سلام رفقا من همتام ۲۳ سالمه اومدم بعد مدت ها براتون خاطره بزارم:)😍

منتها خاطره مربوط به خودم نیس و برای مامانمه

پارسال زمستون بود مامانم مریض شده بود...🫠

یه روز صبح که از خواب بیدار شد دید سر و کله اش گرفته و صداش رفته در هم

خلاصه اون ردز صبح من صبحونه اماده کردم و صداش کردم که بیاد صبحونه بخوریم اومر و همش دوتا لقمه خورد و رفت کنار

یه چندساعت گذشت و حالش داشت بدتر میشد گلو درد و تب هم اضافه شد

-مامان حالت خیلی بده حاضر شو بریم دکتر

مامان: نه همتا بخور میدم و اب نمک غرغره میکنم خوب میشم

-مامااان چرا لجبازی میکنی خب زودتر بری دکتر بهتره که(کمتر واست آمپول مینویسه😉)

*ایشون با ۳۹ سال سن خیلیی از امپول میترسه🤦🏻‍♀

دیگه به زووور مامانم راضی کردم و رفتیم دکتر

رسیدیم مامان رفت نشست تا من پذیرش نوبت بگیرم منشی گفت بعد این دو نفر شما میتونید برید داخل

حدودا ۱۰ دقیقه ای گذشت و ما رفتیم تو

دکتر مامان معاینه کرد و گفت خانم اوضاع گلوتم که خرابه اخرین بار کی پنی سیلین زدین؟

مامان: با یه نگاه پر استرسی😶یادم نمیاد خیلی وقته نزدم...

دکتر: خب پس قبلش براتون تست میکنن اگه حساییت نداشتین براتون میزنن

و بعدش من تشکر کردم و اومدیم بیرون

رفتم داروخونه داروها رو گرفتم و برگشتم

بنده خدااا از شانسش کلی امپول داشت😂🤦🏻‍♀

دیگه رفتیم اتاق تزریقات

تزریقاتی: خانمم شما تزریق دارین؟

-نه واسه مامانمه

تزریقاتی: بدید داروها رو به من

دادم بهش و سرم و چندتا امپول جدا کرد گذاشت تو سبد و رفت که اماده کنه

تزریقاتی: خانم بخوابید رو تخت اماده بشید الان میام تزریقتونو انجام میدم💉

-مامان خوبی؟!

مامان: نظر خودت چیه؟🥲میشه نزنم..

-مامان دمر شو الان میاد...بزار کمکت کنم

بالاخرههه مامان رضایت داد منم گوشه شلوارش دادم پایین و بالاخره لحظه موعود فرا رسید😔😂

تزریقاتی: خب عزیزم نه اول برگردین تست پنی رو انجام بدم براتون

هیچی مامان دوباره برگشت🫠😂

تست کرد و حساسیت نداشت😍🥺

تزریقاتی: خب مشکلی نیست برگردین

خلاصه اومد که اولیو بزنه

خانم اماده ای یه نفس عمیییق بکش

مامان:اروم بزنین لطفا🥲

تزریقاتی: شل کن..شلِ شل سفت کنی خودت اذیت میشی

خب۱..۲..۳

مامان:آخخخ🥺خیلی درد داره

تزریقاتی: خانم تموووم شد خیلی خب یه چندلحظه نفس بگیر واسه بعدی

خب...

آماده ای؟نفس عمییق(عین دارت فرو کرد:|)

مامان:خانممم آروم نفسم رفت😭

تزریقاتی: تموم شد خانم چه خبرته!

برگرد سرمت وصل کنم

-یه خورده جای امپولاش براش ماساژ دادم بهترشد

برگشت سرمش زد سرمش که تموم شد

خانمه گفت دوتا امپول دیگه دارین اینا رو فردا صبح حتما بزنید

و رفت...

دیگه منم به مامان کمک کردم لباسش درست کردم و اومدیم بیرون از کلینیک

به زوورم فردا صبحش دوتا امپول دیگه رو زد و کم کم حالش بهتر شد😍

خلاصه که ترس سن و سال نمیشناسه!😅

اگه خوشتون اومد بگید تا باز خاطره بزارم:)🤍