خاطره غزل جان
سلام خوبید غزل امم گفته بودید ک دوباره براتون خاطره بزارم
چند وقت پیش سپهر سرمای شدیدی خورده بودش هی می گفت پیشم نیا حالش خیلی بد بود هرچی بهش اسرار میکردم بیا بریم دکتر نمیومد بریم
بعد چند روز نمیذاشت برم پیشش تا اینکه دلم طاقت نیاورد رفتم خونه خالم شب بودش رفتم دیدم خوابیده رفتم کنارش رو تخت نشستم دستمو کردم تو موهاش همینجور ک داشتم نازش میکردم بیدار شدش ی نگام کرد گف برای چی اومدی پیشمم مگ نگفتم نیا با اجازه کی اومدی اصلا گفتم هیسس هیچی نگو دلم برات تنگ شده بودش
بوسش کردم دیگ بهم چیزی نگف گف غزل خوابم میاد سرشو گذاشت رو پام موهاشو ناز کردم یکم بعدش دیدم خوابش برده همینجوری تو گوشی بودم داشتم میگشتم دستمو گذاشتم رو پیشونیش دیدم خیلی تب داره
رفتم دستمالو اب اوردم گذاشتم رو پیشونیش یکم پاشویش کردم
خودش بهم تزریق کردن یاد داده رفتم از خالم پرسیدم ببینم تب بر دارن تو خونشون یا ن از شانس خوبش داشتن😂
ی تب بر اماده کردم رفتم پیشش گفتم برگرد نگام کرد بدون اینکه چیزی بگه برگشت شلوارشو یکم کشیدم پایین پنبه رو کشید اروم براش تزریق کردم شلوارشو درست کردم گفتم الان تبت میاد پایین پاشو این قرصو بخور
قرصو دادم بهش خورد چون تبش بالا بود نخوابیدم بیدار موندم یکم بعد خوابش برد
بهتر شده بودش.
صبح بیدارش کردم گفتم پاشو بریم دکتر گف نمیام ی داد کشید سرش گفتم میگم پاشو بریم
نگام کرد خندید گف سلیطه شدی😂گف حال ندارم لباس بپوشم میدونسم داره ناز میکن لباسشو پوشندم بهش رفتیم بیرون دیدم کتونی هاشو نمیپوشه گف غزلل حال ندارم خم بشم دلم براش سوخت رفتم کتونی هاشو پوشندم اسنپ گرفته بودم با اسنپ رفتیم دکتر رسیدیم رفتم نوبت گرفتم نشسته بودیم رو صندلی تا نوبتمون بشه
گفتم میترسی😂😂خندید گف نچ
داشتیم همینجور باهم حرف میزدیم صدامون کردن رفتیم داخل
دکتر معاینش کرد گف عفونت شدید داری
دارو هارو نوشت تشکر کردیم رفتیم بیرون
ب سپهر گفتم تو بشین تا من برم دارو هاتو بگیرم
رفتم داروهاشو گرفتم اومدم بهش کلی امپول داده بود اصلا دلم نمیومد دردش بگیر گف این همه امپول برای منه ی لحظه خیلی مظلوم شد گفتم دورت بگردم من زودی تموم میشن
گفتم برم قبض بگیرم بریم بزن
گف نه بریم خونه خودت بزن گفتم اینجا بزنی بهتره گفت نه بریم خودت بزن گفتم من دلم نمیاد گف منم اینجا نمیزنم نخواستم زیاد اذییتش کنم گفتم باشه اسنپ گرفتیم رفتیم خونه
رفت تو اتاقش دراز کشید منم براش اب میوه کیک بردم گفتم پاشو قشنگم یکم بخور از دیروز هیچی نخوردی ضعف میکنی پاشد خورد منم داشتم امپولاشو اماده میکردم گف غزل دکتر بودن بهت میادا😂😂خندیدم گفتم حالا شما دراز بکش الان
دراز کشید گف اروم بزنیا گفتم من اروم میزنم ولی یکم درد دارن گف چندتا میزنی گفتم فعلن ۴ تا شبم داری گف وایی
شلوارشو یکم کشیدم پایین گف غزل آرومم بزنا
دلم نمیومد بزنم بهش ولی مجبور بودم
گفتم باشه قربونت برم ی نفس عمیق بکش دورت بگردم نفس عمیق کشید اروم فرو کردم تزریق کردم اولیش تموم شد کشیدم بیرون جاشو فشار دادم گف آخخ گفتم جونم تموم شد اون یکی سمتشو پنبه کشیدم گفتم درد داشتی بگو بهم چیزی نگفت سفت کرد خودشو گفتم یکم شل کن گف نمیتونم پاشو انداختم رو اون یکی پاش همینجور داشتم قربون صدقش میرفتم شل کرد چون سوزنش یکم بزرگ بود یهو فرو کردم زیاد دردش نگیر ی تکون خورد گفتم سپهرم تکون نخور اروم اروم تزریق کردم گفت آخ آخ میسوزنه گفتم تقوینی بخاطر اون اروم باش الان تموم میش کشیدم بیرون گف آییییی
گفتم تمومههه
میخای یکم استراحت کنی بعدن بزنم اون دوتا رو گف ن بزن راحت بشم گفتم باشه همون سمت پنبه کشیدم گفتم نفس عمیق بکش شل باش سوزنو فرو کردم گفتم درد داریگف ن زیاد اروم اروم تزریق کردم کشیدم بیرون
اون یکی سمتشو پنبه کشیدم گفتم اخریشه تکون نخوریا
سوزنو فرو کردم از همون اولش گف آیی آیی گفتم جونم تحمل کن تا تموم بشع ی سره گف آیی بسه گفتم جونمم تموم شد دیگ کشیدم بیرون جاش داشت خون میومد فشار دادم گف آییی نکن گفتم تموم شد دیگ همینجور دراز بکش برات کمپرس بزارم
جاشو یکم ماساژ دادم قربون صدقش رفتم بغلش کردم خوابید
پاشد ناهارشو خورد حالش بهتر بود همش میخندید ب مامانم می گف دخترت سوراخم کرد امروز😂
شب تو اتاق دراز کشیده بودم اومد گف غزلم امروز کلن پیش من بودی چسبیده بودی ب من بیا ی امپول بزنم بهت ی موقع یهو مریض نشی برای پیشگری گفتم نننن انگار برق گرف یهو از جام پاشدم نشستم😂😂 گف نترسسس نزدم ک بهت گفتم من نمیخام گف باشه پس بیا امپول منو بزن گفتم باشه دراز کشید امپولاشو زدم زیاد درد نداشتن صداش در نیومد همونجور دراز کشید بود منم رفتم پیشش بغلم کرد گف ی امپول کوچولو فقط بزنم بهت هم سرحال میشی یکم هم من خیالم راحت میش مریض نمیشی ی نگاش کردم گفتم نن گف اره سرحال میشی مظلوم نگاش کردم قلقلکم داد خندیدم😂 گفت بزنم گفتم باشه
امپولو داشت اماده میکرد نگا داشتم میکردم گف نگا نکن دراز بکش دراز کشیدم گف اونور ببین اینجا رو نبین شلوارمو کشید پایین پنبه کشید تکون خوردم پاشدم گفتم میترسم نمیخام گف عع نداشتیما میخای مامانمو صدا کنم بیاد نگهت دار گفتم نن گف پس دراز بکش اروم خوابیدم پنبه رو محکم کشید امپول یهو زد انقدر درد داشت و میسوزند جیغ کشیدم گف جونمم تحمل کن یهو خالی کنم دردت میگر گفتم نمیخامممم کشید بیرون فشار داد گف تمومم شد کشتی خودتو
ببخشید اگ بد بود خواستید بگید بقیشم تعریف میکنم