خاطره سینا جان
سلام
من سینام دهه هفتادیم در بین کادر درمان چشم به جهان گشودم.
دوتا داداش بزرگترازخودم دارم محمدرضا پزشک عمومی داداش بزرگمه.مسعود تازه درسش تموم شده پرستاری ازادمیخوند.مامانم ماماست بازنشسته شده...بین این تیم پزشکی وافتخارآفرینان
درس نخون ترین فردخونواده سینا دانشجوی ورودی بدون کنکور زبان انگلیسی آزاد.چاکرم🙌
این جارو بین سرچ کردنام درموردخاطرات پزشکی آمپولی کنکوری پیداکردم 😂 ومیخوام درمورد زمان کنکورم بگم.
خب اینطوری شروع کنم که برخلاف انتظارخونواده وفامیل ; هیچ وقت کنکور وگردن نگرفتم!
زمان کنکور فشار زیادی روتحمل کردم اینوفقط بچه هایی که توخونوادشون کادردرمانی دارند درک میکنند.همه انتظاردارند این قضیه موروثی باشه وتوهم بشی رتبه سه رقمی قبولی پزشکی دانشگاه دولتی.من زمان کنکور سال اول یدونه تستم نزدم فقط برای مدرسه میخوندم والبته ازطرف داداشام
خیلی تحت فشاربودم.هر روز با مسعود/پرستاردعواداشتم بحث میکردیم،
لجبازومغرور بودم رابطمون بخاطر درس نخوندنم کاملا عوض شده بود.من دلم نمیخواست برای کنکور بخونم انگارقبول نکرده بودم که کنکوری شدم ولی عذاب وجدان داشتم خییییلی استرس داشتم شباازاسترس کابوس میدیدم یااصلا نمیتونستم بخوابم این روال ادامه داشت تااینکه یهویی وزنم کم شد هرروز ضعیف ترشدم وزودبه زودمریض میشدم.
چندوقتی بود سرماخوردگی داشتم سرم دردمیکرد.لرز داشتم دلم دردمیکرد هرچی میخوردم بالامی اوردم .
اماانقدر غدبودم نمیخواستم کسی بفهمه ..توراه مدرسه ازداروخونه شربت دیفن هیدرامین وادالت کلد گرفتم واوناروچندروزمصرف کرم اولش خوب شدم جواب میداد ولی بعدیه مدت دیگه اثرنکرد.برای شام مامانم صدام نمیخواستم برم بابااومددم درگفت زودبیاشام بابی میلی تمام رفتم طبق معمول
سرسفره ی شام بحث همیشگی بالاگرفت مسعود بهم گفت ابله خاک برسرت کنند انقدراحمقی براخودت میگم درس بخون ۴روزدیگه پشیمون میشی 😂 (الان یادم میوفته خندم میگیره) منم هرچی ازدهنم دراومدگفتم.گفتم مثلا خودت چیکاره شدی؟دوسال پشت کنکور موندی اخرم پرستاری آزاد قبول شدی بدبخت تاکی باباشهریه بده تاتوبشی آمپول زن،به کسی برنخوره ها توی دعوابین داداشا حلواخیرات نمیکنند که یکی اون میگه یکی تو. به حالت بغض ازپاسفره بلندشدم
دوسه قدم به دراتاقم چشام سیاهی رفت افتادم مامان دوئیدسمتم مسعودگفت ولش کن بیشعوره بی لیاقتو...بابا گفت بسه مسعود!یه نگاه بهش کردم ودوئیدم سمت دستشویی وهرچی خورده بودم وبالآوردم .تازه باورشون شدانگاریه چیزیم هست...صورتموشستم بدون اینکه بهشون توجه کنم رفتم تواتاقم دروقفل کردم گفتم اخرخودمومیکشم راحت بشین😅
گفت عرضه اون کاروهم نداری.
تواتاق انقدراز درد وبغض گریه کردم که چشام بازنمیشد.
لرز داشتم کل بدنم میلرزیدیهویخ میزدبدنم.دلم هم خیلی دردمیکرد انگاراسیده معدم کل معدمو وراه گلو مو سوزونده بود.تانصف شب هرچی اومدن در زدن گفتن دروباز کن گوش نکردم تا خوابم برد
دم صبح رفتم دستشویی وانقدرگیج خواب بودم یادمرفته بود دروقفل کنم.یهوچشماموبازکردم دیدم دستشوگذاشته روپیشونیم
گفتم ولم کن همتون مردین برام به توربطی نداره
گفت بس کن من مسعودنیستم برو برای اون لوس بازیاتودربیار وبا۴تاانگشتش آروم زد روی لبم.تادستشو برد سمت گلوم بغضم ترکید هق هق میکردم گریم بندنمی اومد گفت چته سیناچیشد دردگرفت؟اینجارودست زدم دردمیکنه؟چیشده چی تودلته؟حرف بزن سرموکشید توبغلش تازه بعدمدت هاتازه فکرکردم کسی ودارم کسی نگران منه منم ادمم. آروم که شدم یدونه آبسلانگ برداشت تادهنموبازکردم گفت ازکی اینجوری مریضی توچرانگفتی هیچیت مثل ادمیزادنیست.جوری گلوم دردمیکرد که حتی نمیشد دست به گردنم گذاشت کل استخون فکم دردمیکرد.به مامان گفت گوشی وفشارسنج واز اتاقش بیاره.
سرش وگذاشت روسینم گفت نفس بکش سرفه کن.مامانم خیلی نگرانم شده بودماتش برده بودبهم.گوشی وداد اول فشارموگرفت وبعد گذاشتم روکمرم وبازخواست سرفه کنم اینکه انقدر باجزئیات معاینم میکرد ترس آمپولوانداخت به جونم.پشت سرهم میگفت تب داری تب داری تب داری.شونم وحل داد گفت بخواب چندبارمحکم شکمموفشارداد تاببینه کجام دردداره ولی من حتی تشخیص نمیدادم کدوم قسمته دلم دردمیکنه فقط میگفتم همه جاش همههه.بالاخره ولم کرد مامان دفترچمو داد کارش که تموم شدمامان گفت خودم میرم میگیرم که محمد رضاگفت نه ناشتاس این یه چیزی بده بخوره ودوتاییشون رفتن بیرون.
پشت دیواروایستادم حرفاشونوبشنوم
رضامیگف انقدربه این بچه فشارنیارید این ۱۷سالشم تموم نشده بابانمیخواددرس بخونه ولش کنید
بذاریدخودش راهشوپیداکنه ده کیلو کم کرده ازبین رفته، افسرده میشه کاردستت میده وازین حرفا.چند مینی گذشت مامان برام غذای دیشبوگرم کرد بود خوردم وبه ۵مین نرسیدکه بازدوباره بالااوردم خیلی بدبودگلوم میسوخت تامعدم.تودستشویی بودم رضارسیداومدپشتم موهاموازصورتم دادعقب چندباردیگه آب زد وبردم تواتاق.دیگه هیچی جون نداشتم بیحال افتادم روتخت وبدون اینکه حتی حس کنم سرم برام وصل کردوچندتاامپولم زدتوی سرم.هیچی نفهمیدم تاخوابم بردعرق کرده بودم رضاهم خواب بودروزمین کنارم.آروم مامانوصدازدم اومدسرم ودراوردیکم قربون صدقم رفت گفت خداروشکر تبت اومده پایین.اومدم برم محمدرضا بیدارشد گفت بهتری بچه پرو؟
راه افتادی انگار!بیاهمینجابشین میخوام برم بیرون زودامپولتوبزنم برم.گفتم نمیخوام
مامان میزنه.گفت عه بشین مامان که زدمیرم دوباره گفتم بتوچه اصلانمیخوام بزنم..گفت بسه سینا بشین دستموکشبد سمت پایین گفت میگم بشین.بشین داداشی قربونت برم اذیت نکن مامانوببین حالشو نکن.بااسترس نشستم کف زمین رو دستم تست کرد
پنی بود
که دردنداشت چنددقیقه بعدش یه نگاه بدستم کرد وگفت بخواب گفتم میشه نزنم بخدا دارومیخورم گفت بخواب سینا با هزارالتماس وخواهش قبول نکرد کف زمین خوابیدم شلوارموکم داد پایین پنبه زد وامپولوفروکرد اولش دردنداشت اما چندثانیه بعدش مردم خیلیییی بدبودخیلی درد داشت برای چندثانیه عیرقابل تحمل بودکشید بیرون اومدم برگردم یکی دیگه سریع وارد اون طرفم کرد گفتم گفتی یکی ولم کنننن گفت تکون نخورتمومه نفس عمیق بکش تموم شد.شلوارموکشیدبالامنم به حالت گریه پاشدم رفتم بیرون .
تایک هفته امپول خوردم حرف میزدم میگفت بخدا میبرمت بستریت میکنم حالیت نیست گوش وگلوت چقدرعفونت داره،معدت داغونه چی بهت بدم که دوباره معده دردبگیری بایدتزریقی باشه.
مسعود اما براش مهم نبودم.همین الانم بعدگذشت چندسال اذیتم میکنه که بخاطرالانت میگفتم درس بخونوازین صحبتای آزاردهنده....
امامن راضیم معلم شدم تواموزشگاه درس میدم انقدر پیشرفت کردم که ازم خواستن تودوره تربیت مدرس اموزشگاه ارائه داشته باشم.
میدونی همه که نبایدپزشک بشن!؟
خیلی خاطره دارم میگم براتون
راستی اسم هافیکن الکی گذاشتم اصلا نمیخواد داداشاموبخونن وبدونن همچین جایی ایناروتعریف میکنم.
فعلا