سلاممم✨🖐🏻

من پریسام قبلا یه خاطره نوشتم و این بار دوممه که مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد🥲

.

خاطره قبلی مربوط به خواهر دوقلوم پرنیا بود ولی ایندفعه یه خاطره از خودم مینویسم که مربوط به پنج روز پیشه 🚶🏻‍♀

من چهار ساله که بیماری معده دارم و کلا زیاد دارو مصرف میکنم به خاطر بیماریم

من چون خیلی آدم استرسی هستم هروقت استرس میگیرم معده دردم بیشتر میشه طوری که اصن نفس هم نمیتونم بکشم و حالم خیلی بد میشه دکترم هزار بار بهم تذکر داده که نباید استرس داشته باشم چند بار مشاورم رفتم ولی نمیتونم استرسمو کنترل کنم و ۹۰ درصد بیماریم هم به خاطر همینه🤦🏻‍♀

خب بریم سراغ خاطره 👇🏻

حدود یه هفته پیش بود من داشتم درس میخوندم که یهو حس کردم یه شک بهم وارد شد معدم و پهلو هام یه درد خیلی شدیدی گرفت و فهمیدم که اسپاسم معده گرفتم

معمولا زیاد اینجوری میشم ولی این بار دردش طوری وحشتناک بود که چشام سیاهی رفت و حس کردم دارم بیهوش میشم

مامانمو صدا کردم وقتی منو دید فهمید که دوباره اسپاسم شدم سریع دارو هامو آورد

خوردم ولی اثر نکردن اصلا

از درد داشتم به خودم میپیچیدم

بابام خونه نبود رفته بود مسافرت کاری و پرنیا هم خونه مامان بزرگم بود و من و مامان تنها بودیم

مامان زنگ زد به دکترم که حال منو بگه (دکتر من تهرانه من خودم یه شهر دیگه زندگی میکنم ) منشی دکتر گفت که الان سرش شلوغه و خودش نمیتونه جواب بده

مامانمم گفت پاشو بریم درمانگاه حداقل یه آمپولی چیزی میزنن بهتر میشی بعد با دکتر خودت حرف میزنم

من گفتم که اصلا نمیتونم از جام پاشم

واقعا حالم خیلی خراب بود همش دور خودم میپیچیدم (اونایی که اسپاسم شدن میدونن چقدر درد داره😭)

مامانم ناچار زنگ زد به داییم اونم گفت الان کلاس دارم و نیم ساعت دیگه میام

مامانم پشت تلفن یه چیزایی بهش گفت و من چون تو اتاق بودم بخش کمی از حرفاشونو شنیدم بعدا فهمیدم بهش گفته که اومدنی آمپول هیوسن و متوکلوپرامید بخره

(قبلا که اینجوری میشدم دکترم اینارو تجویز میکرد برای درد شکم و حالت تهوع )

حدود ۴۰ مین بعد داییم اومد و منو دید خندید گفت چرا این بچه اینقدر پژمرده شده 🗿

داد زدم گفتم برو خودتو مسخره کن نمیبینی دارم میمیرم

_نمیمیری نترس ، تو مارو نکشی که نمیمیری

گریه کردم گفت مامان بگو اذیتم نکنه

نامردا دوتاشونم داشتن میخندیدن

دایی گفت خیلی خب دیگه گریه نکن برو اتاقت بیام آمپولاتو بزنم بهترشی یکم

بعد بدون اینکه به حرف من گوش بده رفت دستاشو شست و آمپولارو آماده کرد

منم همینجوری نشسته بودم رو زمین

گفت احیانن گوشاتم مشکل دارن؟ مگه نگفتم برو اتاقت

یه چپ چپ نگاش کردم و چون جرئت اعتراض هم نداشتم رفتم اتاق و اونم دنبالم اومد و گفت سریع دراز بکش بزنم برم عجله دارم باید برم

برگشتم گفتم عجله داری نزنی فلجم کنیا

_ خیلی حرف میزنی پریسا تو به کی رفتی اینقد پر حرفی

+ اتفاقا به تو رفتم حلال زاده به داییش میره😂

دوباره اخم کرد گفت خیلی پروویی با این وضعت زبون درازیم میکنی 😒

من رفتم رو تخت دراز بکشم که یهو آمپولارو دیدم استرسی شدم ( کلا یهو استرس میاد سراغم خودمم نمیدونم چمه😂)

با خودم گفتم از دست دایی که نمیتونم فرار کنم جرئت ندارمم چیزی بگم پس مجبورم بزنم😂😭

آروم دراز کشیدم که یهو دوباره شکمم تیر کشید جیغ زدم

_چته وحشی من هنوز نزدم که جیغ میزنی

+ شکمم تیر کشید نمیتونم دراز بکشم رو شکمم

_ زود میزنم بعد بلند میشی

من دستم رو شکمم بود و گریه میکردم

دایی اومد یه کوچولو گوشه شلوارمو داد پایین گفتم دایی قول بده آروم بزنیا

_نترس اینا اصلا درد نداره

+نخیر قبلا زدم اتفاقا خیلی درد داشت

_من آروم میزنم چیزی نفهمی

پنبه رو کشید و میخواست بزنه که خودمو سفت کردم گفت پریسا اینجوری خودتو اذیت میکنیا نکن

شل کن زودتر بزنم راحت بشی دیگه مگه خوشت میاد درد بکشی

اینقدر حالم بد بود و گریه میکردم که اصلا به حرفاش توجه نمیکردم

چند ثانیه گذشت و گفت تمومه بزار اون یکی رو هم بزنم خوب شی

گفتم مگه زدی😐

گفت آره دیدی گفتم آروم میزنم اصن نفهمی😂

راست میگفت اصلااااا هیچی حس نکردم

میخواست اون یکی رو هم اون سمتم بزنه که گفتم دایی اونجا نزن دیگه به حرفم گوش نداد و گفت سرتو بکن اون ور نگا نکن

پنبه رو کشید داد زدم گفتم دایی تورو خدا گفتم نزن اونجا

یه باشههه با حالت عصبی گفتو و سمت چپ شلوارمو یکم داد پایین و اون یکی رو هم زد و اینبار خیلی سوخت و داد زدم

دایی گفت تمومه بابا نکش خودتو

شلوارمو درست کرد و گفت بخواب بلند نشو

استراحت کن میخواست سرمو بوس کنه که گفتم برو اون ور قهرم باهات خوشم نمیاد ازت

گفت از خداتم باشه خندید و رفت بیرون

منم یکم خوابیدم و بیدار که شدم دیدم خیلی حالم بهتر شده

ولی شب دوباره معده درد گرفته بودم 🤦🏻‍♀

.

خیلی ممنون که خوندین و امیدوارم که خوشتون اومده باشه

دوستون دارم 🩵🌝