خاطره پدرام جان
سلام سلام
پدرامم و دوباره به همین زودی اومدم اینجا😂
چند روز پیش شیفت های پشت سر هم و اتفاق هایی که توی بیمارستان میفتاد خیلییی کلافم کرده بود 😵💫 من وقتی حتی ۲ ساعت هم کم تر بخوابم سردرد میشم چه برسه به ۲ روز . توی اتاقم سرم روی میز بود که یهو دیدم در میزنن🧐 سریع بلند شدم خودمو جم و جور کردم و گفتم بفرمایید☺️ که یهو دیدم علی بود 😐 گفتم علیییی گفت جانمممم گفتم زهر مار فکر کردم مریضه . دیدم همون وسط ایستاده گفتم دراز که بودی الان شاخ و برگ در آوردی ؟ درختی مگه بیا بشین دیگه 😒 +پدرام ؟
-بله
+مرتیکه میفهمی داری چیکار میکنی با خودت ؟ 😡
منم خشکم زد از رفتار علی 😮
+نگاه کن توروخدا 😤
یه لحظه ترسیدم رفتم جلوی آینه خودمو دیدم اصلا موندم خودم . زیر و داخل چشام قرمز 😦 رگای پیشونیم هم به خاطر سر دردم زده بود بیرون چون میگرن دارم اصلا یه وضعی 😟
+پدرام سر درد داری ؟
-آره شدید 😫
+ غذا چیزی خوردی ؟
-نه 😵💫
+ فعلا مریض ویزیت نکن تا بیام
رفت بیرون من رفتم روی تخت دراز کشیدم و دستم رو گذاشتم روی چشام یکم تاریک شه 😖 نیم ساعت بعد در زدن فهمیدم علیه گفتم بیا تو . اومد دیدم جواد هم همراش اومد تو
جواد : به به آقا پدرام گل شنیدم ۲ روزه نخوابیدی و الان اخلاق محمدی پسندی داری 😃 ولی من هیچ عکسالعملی نشون ندادم 😒
جواد : اوه اوه وضعیت خرااابه 😂 حرف نزنم بهتره
۳ تایی زدیم زیر خنده ولی علی هیچ حرفی نمیزد . چشمم خورد به نایلون روی میز که یهو علی از توش کیک و آبمیوه در آورد و داد دستم گفت بخور از صبح هیچی نخوردی .😒 گرفتم ازش و خوردم واسه خودشون هم خریده بود 👍تموم که شد خیلی بی مقدمه و جدی گفت برگرد
من : چرا ؟ 😦
علی : گفتم برگرد دیگه 😒
جواد : داداش برگرد حتما یه چیزی بیشتر از من و تو میدونه که میگه 😊
برگشتم گفتم حداقل میشه بپرسم چنتاست؟
علی : نه 😠
جواد : علییی چته داداش اع
علی :جواد الکی ازش دفاع نکن این پسره هیچ چی حالیش نمیشه نمیدونه داره چی کار میکنه با خودش توی این ۲ روز میتونست ۱ ساعت استراحت کنه یا حداقل معدش خالی نباشه 😡
نمیدونم نفهمه یا خودشو میزنه به نفهمی 😡
دیگه دیدم داره زیادی پیش میره
من : صدامو بردم بالاعلی بس میکنی ای بابا هی هیچی نمیگم دیگه داری از حدت میگذری 😠
جواد : بچه ها زشته تمومش کنید پدرام تو هم برگرد دیگه 😤
علی بدون هیچ حرفی اومد بالا سرم و پنبه کشید زد اولش قابل تحمل بود ولی بعدش سوزش عجیبی داشت 😖 ولی بلاخره تموم شد
سمت مخالفم روکشید پایین و پنبه کشید زد یهو یه آخ نسبتا بلندی گفتم و چشامو رو هم فشار دادم 😣 که جواد دید گفت تحمل کن الان تموم میشه 😉 تموم شد در آورد
همون سمت رو دوباره پنبه کشید گفت پدرام شل کن شوخی ندارم 😒
و بلافاصله زد داد زدم علی غلط کردم داداش توروخدا درش بیار😭 آی آی
جواد : پدرام یکم تحمل کن 😔
علی به قرآن نمیتونم 😭😭
دیگه واقعا دردش خیلی بد بود اشکم در اومد گفتم : علی جون من درش بیار و زدم زیر گریه 😭😭 جواد دستش رو گذاشت روی کمرم گفت : داداش دورت بگردم الان تموم میشه دیگه یکم مونده 😞( جواد خیلی احساساتیه) دیگه داشتم بی صدا اشک میریختم 😢 من در طول ۲۸ سال که عمر گرفتم از خدا همچین آمپولی نزده بودم 😞
با التماس گفتم علییییی 😭😭 . جواد که دید دیگه نمیتونم تحمل کنم به علی گفت علی هرچی زدی بسه بکش بیرون
علی : تمومه .. آمپول رو کشید بیرون و پنبه رو داد جواد نگه داره جواد یکم فشار داد که گفتم آخ جواد توروخدا فشار نده😭😭
جواد : آخ آخ ببخشید
علی فقط گفت رفتی خونه کمپرس بزار و رفت 😒
یکم دراز کشیدم و بعد به زور بلند شدم
امید وارم خوشتون اومده باشه
کامنت و نظر ها رو میخونم❤️❤️