادم
آزمایش بارداریم مثبت شد و تست بیبی چکم مثبت و ۴ ماه خبر نداشتم هیچکس جز همسرم خبر نداشت
حس و حال اون لحظه رو نمیدونم توصیفش چی میشه گفت و واقعا انگار کل دنیارو بهم دادن ذوق داشتم چون هم من هم همسرم عاشق بچه اییم مخصوصا حالِ باباش که نگم.
اون چند روز گذشت..
یه شب خانواده خودمو و خانواده همسرم رو دعوت کردم برای درست کردن شام مادرشوهرم و خواهرشوهرم زودتر تا بقیه اومدن که یکم کمکم کنن دست تنها نباشم
شب شد همه سر جمع بود بعد شام با یه باکس همه رو سوپرایز کردیم و واقعا خوشحال کننده بود هیچی عزیزتر از نوه نبود براشون و از هردو سمت اولین نوست جوجم🫠
اون شبم با شوق و ذوق گذشت
دیگه کم کم همه باخبر شدن داییا خاله عمه عمو و...
و اونام ذوق و حالشون برام ارزشمند بود
•••
دو هفته پیش بود
مهدی برای ناهار اومده بود خونه که بعدازظهر بره
سر ناهار حالم بد شد چیزی نبود برای بالا آوردن ولی خیلی ضعف کردم چیزیم نمیتونستم بخورم
رنگ روم پرید با کلی اصرار لباس پوشیدم که بریم بیمارستان ؛حقیقتا وقتی که مادر میشی اگه ترس از هرچیزی داشته باشی چشم پوشی میکنی و فقط تمرکزت روی سلامتی بچته که اون چیزیش نشه منم برام چیزی جز حال خودمو خودش برام مهم نبود
خلاصه آمده شدم توراهم همش انگار حس حالت تهوع بهم میداد ولی چیزی بالا نمیاوردم
رسیدیم بیمارستان مهدی دستشو گذاشت رو کمرم و رفتیم تو اورژانس
اورژانس زیاد شلوغ نبود بعد بیست یه ربع دقیقه نوبتم شد رفتیم اتاق دکتر فشارمو گرفت پایین بود حالم خیلی بد بود واقعا همش فکر میکردم از حال کِی که برم
برام سرم و کلی آمپول نوشت..
داروهارو گرفت رفتیم تزریقات کسی نبود جز یه نفر که سرم وصل بود
اصلا نمیترسم ولی خب یکم استرس همه دارن😅
قلبم مثل ساعت شروع به زدن زد
دراز کشیدم رو تخت بعد چندمین پرستار اومد سرم برام دست مهدیم اونور کنار تخت نشسته بود رو صندلی دستم تو دستش بود
اون دستم که سرم بود خیلی درد گرفته بودش چون رگو زود پیدا نکرد چندبار زد دراورد اونورم که رگ نداشتم اصلا آنژیوکتم بود دردش بیشتر شد
یکم خوابیدم بیدارشدم ۵ دقیقه نشد سرمم تموم شد دراورد
نوبت رسید به امپول..
آمپولای تقویتی بود همش ؛دمرشدم وقتی که پد رو کشید استرسم هزار برارشد با اونکه ترسی نداشتم
نیدلو وارد که اولش دردی نداشت
کم کم تزریق میکرد دیگه خیلی دردم گرفته بود که فقط دست مهدیو فشار میدادم اونم هی موهامو دست میکشید حرف میزد باهم
منم هم لال بودم هم کَر انگار..
فقط دردی پیچید دیوانم داشت میکرد
دراورد ؛جونم به لب رسید
اونورم زد ولی درد زیادی نداشت بلند شدم که بریم
۴ تا دیگه مونده بود تقویتاکه برای فردا و پس فردا بود
مهدیم حساب کرد و رفتیم رسیدیم خونه
ساعت تقریبا ۴ نیم ۵ بود مهدی هرچی اصرار که نره نزاشتم با کلی اصرای من رفتش
زنگ زدم به مامانم
مامانم و خواهرم نیم ساعت بعد اومدن خونمون گفتم بهشون حرفم زد که چرا نیومدین دنبالم همراتون بیام ؛ چون همیشه میگفتم یا پیشمون بودن ایندفعه نگفتم که نگران نشه دیگه بارداری طبیعیه دیگه ولی خب مادرِ🥲🫠
مامانم داشت آشپزخونه مرتب میکرد نیکاهم اتاق دخترم لباساشو میزاشت تو کمد ناز میداد خواهرزادشو 🥹😂
منم یه دو ساعتی خوابیدم جای آمپولام خیلی میسوخت ولی دیگه مهم نبود
اونشب برادرمم اومد که شام بمونن ساعت ۹ بود مهدیم اومد خونه شام خوردیم
منم رفتم دوش گرفتم زیاد نباید وایسم تو حموم سریع اومد طولش ندادم مامانم اینا شب موندن خوابیدنی مهدی فرداش میخواست با رفیقش بره تهران خرید برای همین موندن که فرداشم باشن
صبح بیدار که شدم حالم بهتر بود
بقیه هم بیدار بودن صبحانه داشتن میخوردن مهدیم رفته بود صبح زود برام کنار بالشتم نامه گذاشت (جانم من میخوام برم به مامانم گفتم بیدارت نکردم بخوابی مراقبت کن)
منم یکم صبحونه خوردم برادرم رفت بیرون
مامانم داشت ناهار اماده میکرد
منو خواهرمم فیلم میدیدم
ناهار که خوردم یکم خوابیدیم به خواهرم گفتم بریم بیمارستان آمپولامو بزنم مادرن گفت باهم بریم دیگه نزاشتم خونه موند
بیمارستان نزدیک خونمونه در حد یه تاکسی گرفتنه
رسیدیم رفتیم سمت تزریقات کسی نبود بدون قبض پرستار گفت برو عیبی نداره
آمپولارو دارم نوروبیونو با نمیدونم چی بود
خواهرمم اومد داخل کنارم بود آماده شدم
اولی رو زد نوروبیون درد داشت ولی چیزی نمیگفتم اون یکیم زد یکم میسوخت و تموم شد آمپولام
دوتا مونده بود برای فرداش که نزدم دیگه
مادرشوهرم و خواهرشوهرم لحظه به لحظه زنگ میزدن از حالم میپرسیدن
مادرشوهرمم یه چند ساعتی سر میزد میرفت
پایان...
امیدوارم همه اونایی که آرزوی بچه دارن به امید دلشون برسن هرچه زودتر
برای زایمانم خیلی استرس دارن چون سزارینم
اگه تجربه دارید بگید که بدونم ممنونم عزیزام
خانوادهامونم همش پیشم هستن خونه خودم راحتم چون دیگه آخراعه زیاد اونجا نمیرم که بمونم
و واقعا این۹ ماه حس خوبی بود برام به جز حال بدیاش ولی میارزه به اینکه یه امید بزرگی تو زندگیت میاد
بی صبرانه منتظرم آخر هفته بشه
دختر قشنگمو ببینم🥹💙👼🏼
در پناه حق..