خاطره مارال جان
سلام دوستااان چطوریین؟ مارالم (خواهر مهراد و متین) نمیدونم یادتون میاد یا نه خیلی وقته نبودم:) چندتا از خاطراتو خوندم و چون فرصت نداشتم گفتم همینجا کلی بگم خاطرات همتونو دوست دارم و برای همتون آرزوی سلامتی دارم🙂🤍
خب اینو بگم که بنده مث چیییز سرم شلوغه و وقت اومدن پای گوشی رو ندارم (در انتظار مرحله دوم کنکور🥲) ولی الان فرصت پیدا شد بیام براتون از هفته ی پیش تعریف کنم.
دوستان من یه پسر عمو دارم که گفته بودم با هم رفتیم شمال و اینا. اسمش امیره و الان داره پزشکی میخونه. ۲۴ سالشه و پنج سال از من بزرگتره. و عرضم به خدمتتون که ما به هم علاقه داریم😌😂 ینی از وقتی که من ۱۶ سالم بود این جرقه بینمون خورد و تازگیا خانوادمونم با هم حرف زدن و دیگه رسما همه میدونن ما برا همیم.
هفته ی پیش متین و مهراد با رفقاشون رفته بودن شمال و نبودن. من یه روز صبح که از خواب بیدار شدم حالت تهوع و ضعف شدید داشتم. گلاب به روتون تا ظهر فک کنم یه دویست باری بالا آوردم. مامانم گفت حاضر شو بریم پیش دایی منم گفتم نه یه قرص میخورم بهتر میشم. بعد گفت لج نکن بلند شو حالت خوب نیست. خلاصه کلی گفتن و گفتن که بابام یهو گفت خو پیش دایی نمیری پاشو بریم خونه عمو پیش امیر.
منم که اصن یادم رفته بود امیرم هستااا😐😂 چشام برق زد گفتم میرم آماده شم. بعد مامانم گفت بیشرف شیطونه میگه با همین دمپایی بیفتم به جونش😂 کلی خندیدن بهم که تا اسم امیرو شنیدم گفتم میرم آماده شم😁😂 رفتم آماده شدم و بابا هم زنگ زده بود بهش اونم گفته بود بیارینش من خونم.. رفتیم خونه عمو و خوشبختانه همه نبودن فقط زن عمو و امیر بودن. دیگه بابام منو گذاشت اونجا و گفت کار داره باید بره. امیرم گفت خیالتون راحت حواسم بهش هست.
حالا درسته شاد و خرم بودم از اینکه پیش اونم ولی حالم خیلیییی بد بود نمیتونستم رو پام وایستم.. دراز کشیدم رو کاناپه که اومد گفت میخوای بلند شو بریم تو اتاق... منم که از زن عمو خجالت میکشیدم پا شدم رفتیم تو اتاقش.
دراز کشیدم رو تخت و شالمو از رو گردنم زدم کنار خیلی گرمم بود.
من: وای توروخدا زودتر یه کاری کن دارم میمیرممم
امیر: عه دیوونه. خب بگو ببینم از کی اینطوری شدی
من: از صبح
امیر: چیزی خوردی؟
من: نه با حالت تهوع بیدار شدم بعدش فقط یه لیوان آبمیوه خوردم.. البته دیشب ساندویچ خوردم
امیر: صحیح
دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت یکم تب داری.
خلاصه معاینه کرد و گفت مسموم شدی میرم داروخونه داروهاتو بگیرم.
منم شروع کردم به غر زدن که تو مثلا دانشجوی پزشکی هستی چهارتا دارو تو خونتون پیدا نمیشه و چه میدونم تا بری برگردی من مردم و اینا اونم بهم میخندید😐😂 بعد گفت نوروبیون و تقویتی تا دلت بخواد اینجا پیدا میشه میخوای؟ منم گفتم لازم نکرده برو برو داروهارو بگیر برو که مردم.
اونم با خنده پا شد رفت و به زن عمو گفت برام یه چیزی بیاره بخورم.. زن عموعم یکم بعد با سینی صبحانه اومد داخل گفت لنگ ظهره ولی خب چیزی نخوردی بیا همینارو بخور عزیزم. منم که چشمم به خوردنی و اینا میفتاد بدتر حالت تهوع میگرفتم گفتم مرسی زن عمو نمیتونم بخورم اصلا.
زن عمو: چرا عزیزم یکم بخور معدت خالیه
من: بخورم دوباره بالا میارم
امیر که حاضر شده بود اومد دم در اتاق گفت به زورم که شده یکم باید بخوره. بعد چشمک زد رفت😬 منم دیدم چاره ای ندارم یکم خوردم و دوباره ولو شدم رو تخت.
یه ربع بعد امیر برگشت. من گیج و بیحال بودم اومد گفت زنده ای یا رفتی؟
من: ببین شانس آوردی الان اینجوریم. و گرنه بلند میشدم زانومو میکردم تو حلقت
خندید گفت مهراد و متین تو راهن دارن برمیگردن. زنگ زده بودن به عمو (بابای من) فهمیدن اینجوری شدی به من زنگ زدن.
من: میگفتی خوبه بهتره.
بعد گفت چرا دروغ بگم؟ گفتم دارم میرم داروهاتو بگیرم حالتم قشنگ شرح دادم براشون😌 میخواستم فوش بدم که گفتم ولش بده زشته. خلاصه گفت که اونام گفتن اگه برسن و من هنوز خونه عمو باشم بعد رسوندن دوستاشون بلافاصله میان اینجا.
من: خوبه دیگه جمعتون جمع میشه سه نفری منو به هاچ... هوفف ولش
خندید و با پلاستیک داروها رفت بیرون و بعد با یه سرم برگشت. منم خوشحال که آمپول ندارم یهو دوتا آمپول تو دستش دیدم همینجوری نگاه میکردم که گفت برگرد اول آمپولاتو بزنم. بعد همونجوری نگاهمو دادم به خودش که زد زیر خنده گفت وای خدا انگار چی دیده. نترس میزنمشون تو سرم. بیشور میخواست اذیت کنه😑 اومد سرمو یه جا گذاشت داشت آنژوکتو آماده میکرد که احساس کردم دل و رودم داره میاد تو دهنم. سریع بلند شدم رفتم تو سرویس. دیگه واقعا میخواستم همونجا بشینم بمیرم. خیلی حالت گندیه خیلی زیاااد.. دیگه به هر بدبختی شد پاشدم رفتم بیرون امیر و زن عموم جلو در بودن. زن عمو دستمو گرفت برد تو اتاق بعد شالمو به عقب داد دراز کشیدم. بی جون به امیر گفتم دارم میمیرم هرکاری میکنی زودتر بکن.
اونم دوباره تبمو چک کرد داشت بالاتر میرفت. گفت مارال تبت داره بیشتر میشه اول یه تب بر بزنم برات؟ زود تموم میشه درد نداره.. منم که اصلا جون مخالفت نداشتم با اینکه خجالتتت میکشیدم چیزی نگفتم سرمو تکون دادم. بعد رفت آماده کرد و آورد گفتم درو ببنده.. خودشم میدونست خجالت میکشم گفت اولا که من الان پزشک حساب میشم پزشکم محرمه. دوما دو روز دیگه میشم شوهرت ازم خجالت میکشی؟ یه لبخند بی جون زدم و میدونستم همچنان دارم سرخ و سفید میشم😂💔 به هر بدبختی بود برگشتم اومد بالا سرم برا اینکه معذب نشم شلوارمو خیلی کم داد پایین گفت با دستت نگهش دار برنگرده. منم نگه داشتم. یکم پنبه کشید نیدلو وارد کرد. آروم تزریق میکرد منم دلم داشت برا خودم میسوخت با حالم🥲 اشکم درومد. زیاد درد نداشت قبل اینکه دردش زیاد شه تموم شد درآورد. پنبه رو یکم نگه داشت بعد برداشت گفت تمومه.. منم شلوارمو درست کردم یکم سرمو چرخوندم که صورتمو دید با تعجب گفت مارال درد داشت؟! سرمو به نشونه نه تکون دادم گفتم حالم بده. گفت الهی عزیزم. الان سرمتو میزنم بهتر میشی.
چشمامو بستم. یه چندثانیه بعد گفت مارال یه آمپول تهوعم بزنم برات؟ اگه میخوای زود از شر این حالت خلاص شی. منم حالم واقعا بد بود با بغض گفتم باشه. اونم آمپولو برداشت و دوباره شلوارمو یکم پایین داد. پنبه کشید و آروم نیدلو وارد کرد. چیزی نگفتم تا وسطاش که سوزشش خیلی زیاد شده بود دیگه آخم درومد که امیر گفت تموم شد. بعدش درآورد و کمک کرد برگردم. گفت ببخشید اذیت شدی. گفتم نه بابا.. بعد بلند شد گفت میخوای یکم استراحت کن بعد سرمتو بزنم. منم گفتم آره. بعدش گوشیمو برداشتم یکم بازی کردم که سرگرم شم. حالت تهوعم داشت بهتر میشد.. بعد چند دیقه امیر اومد.
امیر: چطوری؟
من: بهترم
امیر: سرمتم بزنم دیگه توپ میشی
اومد سرمو آماده کرد و وصلش کرد. بعد گفت بخواب تموم که بشه بیدارت میکنم.
منم سرمو تکون دادم. واقعا خوابم میومد. چشامو بستم و خوابم برد.
با حس تکون خوردن تخت و گرمی یه دست رو پیشونیم و بعد صورتم بیدار شدم ولی چشام هنوز بسته بود که صدای مهرادو شنیدم.
مهراد: مارال... مارال خانم بیدار شو ببینمت
عین چی خوشحال شدم چشامو باز کردم که دیدم کنارم نشسته نگام میکنه. متینم بالا سرم وایستاده بود. با بغض نگاشون کردم گفتم داداش. مهراد گفت جون داداش چی شدی تو..
متینم دستمو گرفت گفت قربونت برم خوبی؟
گفتم خوبم. بغلشون کردم اشکم دراومد.
امیر: وای مارال الان گریه میکنی فک میکنن من چیکارت کردم!
متین: نه تو کاری نکردی. میشناسیمش از اولم لوس داداشاش بود
بعد متین لپمو بوسید.
مهراد دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت تب داری
امیرم چک کرد بعد گفت: از این بدتر بود تب بر زدم براش. دوباره داره برمیگرده
مهراد سرشو تکون داد و رو به من گفت پس الان یه قرص بخور تا شب بهتر نشد مگه یکی دیگه بزنی.
من: نه مهراد نمیخوام
مهراد: عزیز من گفتم اگه بهتر نشدی
من: کلا نمیخوام
سری تکون داد و گفت از دست تو..
صدای در خونه اومد و بعدش صدای محیا دختر عموم. اومد تو اتاق و با دیدن اون سه تا گفت بسم الله! سه تا نره غول بالا سر آبجی من چیکار میکنید تنها گیرش اوردین؟
بعد اومد پیش منو بغلم کرد. از حرفش و چهره های امیر و مهراد و متین خندم گرفت.
امیر: علیک سلام
محیا: گیرم که سلام
مهراد: چشه این
امیر: دیشب اینم حالت تهوع شدید داشت یه امپول نوش جون کرده برا همون الان مثلا قهره
متین: عهه همونه پس. حق داره طفلی الهی
محیا یه نگاه برزخی بهشون انداخت و چشم غره رفت بعدم بیرونشون کرد و یکم نشستیم با هم حرف زدیم. بعد متین صدام زد باید میرفتیم. محیا رفت بهشون گفت شما برید مارال بمونه. اونام قبول نکردن و گفتن مامان بابا نگرانشن. رفتم تو اتاق موهامو مرتب کنم و شالمو بپوشم که امیر اومد داخل.
امیر: مطمئن باشم خوبی؟
برگشتم سمتش و گفتم آره خوبم. مرسی ببخشید مزاحمت شدم
خندید و گفت مارال اینجوری حرف زدن بهت نمیاد راحت باش.
منم گفتم عه خب پس مرسی که به وظیفت عمل کردی از عشقت مراقبت کردی
از یهویی اومدن این جمله و اون کلمه اخرش خودم جا خوردم و با خجالت سریع رفتم بیرون. اونم با خنده اومد. خدافظی کردیم و امیر گفت شب با محیا میاد بهم سر بزنه.
شبم اومدن و سه تا پزشک میخواستن مجبورم کنن یه آمپول دیگه بزنم که زیر بار نرفتم و اونام بیخیال شدن🕶✌🏻
اینم از این خاطره. خدافظی👋🏻