✦(آرامیس)

دلم کلی براتون تنگ شده بود ✨امید وارم همه خوبه خوب باشین توی این تابستونه گرم و دلنچسب 😬🔥

✧امسال زمستون فقط میرم بیرون لذت میبرم از هوای سرد واقعا زمستون هوای سردش شرف داره به تابستون.

کاش منم مثه حیوونا که خوابه زمستونی دارن خوابه تابستونی داشتم😅

قرار بود مثلا خاطره ی بعدی رو به زودی بزارم به زودی شد سه ماه....

منو که یادتون نرفته اگه یادتون رفته باشه من میدونم و شما 🤛(🤍)

نمیخوام زیاد توی انباریه خاطراتم غرق بشم پس با یکی از خاطره های پارسال شروع میکنم؛

◎دی ماه یخی ❄️

(سرما و خنکیه این خاطره از همینجا داره حس میشه🙂)

یادمه مدرسه رو پیچونده بودم افتاده بودم روی تختم با گلو درد(از اونجایی که از سرماخوردگی فقط گلو دردش نسیبه من میشه)داشتم به این فکر میکردم چرا موهای گربم🐈که با تف تمیزشون میکنه از موهای من که با انواع و اقسامه شامپو ها میشورم بهتره...🤷🏼‍♀

هم گلو درد داشتم هم گشنم بود به شدت (نمیدونم چقدر باید تلاش کنم تا بشم شبیه آدمایی که غذا براشون مهم نیس من برای هر وعده از دوساعت قبل هیجان دارم حتی وقتی مریضم😂)

رفتم سر میزه ناهار 🥘مامان و بابام در حاله غذا خوردن بودن ظرف غذا رو کشیدم جلوم اولین قاشق رو گذاشتم دهنم دوباره بابا رفت رو کاناله دکتر بودن👨🏻‍⚕

●بابا:قرصتو خوردی؟

○واییی یادم رفت بعده ناهار میخورم؛

●انقدر نا منظم قرصاتو میخوری پنج روزه گلو دردی به حرفه منم گوش نمیدی😠

○حالا چیزی نشده منکه مشکلی ندارم باهاش

●تو مشکلی نداری اما بدنت چرا باید درمان بشه

○درمان چیه دارم ازش لذت میبرم(اصلا هم برای مدرسه نرفتن نبود😀)

●نگاه بابا به من این شکلی بود 👀🤨

مامان بحث رو عوض کرد پدر و دختر الان وقته غذا خوردنه؛من غذا رو درست کردم که با لذت بخورین ...

بعد حرف مامان دیگه بابا چیزی نگفت

بعده غذا روی کاناپه🛋دراز کشیدم با اینکه لباسه گرم تنم بود احساسه سرما میکردم 🌡استامینوفن خورده بودم اما انگار نه انگار

سعی کردم با گوشی خودمو سرگرم کنم تا صحنه طبیعی تر جلوه کنه🤭

مامان اومد کنارم نشست:

◆خوبی مامان بهتری؟

◇اره بهترم

◆چیزی میخوای برات بیارم قرصتو خوردی❗️

◇نه بابا گفت از زمانش خیلی گذشته صب کنم تا دُز بعدی

◆باشه (دستشو گذاشت روی پیشونیم) بازم که تب داری

◇استامینوفن خوردم خوب میشه

ولی برعکس شد به علاوه تب سردرده شدید هم اضافه شد 🤝

دیگه داشتم پرچم تسلیم رو بالا میاوردم🏳بابا با اخمی که از روی صورتش برداشته نمیشد اومد توی اتاق دماسنج و گرفت جلو صورتم

●سواد داری ارامیس؟ نگاه کن به دماسنج °39 درجه

○بابا سرم درد میکنه😣

●اگه درمانت تموم شد که حالا من شروع کنم❕

○باشه ولی تزریقی قبول نمیکنم

●چیکار کنم پس میخوای بوس کنم خوب شه (😂)

○اره من هنوز به بیا بوسش کنم خوب شه اعتقاد دارم

یه لبخند زد لپمو بوسید

●خب دیدی خوب نشد دیگه برای یه امپول بحث نمیکنم ها تقلا نکن

○درد داره خب☹️

همین جوری کناره پا تختی داشت امپول رو اماده میکرد و یه اهنگ رو زمزمه میکرد دره امپول و گذاشت با انگشت اشاره کرد برگرد☝️🏻

اهنگی که زمزمه میکرد بیشتر شبیه آوازه پریه دریای ها قبله خوردنه ادما بود🧜🏻‍♂😂

همینجوری که بر میگشتم گفتم بابا درد نداره دیگه

◆نه درد نداره

گوشه شلوارمو کشید پایین پد الکی رو چند بار کشید رو پوستم دوباره برگشتم بابا گفتی درد نداره دیگه(🤷🏼‍♀)

◆لا اله الا الله دختر برگرد بزنم دیگه بخواب

+مامان دمه دره اتاق وایستاده بود برگرد دخترم یکمم درد داشته باشه از درده سرت که بهتره

دوباره پد کشید نیدل و وارد کرد آیی بابا آییی

◆هیس عههه

◇بابا از این به بعد منو تو باهم دشمنیم همونجوری که حماس با اسرائیل دشمنه(😬)

◆(صدای خندشون بلند شد 😂) از دسته تو برای یه امپول چه چیزا که نمیگی تموم شد دیگه عاا

نیدل و دروارد با پد الکلی جای امپول رو فشار داد

◆دیدی درد نداشت 🙁

◇درد نداشت!!!! حس میکنم یه پا ندارم

◆الکی غر نزن وقتی وسط زمستون بستنی میخوری همین میشه

◇آخه ممنوعه ها همیشه لذته بیشتری دارن😀

◆خب دیگه اینم عاقبته لذت های ممنوعه😉 یکم استراحت کن که فردا میری مدرسه

◇اما بابااا

◆همین که گفتم شبت بخیر بابا جون

◇من مریضم ولی 🥲

◆خوب میشی تا فردا قول میدم

◇با قیافه مظلوم به مامانم نگاه کردم

■مامان : اروم گفت تو استراحت کن اون با من

□عاشقتم

■مامان 💁🏼‍♀🙂‍↔️

خداروشکر مامان همیشه توی راضی کردنه بابام موفقه بهش افتخار میکنم 😁فرداش نرفتم مدرسه ولی واقعا حالم هنوز خوب نشده بود انقدر 🤏🏻 دیگه مونده بود

بچه ها پانجی رو بردمش حموم حالا باهم قهر کرده 😭میرم نازش کنم

انگار میگه همین مجازات تو را بس که دیگر برای تو میو نمیکنم 🐾😅

اشکال نداره به هر حال قهر هم جزوی از دوست داشتنه

ولی کاشکی زود تر گرما تموم بشه زمستون و سرما خوردگی رو ترجیه میدم به تابستون 🫠

گرما اگه خوب بود خدا مارو باهاش تحدید نمیکرد (جهنم)

خاطره سیزدهم 🐾(p_s)