خاطره A
وقتی که رفتم جلو اتاق عمل مامانم و بابام نشسته بودن ، اومدن دلداریم دادن که نگران نباشم
بعدشم رفتم اتاق عمل ...
تو سالن انتظار نشسته بودم که دکترf اومد داخل
تعجب کردم از حضورش ولی دلداریش آرومم کرده بود
حدود یک ساعت بعدش یه خانمی صدام کرد که برم اتاق اصلی
اتاق عمل شماره ۳ بودم
وفتی رفتم داخل ۱ خانم و ۶ آقا و دکتر جراح وایستاده بودن
دکتر f هم اومده بود
کمک کرد رو تخت دراز بکشم
سرم وصل کردن ، و لباس مو باز کرد و با گیره وصل کرد ، یه چیزایی به قفسه ی سینم زد
بعدشم یه آقای مسن اومد داخل ازم سوال می کرد
حساسیت دارویی نداری ؟
دارم به پنی سیلین
سابقه ی جراحی یا داروی مصرفی ؟
سابقه ی جراحی هرنی دارو هم فقط پنتوپرازول تزریق کردم
و سوالات دیگه که بعد ۱۰ دقیقه یه چسب قرمز زد به دستم و گفت بشین ( بخاطر حساسیتی که داشتم)
دوتا پرستار کمک کردن دستم و گرفته بودن
و یکم به جلو خم کردن
خنکی تو کمرم حس کردم و یه سوزش خیلی بد که فورا بعد تزریق بی حسی به کمرم خوابوندنم و دستگاه فشار وصل کرد
و بالا سرم نشسته بود
دستیار پزشک هم کل شکمم و و با بتادین شست و بعدشم پارچه های سبز رنگ و گذاشتن روم
و جلو چشمم و گرفتن
دکتر f هم دور تر از من نشسته بود رو صندلی
جراح که اومد ، لامپ و روشن کرد و تنظیمش کرد
بعدشم یه ضربه به پام زد که بدونه بی حس شدم یا نه
درد رو حس نمی کردم ولی اینکه دارن رو شکمم شکاف ایجاد میکنن همه اینا رو حس میکردم
حدود نیم ساعتی گذشته بود که خوابم گرفت
متخصص بیهوشی هم نمیزاشت بخوابم
همه اش باهام حرف میزد ولی کاملا گیج شده بودم و حالت تهوع داشتم
داشتم فکر میکردم الان که بی حسم چجوری خم بشم اگه حالم بد بشه
به متخصص بیهوشی گفتم حالم به هم میخوره
دستگاه فشار و زد نبض مو چک کرد
مجدد آقای مسن و صدا کرد گفت
فشار خون ۱۴
نبضش هم پایینه
ولی حالم اینقدر بد نبود دیگه 😂
دکتر fبا چهره ی نگران اومده بود نزدیک و میگفت نخواب خب؟
الان خوب میشی
نترس عزیزم🥲
همون آقای مسن اسم چندتا دارو گفت متخصص بیهوشی هم برام تزریق کرد از آنژیوکت
و کمیبعد گفت فشار ۱۳ ولی نبضش نرمال شده
دکترم هم اوکی داد و دوباره عمل و شروع کردن
که زیاد طول نکشید
یه تخت دیگه آوردن انداختنم رو تخت و بردن اتاق دیگه دستگاه فشار و به پام وصل کرد و سرم و کم تر کرد
بدنم لرز خیلی بدی کرده بود
دندون هام به هم میخورد اینقدر سردم بود
دکتر f هر چند دقیقه یبار نبض مو چک میکرد
که بعد یه ساعتی بردنم بخش زنان
پرستار چندتا آمپول تزریق کرد و رفت
منم کم کم خواب برد چون خیلی خسته بودم
با یه درد خیلی بد بیدار شدم ، بی حسی داشت از بدنم خارج میشد و من خیلی حالم بد بود ولی چون تزریق کرده بودن ،بهم دارو ندادن و گفتند ساعت ۵ باید مایعات بخوری
تقریبا ساعت ۵ و نیم بود که پرستار به خواهرم گفت بهش آب میوه بده یا چای کمرنگ
ولی وقتی میخوردم بالا میآوردم
پرستار گفت باید به پزشکش خبر بدیم فعلا چیزی بهش نده
اینقدر درد داشتم که نمی تونستم تکون بخورم
ساعت ۱۰ چندتا آمپول زدن که دردم کم شد و
حدود ۱۲ شب گفتند یکم سوپ بهش بده بخوره که بیشتر از ۲ قاشق نتونستم بخورم
شبش هم از درد بیدار میشدم ولی شدید نبود
صبح حدود ۹ پزشک اومد معاینه کرد و گفت عصر بیا مطب دارو بنویسم برات و رفت
خلاصه مرخص شدم و دو هفته رو به سختی گذروندم
درد آمپول بی حسی خیلی بدتر از عملم بود
و خیلی جزئی جای زخممعفونت کرد که خواستید براتون تعریف میکنم
ممنون از همه ی عزیزانی که خاطرات مو میخونن و دوست دارن ❤️
منتطر کامنت های شما عزیزان هستم😘
À.........