خاطره آناهیتا جان
سلام سلام
آناهیتا 🌋🗻🌋 هستم
آخه کدوم بد شانسی توی تابستون سرما میخوره؟؟🤧🤧 درسته آناهیتا 🌋
این قضیه مال جمعه است....چند روزی بود که یکم گلوم درد میکرد خیلی بهش محل ندادم تا اینکه جمعه یهو یه سری علائم ام همراه اش اومد بیرون...🥺🥺
بعد از ظهر بود که از خونه زدم بیرون و رفتم درمانگاه داروشفا🏥🏥
از قضا پزشکی که اغلب بهش مراجعه می کنم شیفت بود(میتونید خاطره اش رو بخونید👨⚕️)
زودی نوبت گرفتم و نشستم دم در اتاق و منتظر شدم تا نوبتم ام بشه
نوبتم شد و رفتم داخل
سلام کردم
👨⚕️با یه لبخند جواب داد و احوالم رو پرسید و گفت چیشده؟ و چرخید سمتم
منم شروع کردم به گفتن علائم
اومد کاف فشار خون رو دور بازوم بست و دکمه ی دستگاه رو زد و همزمان یه ابسلانگ برداشت و با چراغ گلوم رو نگاه کرد
👨⚕️:سرفه داری؟؟ من گفتم بله و اونم اومد گوشی رو برداشت و گذاشت پشتم و گفت نفس های بلند بکش
هی نفس کشیدم
فشارسنج یه صدا داد که گرفته فشار رو
دکتر👨⚕️: فشار بالاست استرس داری؟؟گفتم نه
شروع کرد به نوشتن نسخه الکترونیک
دکتر 👨⚕️: دوتا آمپول ریز نوشتم بزن باشه ؟؟
من:🥺🥺 دکتر من نتونستم از ظهر ناهار بخورم و به زور خودم رو آوردم اینجا
دکتر👨⚕️: نوروبیون بنویسم میزنی؟؟
گفتم:یا خدا 🤦♀️🤦♀️دکتر به قدری دارم ویتامین مصرف می کنم که حد نداره
گفت:👨⚕️ چون فشارت بالاست نمیتونم سرم بدم
دیابت که نداری؟؟گفتم نه و برام سرم قندی نوشت
گفت 👨⚕️ برو داروخانه دارو ها رو بگیر و بیا
آفرین😊
رفتم داروخانه و داروها رو خریدم و دوباره برگشتم درمانگاه🏥
دکتر 👨⚕️از اتاق اش اومده بود بیرون
گفت 👨⚕️ببینم خریدی داروها رو
گفتم بله و یه فیش تزریقات گرفتم
رفتم داخل تزریقات
خانم پرستار:برو بخواب اول آمپول ات رو بزنم بعد سرمت رو
رفتم دراز شدم رو تخت به دمر و یکم شلوارم رو دادم پایین
اومد یکم پنبه کشید رو پوست سمت راستم و 💉 سوزن رو فشار داد و زد
آخرش داشتم تکون میخوردم که دستش رو گذاشت رو کمرم
خدایی درد داشت💉🤦♀️🤦♀️🥺🥺
بعد چرخیدم و کلا مانتوم رو دراوردم
اومد با رگ های دستم ور رفت تا اینکه یه جا رگ رو گرفت و سرم رو وصل کرد و یه آمپول ام زد داخلش
اوایل سرم بود که از شدتی که سرم داشت میرفت داخل بدنم
قلبم🫀 به تپش های بدی افتاد جوری که ضربانم رو توی گلوم حس می کردم
دستم رو رو قلب❤️ ام قرار دادم و به زور 🥺🥺 پرستار رو صدا کردم
گفتم من تپش شدید گرفتم و حالم داره بد میشه
اومد سرعت سرم رو کم کرد و گفت به دکترت الان اطلاع میدم
زنگ زد اتاق دکتر گفت مریض اتون که براش سرم نوشتین تپش شدید قلب داره و وقتی سرم اش رو کم کردم میگه بهتر شده ولی بازم من ترسیدم دکتر چیکار کنم؟؟ و سکوت
دوباره گفت باشه دکتر و قطع کرد تلفن رو
دکتر👨⚕️ گوشی پزشکی 🩹🩺به دست اومد تو اتاق تزریقات
پرستار: دکتر از این طرف لطفا بیمارتون اینجاست و اشاره کرد به تختی که روش بودم
دکتر یه عذر خواهی از افراد کرد و اومد نزدیک تختم سمت چپم و لبخندی بهم زد
حالا من چجوری بود وضعم ؟؟
آستین کوتاه تنم بود مانتوم هم رو شکمم بود
شالمم افتاده بود😶😶 یکم مانتوم رو جا به جا کردم ...
دکتر گفت : چیشد یهو ؟؟گفتم یهو تپش خیلی خیلی شدید گرفتم ....اونم 🩺 زد به گوشش و گذاشت رو قفسه ی سینه ام و محکمفشار داد و گوش کرد
گفت👨⚕️ به نظر میاد یکم بهتری درسته؟؟ گفتمبله دکتر
گفت :👨⚕️دختر تو سابقه ات خرابه قرص متوپرولول میخوری و از این جور حرف ها و همچنان داشت گوش میداد
بلاخره رضایت داد و گوشی رو از رو قلبم برداشت و یکم سرعت سرم رو تنظیم کرد برام
گفت👨⚕️ اگر دوباره حالت بد شد خبرم کن باشه؟؟
سری تکون دادم و گفتم باشه
دکتر رو به پرستار:ایشون مریض ما هست ها مریض اینجاعه هواش رو داشته باش
پرستار :چرا دکتر ؟👨⚕️ گفت :۰ بعدا بهت میگم و رفت اتاقش
پرستار:با دکتر نسبتی داری؟؟
گفتم نه ولی بیمار ایشونم
گفت عجب پس چرا داره سفارش ات رو می کنه
دکتر دوباره اومد دم اتاق تزریقات
گفت: حالش چطوره؟؟تپش نداره؟؟
پرستار گفت نه حالش خوبه و دکتر مجدد رفت
و بعد سرم رو از دستم کشید
و این بود سرماخوردگی تابستانه ی ما 👨⚕️🤦♀️🤦♀️
امیدوارم بپسندید ببخشید اگه بد بود 🥺🥺