خاطره سینا جان.
سلام از سومین خاطره ی من👋
من سینام چاکر همگی🙌 دهه هفتادیم ودریک خونواده ی معمولی میشه گفت متوسط به دنیا اومدم.وازونجایی که برخلاف ایده آل های خونواده سال کنکور ، آنچنان که باید تلاش نکردم،تلااااش که هیچی کلا کنکور رو گردن نگرفتم به درس نخون ترین فرد خونواده معروفم🏆🙌😂البته اونایی که دوتا خاطره قبلی روخوندندمیدونندکه رفتم سمت علاقم آموزش زبان و الان دریک اموزشگاه مشغول به کارم. مادرم ماما بازنشسته ،و پدرم کارمنده که البته چیزی نمونده بازنشسته بشه.
دو تا داداش دارم محمدرضا پزشک عمومیه.مسعود پرستار (دانشگاه آزاد😂 اینوبخاطراین چندین بارتاکید میکنم چون خیلی توسرِ ما خورده که چرا دانشگاه آزادمیری🫠👊).
میخواستم تواین تعطیلات که آموزشگاه تعطیله وخونه ام یدونه خاطره ی قدیمی براتون بنویسم که خاطره ی داغ وتازه رسید!
این قسمت روز پزشک:
یک شهریور پنج شنبه بود ومن از ساعت ۸صبح تا۸شب کلاس داشتم. روزهای فرد ۶ تا کلاس برداشتم.
از چند وقت قبلش مامان کیک سفارش داده بود وبرنامه ریزی کرده بودیم که روز پزشک برای محمدرضا خونه ی آقاجون جشن بگیریم.
رضا برای من یجور دیگه عزیزه ،پشتیبانه،حامیه برخلاف مسعود که بعداز کنکور کلا رابطمون مثل کارد وپنیره ،رضاهواموداره.
روزِمعلم ، اعضای خونوادم به خاطراینکه معلم رسمی اموزش وپروش نیستم به عنوان معلم قبولم نداشتند حتی یه تبریک خشک وخالی ام نگفتند ولی رضا سوپرایزم کرد باکادو اومد دنبالم.بخاطرهمین دلم میخواست براش یه کاری بکنم.رضااونروز تا ۸_۸:۳۰ شب شیفت بود. ازقبل باآموزشگاه هماهنگ کرده بودم که دو تایم استراحت بین کلاسام رو نرم و نیم ساعت زودتر بچه های تایم آخربیاندسرکلاس وازونطرف نیم ساعت زودتر کلاس رو تموم کنم.
۷:۲۵ دقیقه زدم بیرون ازآموزشگاه.
باکس گل وشیرینی که ازچندساعت قبل تلفنی سفارش داده بودمو گرفتمو بدو بدو رفتم سمت درمونگاه.
به پرسنل پذیرش گفتم بیمار داخله؟ میتونم برم?مریض نیستم کارشخصی دارم . یه نگاه به دسته گل وشیرینی انداخت گفت بله بله کسی نیست برید داخل.
برف شادیو تودستم تنظیم کردم و تق تق درزدم ودروباهیجان بازکردم و.....!oh no
فکرمیکنید چیشد؟؟؟

بایه خانم دکتر چشم توچشم شدم😆.اون لحظه میخواستم بمیرم . برف شادیو گرفتم پایین نه راه پس داشتم نه راه پیش.
حالایکی دکترو جم کنه ذوق زده شده بود وشروع کرد به تشکرکردن.لعنت به شانسم 270 تومن پوله گل داده بودم تقدیمش کردم وروز پزشک رو تبریک گفتم و توی رودروایستی گفتم این دسته گل برای شماست.حالا اون پزشکه بنده خداهم فکرمیکرد من ازبیماراش بودم.شروع کرد به احوالپرسی وشما برای چه موردی مراجعه کرده بودیدو ازین صحبتا .وای چقدر حرف بیخود زدم.گفتم بیمارتون نبودم خیلی رندوم میخواستم یه پزشک رو بخاطرروز پزشک وزحماتش خوشحال کنم🤣
چراانقدربدشانسم چرا؟!
یه نگاه به بسته شیرینی کرد یه نگاه به من!خیلی ضایه بسته شیرینی رو پیچوندم و خدافظی کردم و زدم بیرون. دوسه روزه توفکرشم
به جعبه شیرینی فکرمیکنم وخجالت زده میشم .
ای کاش داده بودم نه؟خیلی زشت شد.اه لعنتی یادم افتاددوباره. یلحظه خسیس شدم ولی خیلی گناه داشت.
یه معلم فقط میتونه درک کنه که برای هرهزاری که درمیاره چقدر روی پا وایستاده وگلوشو پاره کرده. زورم آورد که به همین راحتی زحمت چندجلسه حرص وجوش خوردن رو بدم بره😅
خلاصه زنگ زدم به رضا گفت خونم .فهمیدم ده دقیقه قبل اینکه من برسم شیفتش تموم شده تحویل داده رفته.با کلی استرس وشرمندگی و کلنجاررفتن به خودم بخاطر جعبه شیرینی که ندادم😆 رفتم سمت خونه دیگه حتی وانستادم برای رضا گل بگیرم.
واقعاچی میشداول اسم دکترو میپرسیدم چرا انقدر سوتی بایدبدم!؟🫠قلبم دردمیکنه هنوز.
گندزدم🤣 بعد میدونی استرس چیودارم؟اینکه نکنه خانم دکتره آشنای رضاباشه منوبارضاببینه بشناسه ودروغم معلوم بشه خیلی بدمیشه.🫣🫠ولش کن .
رسیدم خونه دیدم یه تقدیر نامه مقام پزشکودوتادونه شاخه گل رز رو اوپنه.رضا هم به پهلو توپذیرایی خوابیده.آروم داشتم میرفتم تواتاقم گفت مامان؟گفتم منم .مامان خونه آقاجونه.گفت سینا تویی ؟بروشارژرو بیار‌ بزن گوشیموتوشارژ خاموش شد. شارژرو آوردم گوشیوازکنارش برداشتم بزنم شارژ، باسرفه گفت برو اونور نزدیک من نیا سرمامیخوری.
گفتم سرماخوردی حالت خوب نیست؟زنگ بزنم مامان؟گفت اره یه زنگ بزن ببین کی میاد خونه. گفتم مهمونیه ماهم بایدبریم.هیچی نگفت.
گفتم چی برات بیارم بخوری؟شیرداریم گرم کنم؟
گفت هیچی نمیخوام. فقط کیف وفشارسنج رو بیار.
گفتم باشه الان لباس عوض میکنم میارم. لباس عوض کردم چیزایی که خواستو براش بردم گفت بیافشارمنوبگیر .
گفتم من؟من بلدنیستم
گفت سیناچندبار بهت یاددادم بلدبودی بیا من نمیتونم فشارخودمو بگیرم . گفتم بخدانمیفهمم کی عقربه تیکی صدامیده اصلا نمیبینم نمیشنوم😅
گفت یه کار یادبگیر لااقل

زیرکتری وروشن کردم داشتم به مامان حرف میزدم رضاگوشیوگرفت گفت حالم خوب نیست پاشوبیاخونه
وقطع کرد.کیفشو باز کرد یه نایلون پر دارو آورد بیرون داروهارو ریخت بیرون دوتاسرنگ خیلی بزرگ رودستش گرفت گفت ببین چی داده به ما !سرنگ گاویه!
. یه نگاه به من کرد سرشو تکون دادبه حالت تاسف گفت آمپول زدنم بلد نیستی نه؟پس توچی بلدی غیرزبان؟ پاشو برو یه لیوان
آب برا داداشت بیار. داشتم ازیخچال اب میکشیدم بلندگفت بگردببین تو داروهاسرنگ کوچیک پیدامیکنی؟
یکم گشتم دوتاپیداکردم بهش نشون دادم. دماغشو بالاکشید گفت اره خوبه بیار.
سرنگ وگرفت کاغذشوبازکرد دارو روکشید توی سرنگ.یه دونه بندهست موقع آزمایش گرفتن میبندند بالای دست، اونو اول بست بالای آرنجش ولی نمیدونم چرا همون لحظه بازش کرد وپرتش کرد اونور.
چندبار باپد الکلی کشید وسوزنوفرو کرد😬 سوراخ شدن دستشو دیدم. آروم تزریق کرد وکشید بیرون. دوباره باپنبه روشو گرفت وفشارمیداد. درپوش سرنگو بست بهم گفت بنداز توسطله پایین. نندازی توسبدآشغالیا.سطل ! یدونه قرص خورد وخوابید.
من کتری وخاموش کردم چایی دم کردم و حوله برداشتم رفتم حموم.خیلی خسته و شلخته بودم سریع یه دوش گرفتم اومدم بیرون دیدم مامان ومحمدرضا دارندباهم حرف میزنند.مامان میگفت زشته ،مادرجون ناراحت میشه کلی تدارک برای تودیده بعدمیخوای نخوای!همه اومدند.
رضا:مامان میبینی که حالمو گیجه خوابم همین الان [اسم دارو]تزریق کردم به خودم نمیتونم روپام وایستم چطوری بیام مهمونی؟ بعدشم بیام این پیرزن پیرمرده لاجونو مریض کنم بندازم گوشه خونه؟واگیرداره میگیرند گناه دارند.برین شماحقیقتوبگید که مریضم.
مامان:ملینا وحسام(دخترعمو نوه عمه)مریضن .اونجا همه ویروسین ازهمین ویروس جدید کربلایی هاهم دارند تونگران نباش بیا ولی نیاتوجم بشین برو تو اتاق پایینی بخواب. پیرزنو روشو زمین ننداز ده بار زنگ زده. کیک سفارش دادم شام پختیم خودت فکرشوبکن میشه نیای؟
محمدرضابه زور و باحال داغون پاشد رفت دستشویی .مامان چندتاچایی ریخت منم بدوبدو پیرهنامونو اتومیکردم که بپوشیم بریم.
رضا همینطور که سرفه میکرد مامانو صدازد گفت بیا یدونه[اسم دارو] بهم بزن انقدرسرفه نکنم، بخدادارید
زوربهم میگید.مامان :باشه مامان درازبکش اینوبهت بزنم خوب میشی .تلقین نکن به خودت.محمدرضا به حالت عصبانی گفت تلقین!؟مامان تلقین؟ نمیبینی؟
تواین فاصله هم ده بار بابا ومسعود زنگ زدن که چرانمیاید همه اومدند. بابا غرمیزد چراخونواده ی من همیشه بایدآخری بیاند🫠
خلاصه رضا خوابید ومامانم سریع آمپول وبهش زد حتی یه تکونم نخورد خیلی ریلکس پاشدلباسشوکشیدبالا پیرهنوازمن گرفت پوشید، چاییشوخورد و اماده شد. منم جعبه شیرینی وازیخچال اوردم گفتم پس اینوببریم خونه اقاجون .رضاگفت برامن خریدی؟دوباردستشو زد رو قلبش یعنی جات اینجاست.
خلاصه یدونه ماسک زدورفتیم‌. وقتی رسیدیم دم در بچه هاشروع کردند به دست زدن. آهنگ وزیادکردن همشون اومدن وسط.
میثم رفت زیر پاهای محمدرضا گذاشتش روکمرش و بزن وبرقص.
اونم لاجون فقط میگفت مرسی من حالم خوب نیس یه وقت دیگه جبران میکنم شمادامه بدیدخیلی ممنون مرسی و رفت تواتاق پایینی خوابید.
تواین حال بده رضا عمه گیرداده بود که بیاحسامومعاینه کن(نوه عمه)
رضا میگفت عمه مهرم پیشم نیست تابرم مهروازخونه بیارم داروبنویسم کلی طول میکشه .ببر بچه رو چهارقدم اونورتر تااورژانس داروشم بگیر بیار‌.
عمه هم به حالت دلخور دست حساموگرفت برد گفت فردا میبرمش پیش متخصص[تیکه انداخت به رضا ].
رضایه نیشخندی زد، به مامان گفت ببین یه شربتی چیزی پیدامیکنی تویخچال مادرجون بده به بچه.

اخرشم قضیه گل وشیرینی روبهش نگفتم.
بیچاره نتونست حتی یه تیکه شیرینی وکیک بخوره.
اینم از بدترین خاطره روزپزشک که براش ساخته شد هنوزم خوب نشده.حتی بهترنشده!
آخرشوخلاصه کردم چون خیلی دیگه داره طولانی میشه.
فعلا