خاطره مهسا جان
سلام من مهسا هستم دومین بار هست خاطره میزارم شاید یادتون نباشه مال خیلی وقت پیش بود خاطره قبلیم اونایی که اون سریع کامنت گذاشتن گفتن الکی بود من الکی برای چی وقتم رو هدر بدم بزارم از بعضی ها هم کامنت های خوب گذاسته بودن ممنونم حالم رو خوب کردن یه معرفی کوچیک داشته باشیم بریم سراغ خاطره ۱۴ سالم هست دو تا داداش دارم امیر پزشک هست و دانشجو فرزاد دارو سازی هست من مریض شدم شدید حالم بد بود مامان و بابام هم سر کار بودن فرزاد و امیر خونه بودن حالم به شدت بد بود رفتم پیش امیر گفتم حالم بده گفت چرا گفتم نمیدونم دست گذاشت روی پیشونیم دید داغ داغ هستم بعد رفت وسایلش رو آورد شروع کرد ماینع کردن گفت حالت خیلی بده ترسیدم چون هر سریع حالم خیلی بد باشه آمپول باید بزنم بغضم گرفته بود گفتم امیر میشه آمپول ندی گفت عشق آجی برای خودت هست من دوست ندارم اذیت بشی ولی مجبورم بغضم ترکید آروم آروم تشک میریختم فرزاد بوسم کرد گفت چی شد یهو امیر بغلم کرد یکم که آروم شدم امیر به فرزاد گفت من برم دارو هاش رو بگیرم میتونی براش یه شیاف بزاری گفت باشه برو زود بیا حالش خیلی بده گفت باشه بعد رفت منم به فرزاد داشتم اینجوری🥺 نگاه میکردم گفت قربونت بشم زود تموم میشه چیزی نیست بقلم کرد گفتم میدونم به خاطر خودن هست و مجبورم بزنم گفت دورت بگردم مرسی که درک میکنی حالت تهوع هم داشتم بدو رفتم دست شویی🤮 فرزاد هی در میزد حالت خوبه تموم شد اومدم بیرون فرزاد گفت برو رو تختت منم الان میام رفتم فرزاد هم دفت یخچال سمت جعبه دارو ها شیاف آورد اومد تو اتاق. منم بغض داشتم شیاف رو گذاشت یکم میسوخت گفت تمومه شلوارم رو کشیدم بالا اومد رو تختم نشت کنارم دل داریم میداد که امیر با یک کیسه پر آمپول و سرم اومد منم ترسیدم همون لحظه دوست امیر میلاد که دکتر هست اومده بود پیش امیر امیر در رو باز کرد اومد داخل دست امیر آمپول بود گفت سلام چی شده گفتش هیچی مهسا حالش خوب نیست اونم اومد تو اتاق سلام علیک کردیم گفت چیشده منم با بغض نگاه میکردم امیر بهش گفت بعد به من گفت دراز بکش میلاد داشت به امیر میگفت میخوای کمکت بگیرمش گفت نه دیگه آجیم خانم شده میدونه نباید تکون بخوره فرزاد کمکم کرد دراز کشیدم امیر با آمپول اومد پد رک چند بار کشید استرس گرفته بودم یهو سفت کردم سریع شل کردم میلاد گفت هنوز نزده که گفتم همین خودش کلی استرس میده صورتم رو چسبونده بودم به بالشت امیر سوزن رو وارد کرد منم یواش یواش اشک میریختم تا تموم شد جونم در اومد گفت تموم شد میلاد گفت چه دختر خانمی فرزاد گفت آره دیگه آجی ما اینه بعد امیر گفت ببینمت من برگشتم کلی عذر خواهی کرد گفت خیلی دردت اومد یه سر ریز تکون دادم بوسم کرد بعد بغلم کرد بعد امیر گوشیش زنگ خورد به میلاد گفت میتونی این آمپولش رو بزنی تا من بیام گفت باشه داداش برو امیر رفت گوشیش رو جواب بده بعد میلاد رفت آمپول رو آماده کرد اومد دستام داشت از استرس میلرزید فرزاد فهمیده بود اومد آرومم کنه دستش رو گزاشت جلوم گفت دردت اومد گاز بگیر میلاد داشت پنبه میکشید بعد سوزن رو فروع کرد آییییی کش دار گفتم میلاد گفت ببخشید زود تمومش میکنم داشتم آروم اشک میریختم دیگه تحمل نداشتم دلم نمیومد دست فرزاد رو گاز بگیرم دست خودم رو محکم گاز میگرفتم چشمام رو فشار میدادم امیر اومد گفت فدات شم تمومه تمومه بعد میلاد کشید بیرون روش پنبه گذاشت بعد امیر گفت یکم دراز بکش برگرد سرومت رو بزنم باشه من گفتم باشه یکم بعد برگشتم گفت آمده ای سرومت رو بزنم گفتم آره رگم رو پیدا کرد بعد سوزن رو وارد کرد یه آخ کوچیک گفتم گفت تمومه دردش بعد کلی چسب زد یهو چشمم افتاد به آمپول های دیگه گفتم اونا چیه امیر گفت اونا رو شب برات میزنم گفتم که شب مهمونی هستیم(خونه دوست خانوادگی مون) گفت اونجا برات میزنم گفتم باشه گفت میخوای بخواب تا تموم بشه منم واقعا خسته بودم خوابیدم اومد سوروم رو در بیاره حس کردم بیدار شد غروب بود مامان و بابام از سر کار اومده بودم اومدن بالا سرم گفتن چیشد یهو خوبی میخوای نریم مهمونی گفتم نه بریم دیروز هم سنا پیان داده اونم سرما خورده(سنا هم سن منه میخوایم بریم خونه اونا) گفت پس پاشو حاضر شو زود بریم آروم آروم از جام بلند شدم مامانم کمکم کرد حاضر شدم بعد سوار ماشین امیر شدیم جاش بهتر بود رفتیم امیر هم آمپولام رو اورده بود منم استرس گرفته بودم باز رسیدیم سلام علیک کردیم نشستیم سنا گفت بریم اتاق رفتیم امیر هم یک لحظه اومد گرمش بود کتش رو در اورد آویزون کنه بعد مامان سنا اومد گفت امیر جان مزاحمت شدم سنا رفته دکتر آمپول داده هر کاری کردیم نزد گفت دست امیر سبک هست اون بزنه شما زحمتش رو میکشید گفت زحمت چیه شما رحمتین چشم سنا بغض کرده بود اومد بغل من گفتم منم آمپول دارم امیر گفت
اینجا برام میزنه مامانش کیسه دارو ها رو اورد میدونستم بعدیش منم رنگ جفتمون پریده بود من خواستم برم بیرون راحت باشه گفت مهسا بمون منم در اتاق رو بستم رفتم کنارش دستش رو گرفتم دست های جفتمون یخ زده بود گفت تو چرا یخی گفتم منم قراره بعد تو بزنم داشت گریه میکرد سنا امیر هم آمپول رو حاضر کرد اومد سمتش سنا پرسید اسم آمپوله چیه امیر گفت من هیچ وقت حتی به مهسا هم اسم آمپول ها رو نمیگم استرسش بیشتر نشه گفت درد داره گفت یکم آره تحمل کنی زود تمومه شلوارش رو کشید پایین داشت پنبه میکشید سفت کرد امیر بهش گفت شل کن شل کرد گفت ببخشید دست خودم نیست خیلی میترسم گفت اشکال نداره آروم باش نفس عمیق بکش همین که وارد کرد صداش رفت هوا گریه میکرد هی آیییی و آخ میگفت امیر گفت تمومه تمومه کشید بیرون پرسید باز هم هست گفت نه تموم شد یکم دراز کش بمون بعد پاشو اونم یه آخيش گفت بعد شلوارش رو درست کرد بعد از امیر تشکر کرد گفت ببخشید اذیتتون کردم گفت خواهش میکنم این چه حرفیه گفت مهسا نوبت تو هست آماده شو گفتم تو هم بمون سنا اونم اومد جلو من نشست داشتم میلرزیدم گفت داداش دورت بگرده آروم باش زود تموم میشه منم شلوارم رو دکمه و زیپش رو باز کردم دادم پایین امیر آمپول رو حاضر کرد اومد سمتم سنا گفت آروم باش مثل من زود تموم میشه پنبه کشید سوزن رو وارد کرد اولش اوکی بود همین که مواد رو وارد کرد یه درد بدی پیچید تو پام زدم زیر گریه پلک هام رو فشار میدادم یه آییی گفتم امیر گفت آجی قربونت بشم تمومه تمومه داشتم دستم رو گاز میگرفتم کشید بیرون پنبه گذاشت اومد بوسم کرد گفت داداش رو ببخش خب بخاطر خودت بود گفتم کار بدی نکردی که بخوام ببخشمت الکی هم آمپول نمیدی حتما نیاز بوده بعد اشکام رو پاک کرد رفتیم بیرون وقت شام بود خاله گفت سنا آمپول زده تو چرا چشمات قرمز هست گفتم منم آمپول داشتم گفت اصلا صدات بیرون نیومد صدا ینا به ذره میومد ولی تو نه بعد رفتیم سر شام
ببخشید طولانی بود اذیت شدین چشماتون درد گرفت اگر بد بود ببخشید