خاطره گلی جان
#۱
سلام به همگی :)
گلی هستم ، ۱۹ سالمه ؛ همونی که رشتش فتوگرافیک بود 🥲
آخرین خاطره ای که گذاشتم شهریور ۱۴۰۲ بود و دیگه خاطره ساز نشدم تا فروردین ۱۴۰۳(امسال) که رفتیم راهیان نوووور😅
یه توضیح کوچولو بدم : من تو یه کانون فرهنگی عضو شدم به دعوت دوست صمیمیم ولی به دلیل مسائل خانوادگی و کارهام عضو فعالی نبودم و گهگاهی مراسما رو شرکت میکردم
این کانون ما هراز گاهی برای کادر فعال اردوهایی میذاره مثل مشهد و راهیان و ...
عید نوروز بود که دوستم تماس گرفت که گلی کانون راهیان گذاشته ، زنگ بزن به خانم ... (مسئول کادر) ببین میتونی توعم بیای یا نه
که زنگ زدمو بهم گفتن احتمالش کمه و تقریبا نا امید شدم
رفتن دوستم قطعی بود چون برخلاف من عضو فعالی بود و اسمش تو لیست بود . ظرفیت گروه ما کلا باوجود دوستم ۴ نفر بود ولی چون شنیده بودم خوش میگذره دوست داشتم تجربش کنم
و خانوادم بشدت مخالف بودن با این قضیه !
تا اینکه چند روز مونده بود به عید فطر ۴۰۳ که یادمه روزه بودم و تازه از خواب عصر بیدارشده بودم
گوشیمو نگاه کردم دیدم خانم ... زنگ زده بهم و پیام داده بود که چند نفر انصراف دادن و منم میتونم برم
منم با ذوق اول به دوستم زنگ زدم و بعد به مسئولمون و خلاصه پدر مادرم و با مکافات راضی کردم که اجازه بدن برم ..
سفر رو طوری تنظیم کرده بودن که کمترین آسیب به درس بچه ها بخوره و افتاده بود سه شنبه تا جمعه .
طولانی شد میدونم ، به بزرگی خودتون ببخشیند❤️😂
بریم سراغ خاطره
سه شنبه صبح زود چمدونمو برداشتم و بابام منو رسوند محل اتوبوسها که دوستمو دیدم و بعد از تعیین اینکه کدوم اتوبوس هستیم سوار شدیم و راه افتادیم . تقریبا ۱۲ ساعت تو راه بودیم و روز اول همه چیز اوکی بود بجز تکونهای مزخرف اتوبوس که باعث میشد تهوع بگیرم
با وجود همه تاخیر ها و ... حدودا ساعت ۸ شب بود که رسیدیم اردوگاه و شام خوردیم و یکم تو محوطش قدم زدیم که اعلام کردن میخوان درها رو ببندن و وقت خوابه
اونجا تا شام بخوریم و بخوابیم ساعت میشد ۱ شب و از طرف دیگه ۵ صبح واسه نماز بیدار میشدیم و آماده میشدیم برای حرکت و دیدن مناطق جنگی و یادمانها
اولین یادمانی که رفتیم یادمان فکه بود
عملا خواب خوبی نداشتیم و همه تا برسیم به یادمان داشتن چرت میزدن
من بیچاره ام که عادت نداشتم و اولین سفرم با اتوبوس بود هی حوصلم سر میرفت و خوابم نمیبرد ، دلم هم نمیومد دوستمو بیدار کنم
با هندزفری سر میکردم
یه چهار ساعتی توراه بودیم تا برسیم فکه
اونجا بشدت باد میوزید و باید یه ۱۰۰ متری پیاده میرفتیم تا برسیم سر بساط روایتگری و من از این نقاب های افتابگیر زده بودم ، هی از سرم پرت میشد عقب
ماشالله هر طرفو نگا میکردی یه مشت جوون با لباس نظامی و قیافه های کراش و بسیار مرتب یا داشتن وسیله (میکروفون و بلندگو و ... ) میبردن یا درحال تامین امنیت بودن ، ایستاده بودن
منم هی میخواستم حفظ ظاهر کنم هی نمیشد
زرت و زرت این کلاه بیصاحاب از سرم پرت میشد زمین و از شدت باد چادرم چسبیده بود به تنم جدا نمیشد
دوستمم کمی از من نداشت
از شدت عصبانیت میخندیدم ، آفتابم خیلی شیک داشت بلالم میکرد
از سخنرانی میگذرم چون انقدر گرمم بود و حوصلم سررفته بود حسابی کلافه شده بودم ؛ اما دیدم دوستم تو حال و هوای خودشه ، اونجا نوجوون زیاد بود و همه رفته بودن تو حس ، من نمیدونم چرا معنوی نمیشدم😂 ، چیزی بهش نگفتم حدودا ۴۵ دقیقه نشستیم تا سخنرانی تموم شد و اونجا یه حسینیع بود که نماز خوندیم و ناهار خوردیم و به سمت کانال کمیل راه افتادیم
#۲
کمی بعد رسیدیم و بعد از ظهر بود و آفتاب بشدت داغ
من و دوستم هر دو میگرن داریم ولی دوستم (زهرا) کمی سردرداش شدید تر از منه
نیم ساعت معطل تو کانال نشسته بودیم و از در و دیوار حرف میزدیم که صدامون کردن بریم سر سخرانی
با اکراه و غر غر زیاد بلند شدیم و رفتیم سمت جمعیتی که نشسته بودن . دربه در دنبال آب میگشتیم چون هوا خیلی گرم بود که بچه های تدارکات رسوندن بهمون .
کمی اون طرف تر از جمعیت چهارزانو نشستم و دوستم سرشو به حالت سجده گذاشت رو پام . هر دو حسابی خسته بودیم
پر چادرمو گرفتتم بالا سرش که آفتاب نیوفته روش و کمی استراحت کنه
ذره ای نگران میگرن خودم نبودم ولی ترسم بیشتر برای دوستم بود چون حمله هاش شدیدتر از من بود و گرما سمه واسه میگرن ! (نه برای همه)
خیلی تو اون حالت نموندیم ولی کم کم حس کردم سمت راست سرم داره ذوق ذوق میکنه
چون خفیف بود سعی کردم نادیده بگیرمش
و تو همین فکرا بودم و این سری هیچکدوم حوصله سخنرانی نداشتیم
نفهمیدم چقدر گذشت که گفتن بریم سوار شیم که بریم هویزه
یکم راهش طولانی بود و وقتی رسیدیم عصر شده بود و سر درد من هم کم کم داشت اوج میگرفت ، بازم نگران نبودم چون ماشینای امداد پشت سر اتوبوسها هرجا میرفتیم میومدن
همین که دوستم اوکی بود کافی بود واسم😂🥲
اولین چیزی که تو هویزه توجهمونو جلب کرد پشه های رو اعصابش بود که یه دقیقه غافل میشدی تا اعماق پشونی و بینی و حلق آدم وارد میشدن
و صد البته سوسکایی که دراز بودن 🙈
سرم درد قابل توجهی پیدا کرده بود و این کلافگیمو بیشتر میکرد
دوتا سوله و سرویس و یک بوفه و یک حسینیه که داخلش پر از مزار شهدا بود ، یادمان رو تشکیل میداد .
وسایل رو داخل یکی از سوله ها که قرار بود حوابگاهمون باشه گذاشتیم . فکر خوابیدن لای اونهمه پشه و سوسک سر دردمو بیشتر میکرد
رو کردم سمت زهرا
من : زهرا من فکر کنم میگرنم داره عود میکنه
زهرا : ناپروکسن همرامه ، بدم بهت ؟
من : بذار اگه دیدم داره بدتر میشه ازت میگیرم
نمیدونم این میگرن کوفتی چیه که حتی مسکنای خوراکی رو من اثر نمیکنه
با اینکه اهلش نیستم و خیلی کم پیش میاد بخورم
درگیر پشه ها و سوسکای محوطه هویزه بودیم که اذان گفت و رفتیم سمت حسینیه
چون سرم درد میکرد به نماز فرادی اکتفا کردم و وقتی جماعت تموم شد مسئول کاروان اعلام کرد بخاطر نارضایتی برو بچ برمیگردیم همون اردوگاه قبلی
اینو که گفتن صدای سوت و جیغ از همه جا بلند شد و منم ۰از خدام بود
چون اونجا یه درمونگاه خیلی فینگیلی داشت و دلم خوش بود اگه خوب نشدم میتونیم مراجعه کنیم
کمی طول کشید تا بچه ها جمع بشن و اتوبوس راه بیوفته دوستم تو این فاصله دوتا چای نبات از بوفه گرفت و اومد سمت من
خوردن چای شیرین همانا و شدت گرفتن سردردم همان!
بدیش اینجا بود که باید غذا رو تو اتوبوس میخوردیم و حالا غذا چی بود ؟ ناگت مرغ !
اون لحظه از شدت سردرد تووضعیتی بودم که هر نور ، صدا یا حتی بو میتونست تشدید کنه درد و تهوعم رو .
کیلومترها دور شده بودیم و نمیدونم چقدر گذشت تا برسیم به اردوگاه
ولی اینو میدونم که داشتم جون میدادم و دچار لرز شده بودم و یه ناپروکسن ۵۰۰ خوردم ولی اثر نکرد
کل راهو دائم درحال تغییر وضعیت بودم بلکه کمی از تهوعی که داشتم کم شه ولی سرم مدام تیر میکشید
به محض اینکه رسیدیم ، دوستم گفت : نیا بالا من میرم چمدونتو میذارم و میام بریم درمونگاه
منم از درد تسلیم شده بودم چیزی نگفتم و یه گوشه پیداکردم نشستم رو زمین تا بره و برگرده
این وسط ضعف مزخرفی کل بدنمو گرفته بود و به همه این حال بد اضافه شده بود
شاید ۱۰ دقیقه طول کشید تا دوستم بره و برگرده ولی احساس میکردم زمان متوقف شده و نمیگذره
سرمو تو دستام گرفتم بودم و چشمامو گذاشته بودم رو هم که صدای دوستمو شنیدم ، کمکم کرد بلند شم و رفتیم درمونگاه
درو باز کردیم و از شدت سفیدی در و دیوار اونجا سرم تیر کشید ( کلا وقتی میگرنم عود میکنه خیلی چیزای عادی ، آزار دهنده میشه )
یکم چشم گردوندیم که یه آقای خوشتیپ قد بلند و نسبتا خوش چهره با شلوار خونگی و یه تیشرت اسپرت جلومون سبز شد
#۳
اولش کمی شک کردم که دکتره یا نه چون اصلا تیپش به دکترا نمیخورد
یه نمیچه لبخندی رو لبش بود . گفت: مشکلتون چیه ؟
گفتم میگرن دارم و الان عود کرده ، تهوع شدید دارم ، اندانسترون و ناپروکسن هم خوردم ولی اثر نکرده
دکتر اومد نشست پشت میزش ولی ما همچنان ایستاده بودیم
اینکه صندلی برای نشستن ما وجود نداشت هم بی تاثیر نبود (راهیان بود دیگه😔😂)
نمیدونم بخاطر صورتم بود که وقتایی که حالم بده عوض اینکه بد شه ، کاملا منو سر حال نشون میده ؛ یا چی
ولی دکتره یه طوریکه انگار داریم ادا درمیاریم و اومدیم ایسگاهش کنیم نگامون کرد
من خیلی عزت نفسم برام مهمه ولی اون شب چون حالم خوب نبود از خیرش گذشتم و بروی خودم نیاوردم
دکتر خیلی ریلکس برگشت گفت : تو دوره ت که نیستی ؟!
گفتم : نه
دکتر : خب ؛ اگه تو دوره ت بود واست سرم میزدم ولی چون نیستی ، نصف ورق نوافن بهت میدم ، بخور ؛ اگه خوب نشدی دوباره بیا
داشتم میگفتم که باشه ممنو..
که یهو دوستم گفت : آخه دکتر ضعفم داره
هیچی نمیتونه بخوره از تهوع
منم از این حرکت دوستم خندم گرفتع بود
هرچی سعی میکردم کنترل کنم خودمو تهش یکم لبام منحنی شده بود
دکتره با یه حالت کلافه رو به من کرد
دکتر : سرم میزنی ؟!
منم نمیدونم چم شده بود . کلا قاطی کرده بودم ، هم سرم درد میکرد ، هم از دوستم خندم گرفته بود هول شدم نمیدونستم چه ری اکشنی باید نشون بدم
گفتم : اگه فکر میکنید تاثیر داره آره میزنم
دکتر گفت برو رو یکی از تختها دراز بکش
کلا دوتا تخت بود که پشت یکیش بالا تر بود
اول رو اون دراز کشیدم
بعد دوستم گفت نه این نه ، برو رو اون تخته دراز بکش
خیلی دلم میخواست خفش کنم حقیقتا دیدم دکتره با دقت داره نظاره میکنه روم نشد
رفتم رو تخت کناری که صاف بود دراز کشیدم
و یهو از اسکل بازیمون خندم گرفت
نتونستم جلو خودمو بگیرم ، آروم خندیدم
داشتم فکر میکردم دکتره الان پیش خودش چه فکری راجع به ما میکنه
والا تو نگاش که پر فحش بود
اول اومد ست سرم و گارو و آنژیوکتو گذاشت بغل دست من و سرمو آویزونکرد
گفت آستینتو بزن بالا
زدم
گفت تکون میدی دستتو ؟
گفتم سعی میکنم ندم
سریع گارو بست و رگ گرفت و سرم رو وصل کرد
سرمش کوچیک بود و یه مسکن هم توش ریخته بود
۱۰ دقیقه ای تموم شد
و تو این فاصله یکی دیگه از پزشکایی که اونجا بودن وارد شد
(درمونگاه کلا دوتا اتاق یود که یکیش داروخونه و پاویون بود و یکیش دوتا تخت و میز دکتر توش بود که به وسیله پرده از هم جدا میشدن)
شروع کردن به صحبت و ما میشنیدیم
داشتن غر میزدن سر اینکه بعضی از بچه ها خودشونو میزنن به مریضی که بیان دارو بگیرن😂
این وسط سرم منم تموم شد و منتظر شدیم تا بیاد جداش کنه
بحثشون داغ بود 😂
بالاخره رضایت دادن و دکتره اومد سرمو جدا کرد و تو این فاصله ما به صحبتاشون گوش میدادیم
منم کمی حس کرختی داشتم و فکر میکنم بخاطر مسکنی بود که تو سرم زده بود
دکتر از دوستم پرسید بیماری زمینه ای که نداره ؟
دوستم : نه و نصف ورق نوافنو داد و گفت وقتی دردت شروع شد یکیشو بخور
تشکر کردیم و اومدیم بیرون
ساعت ۱ شب بود ولی تصمیم گرفتیم کمی تو محوطه قدم بزنیم بعد بریم بخوابیم
که از شدت خستگی خیلی دووم نیووردیم و رفتیم داخل
ساعت ۵ صبح باید بیدار میشدیم و میرفتیم طلاییه و وقتمون واسه خواب کم بود
سر دردم بهتر شده بود ولی احساس کردم اگه یدونه نوافن بخورم و اصلا توجهی به اینکه معدم خالیه و شام نخوردم ، نکردم
نفهمیدم کی خوابم برد ولی با صدای اذان در حالیکه بشدت میلرزیدم از خواب پریدم
خیلی ترسیده بودم و حالم دست خودم نبود
هوشیار بودم و توان حرکت داشتم ولی لرزم غیر قابل کنترل بود
به دوستم نگاه کردم دیدم خوابه
دندونامو انقدر از شدت لرز بهم فشرده بودم هر لحظه حس میکردم فکم متلاشی میشه
اولین بار بود دچار چنین حالتی میشدم
یادم اومد نون خالی تو کیفم هست
یه لقمه به زور چپوندم تو دهنم و سعی کردم بخورمش
کم کم بهتر شدم ولی کامل خوب نه !
تا اینکه همه بیدار شدن و باید آماده میشدیم حرکت کنیم
دوستمو درجریان اینکه لرز کردم گذاشتم و شاکی شد که چرا بیدارش نکردم
همه چیز خوب بود تا اینکه نزدیک اذان ظهر رسیدیم طلائیه
وضو گرفتیم و شروع کردیم به قدم زدن روی خاک های اونجا . یکم برای خودمون گشتیم که صدامون کردن بریم تو حسینیه برای روایتگری
خیلی وضع خوبی نبود ، همه چپیده بودیم توهم و منم قبلش با دوستم بحث کرده و عصبی بودم
با اینحال چیزی نمیگفتم
#۴
یکمگذشت و دوستم باز سرشو گذاشت رو پای من
و داشت میخوابید منم به طرز عجیبی رفته بودم تو فاز معنویت و تو حال و هوای خودم بودم که یهو یه پیرزنی از پشت سرمون پرید هوا و با صدای بلند شروع به شیون کرد
همچین که داد زد یه جوری یکه خوردم و ترسیدم که نه تنها از فاز معنویم کشیدم بیرون، بلکه دیگه خندم بند نمیومد
فقط چادرمو حسابی کشیدم جلو که بتونم راحت بخندم😂😂
دوستمم کمی از من نداشت
یکم بعدش از گرما و دم هوا احساس خفگی بهم دست داد
گفتم : زهرا من میرم بیرون ، دیگه نمیتونم تحمل کنم
که گفت وایسا منم میام
اومد و باهم رفتیم بیرون تا کم کم حسینیه خلوت شد و ناهار دادن
منم صبح فقط همون یه لقمه و شیری که تو اتوبوس دادن رو خورده بودم و چون هرچی میخوردم احساس تهوع داشتم ، ناهار نخوردم و منتظر نشستم دوستم غذاشو بخوره
همین حین حرف هم میزدیم
مثل همیشه صدامون کردن سوار شیم
کلا دو جا مونده بود که باید میرفتیم
به ترتیب : نهر خین و شلمچه
تو راه خین بودیم و کل اتوبوس رو سکوت مزخرفی برداشته بود چون همه داشتن چرت بعد ناهارشونو میزدن جز من
نزدیک مقصد بودیم که خیلی ناگهانی احساس تهوع بهم دست داد و قشنگ حس کردم الانه که بالا بیارم و همینطور معده درد و سرگیجه و رعشه
خلاصش کنم
تو هوایی که همه درحال بخارپز شدن بودن من داشتم یخ میزدم و دستامم سرد سرد بود
پیاده که شدیم ، فورا دویدم تو آفتاب ایستادم تا دوستم بیاد پایین
زهرا : بیا از سایه بریم دوباره سردرد میگیریا
من : نه زهرا خیلی سردمه
زهرا اومد دستامو گرفت دید یخ کردم ، گفت میخوای بریم پیش ماشین امداد؟
منم از ترس اینکه دوباره همون دکتره باشه مقاومت کردم
رفتیم پیش جمعیت و رو به آفتاب نشستیم تا روایتگری شروع شه
یکم گذشت و احساس لرزم برطرف شد و جای خودشو به معده درد و خوابالودگی داد
معدم یه طوری بود که حس میکردم یکی داره محکم فشارش میده ، درد میکرد و میسوخت ، تهوع هم داشتم
دوستمم نگران بود ، هی ازم میپرسید خوبی ؟
گفتم درد دارم
گفت میخوای بریم قدم بزنیم ؟
با سر تایید کردم و بلند شدم و باهم رو خاکا قدم زدیم تا سخنرانی تموم شه
یعنی عملا چیزی دستگیرمون نشد از سخنرانیا😂
کم کم رفتیم سمت اتوبوس و دیگه تعادلم کمی بهم خورده بود ، دوستم محکم دستمو گرفته بود که نکنه بخورم زمین .
نزدیک اتوبوس که شدیم ، ماشین امداد هم اونجا توقف کرده بود و عده ی خیلی کمی دورش بودن
و لی خداروشکر اون دکتره نبود
دوستم تا چشمش به ماشین امداد افتاد دوباره گیر داد که بیا بریم حداقل فشارتو بگیر ببینیم چته ، گفتم نه
شروع کرد قسم دادن
گفت : جون من ، یعنی جون من برات انقدر بی ارزشه ؟
من: زهرا تو که میدونی اینطور نیست چرا تحت فشار میذاریم
و همینطور داشت منو میکشید سمت ماشین امداد و خدا خدا میکردم کسی نبینه ما رو
منم هی مقاومت میکردم
داشت بحثمون میشد که تاکیدی گفتم : الان میخوایم بریم شلمچه
رسیدیم اولین کاری که میکنم باهات میام بریم پیش دکتر
با اکراه قبول کرد
گفت : وای بحالت اگه بزنی زیرش
گفتم : نترس من خودمم از این حال کوفتی خسته شدم
رفتیم سوار اتوبوس شدیم
شلمچه نزدیک بود ، خیلی طول نکشید تا برسیم ولی هوا تاریک شده بود
با اعلام راننده ، از اتوبوس اومدیم پایین و داشتیم دنبال ماشین امداد میگشتیم که با پای خودم برم مورد عنایت قرار بگیرم😔😂