سلام به همگی ❤️

ممنون از نظردهی تون☺️همچنین تشکر ویژه بابت توضیحات عالی و با ارزش آقای شاه حیدری عزیز🙏🏻

تقریبا یک هفته از سالگرد دخترعموم گذشته بود که بخاطر حال دایی ام ( بخاطر سرطان معده جراحی داشته بود ) رفتیم خونه اش ( دایی ام شهر دکتر f زندگی میکنه و از وقتی که ازدواج کرده اونجاست )

پنجشنبه عصر بود دایی ام زنگ زد و گفت بیاید اینجا

مامانم به بابام گفت و شوهرخواهرم ما رو برد

حدود یک ساعت و نیم راهه و وقتی رسیدیم خونه دایی ام شب شده بود (شوهر خواهرم برگشت و فقط من و مامان موندیم)

خونه دایی ام یکم بهم‌ریخته بود ( زن دایی ام فوت کرده و پسر و دو تا دخترش هم ازدواج کردن ) مامانم شروع کرد تمیز کاری و منم که مطیع مادر گرامی بودم😁

دایی غذای آماده سفارش داده بود که دو سه قاشق بیشتر نتونستم بخورم ( زیاد از غذای بیرون خوشم نمیاد )

نزدیک ساعت ۲ بود که رفتم بخوابم دیدم دکتر f پیام داده

باهم حرف زدیم

گفت چرا دیر جواب میدی

گفتم نت شهرتون داغونه 😅

شهرمون؟ اینجایی؟

اره خونه دایی امم

خوش باشی عزیزم تونستی بیا همو ببینیم درمانگاه خودمونم

قربونت ببینیم چی میشه...

فردا صبحش با پسردایی و دختردایی همراه خانواده شون رفتیم بیرون که خیلی خوش گذشت به مامانم‌ولی من کمی از خانواده مادری دورم برای همین کمی موذب بودم تو جمعشون

از طرفی سرگیجه امون مو بریده بود

وقتی بلند میشدم چند ثانیه جلو چشمم و نمی دیدم

دیر وقت بود رفتیم خونه دایی ام

که به مامانم گفت فردا a رو با خودم میبرم باید این داروها رو بزنم

منم اوکی دادم

فرداش تو ماشین به دایی ام گفتم این درمانگاه خیلی خوبه و تعریف شو کردن بریم اونجا

وقتی رفتیم داخل خیلی آرامش داشت محیطش دایی امم خوشش اومده بود

خیلی تمیز بود و پر از گل و گیاه طبیعی بود انگار اومده بودیم باغ

دایی ام نشست داروها رو بردم قسمت پذیرش و توضیح دادم

گفت که باید پزشک اینجا تایید کنه بعد تزریق بشه

نوبت گرفتم رفتم داخل

شرح حال دایی مو گفتم و دارو ها رو داخل سیستم تایید زد برام

رفتیم تزریقات پرستار به من‌گفت بیرون باشم( دو تا آقای دیگه سرم داشتند و دراز کشیده بودن)

منم به دایی ام گفتم بیرون منتظرم تموم شدی بهم زنگ بزن

اومدم بیرون از تزریقات

به دکتر f پیام دادم کجایی

گفت درمانگاه ام خیلی خسته ام

از بوفه یه قهوه و نسکافه خریدم از پذیرش پرسیدم دکتر f.s کجاست و رفتم طبقه ی دوم

در زدم سرش رو میز بود

بلند نکرده بود کامل گفت بفرمایید

سلام آقای دکتر مزاحم که نیستم

متعجب نگاه نکرد مزاحم‌چیه بیا تو

کی اومدی؟

چرا خبر ندادی اینجوری بد شد

قهوه رو دادم دستش و خودمم نشستم

سرگرم حرف زدن شده بودیم دایی زنگ زد( یادم رفته بود دایی اینجاست 😂)

جواب دادم جانم دایی

دایی جان تو برو خونه کارم یکم طول میکشه

نه دایی من همین جام نگران نباش هر وقت تمام شد زنگ بزن بیام کمکت

دکترf گفت دایی ات اینجاست ؟

اهوم داروهاشو باید تزریقات کنه هر ۱۵ روز یبار

ایشالله بهتر میشه، به قهوه اش اشاره کرد نجاتم دادی خیلی چسبید

نوش جونت من‌برم مریض شاید بیاد

نه نمیاد اول صبحی، کجا میری!

داشتم رو میزش فضولی میکردم 😁در زدن و بلافاصله اومدن داخل یکم هول کردم یه گوشه وایستادم

یه چندتا پوشه به دکترf داد خواست بره بیرون

گفت خانم روانشناس؟

گفتم بله ؟

قبلا اینجا هم و دیده بودیم گفتی دوست f ام ، بردارشم

اهااا بله درسته ببخشید متوجه نشدم، احوال پرسی کردیم و رفت بیرون

دکترf میخندید 😅

به چی میخندی ؟

نخندم؟

خو بخند ولی چرا

هیچی داداشم به این راحتیا صمیمی نمیشه از حرف زدنتون تعجب کردم

یکم خجالت کشیدم لپام گل انداخته بود 😅

دکتر f گفت میشه اون کیف مو بیاری ( به آویز داخل اتاقش که لباس پزشکی وصل شده بود و کیفش اشاره کرد) بلند شدم بیارمش که جلو چشمم دوباره تاریک شد

دستم و لبه ی تخت گرفتم چند ثانیه چشمم و بستم

دکتر f گفت خوبی؟

اهوم الان میارم

بلند شد اومد طرفم

مطمئنی؟ بیا بشین

صبحانه خوردی ؟

اره قبل از اینکه بیام یه چیزایی خوردم

کمک کرد نشستم داخل میزش یه شکلات برداشت بازش کرد گفت بخور

دستگاه فشار رو برداشت

صندلی شو نزدیک کرد

دست مو گرفت تا فشار مو بگیره

۹۳ روی ۶۱ بود

فشارت پایینه ولی اکثرا همین رنج بوده فشارت

آزمایش کم خونی دادی چی نشون داد؟

نمیدونم وقت نکردم برم پیش دکترم

خسته نباشی.... سلامت باشی😁

کد ملی تو بگو

بهش گفتم بعد چند دقیقه گفت کمبود آهن داری

چی؟

صفحه کامپیوتر جلوش و نشونم داد آزمایش کمبود آهن نشون میده کم خونی داری خانم

اگه قبلا قرص هات و میخوردی اینجوری نمیشد

(با مصرف قرص مشکل دارم دست خودم نیست چند روز میخورم بعد قطع میکنم)

خووو..

یه آمپول آهن مینویسم برات داخل سرم تزریق میشه و شرایط شو کامل توضیح داد برام، برگشتم شهرخودمون برم اورژانس بزنم

بلند شد گفت الان میام

باشه ای گفتم

و حدود ۱۵ مین بعد وارد اتاق شد

اومد نشست

این قرص برای سرگیجه است هر وقت شدید بود نصف شو بخور

اینم آمپولم که گفتم با نامه ای که نوشتم میبری برات میزنن

چشم دکتر😐

این دوتا آمپولم عضلانی باید بزنی

دست به آمپولت همیشه اینقدر خوبه؟

دست به مریض شدن توهم همیشه اینقدر خوبه؟

مریض نمی‌شدم من و نمیشناختی دیگه!

حالا خوشحال شم مریضم بودی یا ناراحت شم 😉

بدو دراز بکش این دو تا رو بزنم بریم پیش دایی ات

بعدا میزنم

میدونم نمیزنی پس زودباش

خو میرم تزریقات اینجا میزنم

الان از من خجالت میکشی ؟

اهوم

قبل اینکه باهم باشیم دکترت بودم الانم دوستتم پس زود باش

کیف مو گذاشتم رفتم کنار تخت

کمربند مو باز کردم و یکم شلوار مو شل کردن

کفش هامو درآوردم رفتم رو تخت دراز کشیدم

صدای شکستن آمپول ها و پاره شدن جلد سرنگ فضا رو بیشتر برام سنگین کرده بود

اومد کنار تخت

یکم شلوارمو آوردم پایین پنبه رو دورانی رو پوستم کشید یکم سفت شدم که توده درست کرد و آمپول و وارد کرد و خیلی زود پنبه رو گذاشت دراورد

همین طرف بعدی رو بزنم؟

اره

کنارش پنبه کشید و دوباره سوزش آمپول ایندفعه دردش بیشتر بود یکم سفت کردم پای مخالف مو به تخت میزدم که گفت تموم شد ببخشید

زود بلند شدم اومدم پایین از تخت لباس مو درست کردم

گفت بریم پایین ببینم دایی ات حالش خوبه

سرمو تکون دادم به نشانه ی باشه

راستی

جان

رفت سمت کیفش بازش کرد و خوشنویس و نشونم داد گفت دنبال این بودی؟

تو کیفت بود!😁

آره همیشه تو کیفمه ...

ذوق کرده بودما😅

رفتیم پیش دایی ام با فاصله ۲ ۳ دقیقه ای وارد شدیم

تقریبا ۲۰ دقیقه ای مونده بود سرمش تموم بشه

با دایی ام یکم در مورد بیماریش حرف زدن

پرستار اومد گفت خانم بیرون باشید

دکترf گفت مشکلی نیست پرستار هم رفت

چند دقیقه ای حرف شون ادامه پیدا کرد

دایی ام گفت خوبی à?

خوبم دایی جون ❤️

رنگت پریده ولی

نه خوبم نگران نباش

سرم شو پرستار در آورد پنبه گذاشت و چسب زد براش

کمک کردم از تخت بیاد پایین

و برگشتیم خونه

پ.ن :

هنوز آمپول و نزدم یکم از زدنش فراریم

وقتی با دکترf ام حس میکنم زمان وایستاده و من بهترین تایم زندگی مو دارم تجربه میکنم

زندگیم پر از ابهامات شده

از طرفی ترس تو وجودم لونه کرده از طرفی عطش عشق لونه رو برام جذاب کرده

مبهم‌و گنگ دارم به این راه ادامه میدم امیدوارم ادامه اش هم قشنگ باشه ❤️

ممنون از چشم های زیباتون منتظر کامنت هاتون هستم 😘

À......