سلام الی هستم ۱۷ سالمه یه پارتنر دارم که ۲٠ سالشه و پسرخالمه و هر دومون تک فرزندیم ممنون از خاطره های قشنگتون از قدیمی های وب میخوام که بازم خاطره بزارن و به حرف بعضیا گوش ندن و به افرادی مثل من که با خنده شما میخندم و با گریه شما گریه میکنم فکر کنید

خب بریم سراغ خاطره

غروب بود که آریا زنگ زد و گفت که با بچه ها برنامه ریختیم بریم شمال تفریح اولش نمیخواستم قبول کنم

آریا گفت خاک تو سرت تابستونه نمیخوای بری تفریح منم دیگه قبول کردم(بچه ها حدود ۸تا بودیم) قرار بود فردا صبح حرکت کنیم

سریع وسایلامو جمع کردم و پیش به سوی تخت خواب🛏

صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم آریا بود جواب دادم و کلی فحش بهش دادم

+چته اول صبحی

_تو هنوز خوابیییییی

تازه ویندوزم بالا اومد و گفتم

+یاخداااا دیرم شد

و گوشی رو قطع کردم و سریع یه دوش گرفتم(وقت نداشتم موهامو خشک کنم)سریع یه لباس پوشیدم رفتم پایین و با مامان بابام خدافظی کردم که آیفون زنگ خورد رفتم دم در دیدم بچه ها همه پایین هستن(نرجس(دخترخالم ۱۸سالشه) امیر(داداشش۲۱) عباس(داداش دومیش۱۶) ارسلان و اردلان(پسرداییام۲۳) که دو قلو ان و یاسین(پسرخالم ۱۹)

(تعحب نکنید اختلاف سنیمون کمه و تا دلتون بخواد کوچولو هم داریم ولی خب تو این سفر نبودن همراهمون)

میخواستیم حرکت کنیم که با کولی بازی من جلو نشستم و ارسلان و اردلان عقب نشستن

کولر رو روی صورتم تنظیم کردم

_آریا گفت تو باز موهاتو خشک نکردی

انگار تازه داشت بهم توجه میکرد و گیر داد که چقدر لباست کوتاهه

+تو رو سننه

_اگه مریض بشی حسابتو میرسم

+تو چرا امروز اینقد رو من زوم کردی انگار واقعا دوست داری مریض شم

خلاصه رسیدیم رامسر و رفتیم ویلای خانوادگیمون

یه ساعتی خوابیدیم وقتی بیدار شدم حس کردم گلوم میسوزه ولی توجه نکردم و دوتا قرص سرماخوردگی خوردم و رفتم پسرا رو بیدار کردم تا بریم دریا که با غرغر گفتن بیخیال تا فردا ولی من اینقد گفتم تا قبول کردن(شما پسرا چرا اینقد تنبلید🤨)

تو ماشین بیحال شدم ولی به خاطر اینکه متوجه نشن و کارم به دکتر نکشه به روی خودم نیاوردم

رسیدیم ساحل و من نشستم روی شن های ساحل که یهو حس کردم یخ زدم دیدم نرجس داره آب میپاشه بهم منم که حس انتقامم زد بالا پا شدم رفتم آب پاشیدم بهش و این آب پاشی رو ادامه دادیم تا جایی که هر دومون نایی برا راه رفتم نداشتیم و از سرما یخ میزدیم پسرا هم اومدن

_الیِ منو خیس میکنی دارم برات

کلی آب بازی کردیم

نصف شب با تب و لرز از خواب بیدارم کردن دیدم آریا بالا سرم نگرانه

_دیدی آخر مریض شدی

ارسلان که دانشجوی پزشکیه گفتش که تبش بالاعه باید ببریمش بیمارستان ولی من هی مقاومت میکردم آخرم آریا با زور بغلم کرد و گذاشتم تو ماشین نرجس و ارسلان هم باهامون اومدن

خیلی سریع رسیدیم بیمارستان و دکتر اومد بالا سرم و معاینم کرد و گفت که باید بستری شم منم قبول نمیکردم ولی آریا گفت که باید بستری شی تا حالت خوب شه منم باهاش قهر کردم و دکتر به آریا گفت که بره دارو هامو بخره

وقتی برگشت دیدم چند تا آمپول باهاشه منم از ترس میلرزیدم پرستار دارو ها رو ازش گرفت و خواست که آمپول ها رو برام بزنه منم شروع کردم به جیغ و داد که نمیخوام آمپول بزنم ولی آریا اومد و برم گردوند و قربون صدقم رفت تا پرستار بتونه کارشو بکنه من شروع کردم به گریه کردن و فحش دادن به آریا

گریه میکردم و پرستار شلوارمو یه خورده آورد پایین

آریا هم دست منو گرفته بود که نترسم

منم بلند بلند تمام امام ها رو قسم دادم که آریا عصبانی شد و گفت اینقد خودتو اذیت نکن سریع تموم میشه

یه دفعه پرستار سوزنو وارد کرد و منم هی گریه میکردم و آریا رو قسم میدادم

توی اون لحظات فقط دستای آریا رو با ناخنام فشار میدادم و میدونستم قطعا زخم شدن

بالاخره سوزنو دراورد و شلوارمو بالا کشید منم برگشتم و تو چشمای آریا نگاه کردم و فحشش دادم و گریه کردم

چند دقیقه گذشت که آرومتر شدم ولی جای آمپول درد میکرد آریا موهامو ناز میکرد و قربون صدقم رفت تا خوابم گرفت

نصف شب بود که بیدار شدم دیدم سر آریا روی دستمه و خوابیده(موهاشو خیلی دوست دارم) دستمو کشیدم توی موهاشو باهاشون بازی کردم که یهو از خواب بیدار شد منم سریع خودمو به خواب زدم اونم آروم دم گوشم زمزمه کرد که میدونم ازم ناراحتی من که بدتو نمیخوام فقط میخوام حالت خوب شه تا این هفته بهمون خوش بگذره

چشمامو باز میکنم و گریم میگیره(و یه سری حرفا میزنیم که محرمانس😉)

فردا صبحش بازم پرستارا میان که برام آمپول بزنن منم دستای آریا رو میگیرم و التماسش میکنم که نزاره بزنه ولی خب بازم آمپول رو نوش جان میکنم

بچه ها میان پیشم میخوان سر به سرم بزارن که آریا طرف منو میگیره و اونا هم میگن بابا زن ذلیل

دیگه این بود خاطره من(توی این مسافرت آریا هم مریض شد اگه خواستید اونو هم براتون تعریف کنم)

ببخشید اگه خوب نبود بار اولم بود

خدافظ

eli❤aria