خاطره نرگس جان
سلام به همه امیدوارم روزگار بر وفق مراد باشه🌱
نرگس هستم ۱۷ سالمه کنکوری ۴۰۴ یک خواهر کوچکتر از خودم دارم پریسا! مامانم خانه دار و پدرم مهندس برق...
اومدم ادامه خاطره تقریبا یک هفته پیش رو براتون بنویسم ؛ قبل از شروع بابت دیر گذاشتن ادامه خاطره معذرت میخوام🙏🏻❤
اگر قسمت اول رو نخوندین لطفا اول اونجا رو بخونید تا بدونید اوضاع از چه قرار هست😀:
https://t.me/khatereh_ampoooli/14028
خب ادامه:خلاصه یه هفته گذشت از اون ماجرا و درد زانوی من رفته رفته بیشتر میشد بعد چند روز خیلی اتفاقی زانوم رو نگاه کردم دیدم ورم داره و قرمز هست بلافاصله به مامانم گفتم گفت چیز خاصی نیست خوب میشه ولی نشد :/
حدود دو هفته گذشت و درد پای من به قدری زیاد بود که شب ها خواب نداشتم ! مامان و بابام هم فکر میکردن که من دارم فیلم بازی میکنم:(
( تو بچگی سابقه درخشانی داشتم تو فیلم بازی کردن😅)
یه شب داشتم از درد گریه میکردم که بابام متوجه شد نه مثل اینکه من واقعا درد دارم😏🙄
خلاصه صبح نوبت گرفتیم از بیمارستان و دو روز بعدش راهی دکتر شدیم
پشت در اتاق منتظر بودیم و من همینطوری اطراف رو دید میزدم و برام همه چیز جالب بود یه حس خاصی داشتم انگار ذوق زده بودم
(شاید غیر قابل باور و عجیب باشه براتون ولی من محیط بیمارستان رو دوست دارم و گاهی که دلم میگیره میرم بیمارستان و یا درمانگاه به آدما و پزشک ها و پرستار ها نگاه میکنم برام آرامش عجیبی رو به وجود میاره... البته اگر اتاق تزریقات رو فاکتور بگیریم😅)
خلاصه که نوبت ما شد و وارد اتاق شدیم داخل اتاق یه در دیگه هم داشت که یه پرستار اون جا در رفت و آمد بود که بعدا فهمیدم اتاق گچ گیری هست
دکتر سرش پایین بود و مشخص بود داره پرونده بیمار قبلی رو پر میکنه.. سلام دادیم که به تکون سر اکتفا کردن :(
دکتر همچنان سرش پایین بود و مشغول نوشتن، گفت بیمار کیه که بابام به من اشاره کرد و گفت دخترم!
گفتن خب؟ مشکل چیه؟ گفتم زانوم درد میکنه
سرش بالاخره آورد بالا و گفت کدوم پات و دقیقا کجا؟
گفتم راست و به قسمتی که درد میکرد اشاره کردم
یه بسیار خب گفتن و کد ملی ام رو پرسیدن و برام عکس نوشتن و گفتن که هفته دیگه جواب عکس رو بیارید :/
از عکس گرفتن و گذشت اون یک هفته فاکتور بگیرم میرسیم برای بار دوم که من راهی بیمارستان و ملاقات مجدد با آقای دکتر شدم ؛
این دفعه با مامانم و خالم رفتم چون پدرم به خاطر کارش رفته بود اصفهان
دکتر که عکس رو دید گفته شکسته برو گچ بگیر!
من همینطوری خشکم زد اصلا پلک نمیزد نفس کشیدنم رو فراموش کردم یه لحظه که خانم پرستار بلافاصله حالم رو که دید دستم رو گرفت و من رو برد به همون اتاقه گفت یه ذره بخواب تا مامانت بیاد (مامانم و خالم با هم رفتن داروخونه تا وسایل رو بگیرن)
بعد از اینکه مامانم اومد یه آقای پرستار هم وارد شد و گفت زود تند سریع شلوارت رو در بیار !😟
گفتم چی؟ با لحن شوخی گفت دوباره تکرار کنم؟🤔😒
نمیدونستم چکار کنم آخه اون روز پریود هم بودم و خجالت میکشیدم🤧 گفتم میشه چند لحظه صبر کنید گفت باشه دیدم همچنان وایستاده گفتم بیرون منظورمه 😕 گفت اینم باشه ولی بیشتر از سه دقیقه بشه با قیچی میام سراغ شلوارت😶 ( پرستار شوخ و با انرژی بودن ، از همینجا به تموم پرستار ها خسته نباشید میگم 🖐🏻❤)
خلاصه پروسه گچ گرفتن که تموم شد آقای پرستار گفتن ۱۰ دقیقه بزارید گچ خشک بشه بعد برید تشکر کردیم ازشون و من خوابیدم و مامانم و خاله ام مشغول صحبت شدن چند دقیقه بعد به گچ پام دست زدم دیدم خشک شده به مامانم گفتم گفت پس بریم و رفتن! 😐 و من روی تخت موندم 😑 در تلاش بودم که بیام پایین تا خودم رو بهشون برسونم وای ناموفق بودم که همون پرستار اومد و گفت عه! تو چرا نرفتی؟ گفتم مامانم و خالم رفتن من رو جا گذاشتن بغضم گرفته بود ☹ پرستاره مشخص بود که به زور جلوی خنده اش رو گرفته😂 گوشیش رو بهم داد گفت زنگ بزن بیان دنبالت تشکر کردم تا خواستم شماره بگیرم دیدم مامانم و خالم نفس زنان اومدن گویا مامانم و خالم مشغول صحبت میشن و از بیمارستان میرن بیرون و از من یادشون میره جلوی در بیمارستان اسنپ میگیرن و اونجا متوجه میشن که من نیستم😶😂
خلاصه ما رفتیم خونه و مامانم از این توالت فرنگی گرفته بود...
آخر شب بود حدودا ۱۱ از دیوار گرفتم رفتم دست شویی دیدم که آقا من که بلد نیستم از این استفاده کنم از طرفی هم دست شویی داشتم شدید!! به جای اینکه اون درپوش سفیده رو بردارم درپوش آبی رو برداشتم و یه بسم الل.. گفتم نشستم😑 و بله من افتادم داخل این صندلی از یه طرف یخ کرده بودم از یه طرف گیر کرده بودم اصلا یه وضعی بود🤦🏻♀️ شروع کردم به گریه کردن با صدای بلند که مامانم بلافاصله در رو باز کرد بابام هم پشت در وایستاده بود حالا من دارم گریه میکنم مامانم به جای اینکه بیاد کمک من وایستاده به من میخنده بابام هم نگران هی صدام میکرد بالاخره مامانم رضایت داد و
کمک من کرد اومدم بیرون🤦🏻♀️😂 یادم رفت بگم بابام وقتی فهمید من پام رو گچ گرفتم بلافاصله راه افتاد و اومد تهران و شب رسید..
خلاصه پای من نزدیک به سه ماه تو گچ بود و هر بار که میرفتیم دکتر میگفت هنوز ترمیم نشده😐
آخر دیگه خسته شدم و به بابام گفتم بیا این رو با دستگاه سنگ فرز باز کن و بعد از دو روز کل کل بالاخره قانع شد و گچ پام رو باز کرد و بعد از اون تا یک هفته خودم پام رو ماساژ میدادم و روزی دو بار میرفتم حموم پام رو داخل آب داغ میزاشتم و بعد یک هفته تونستم مثل قبل عادی راه برم💪🏻😃 ولی خب همچنان درد پام همراهم بود حدود دوهفته گذشت و زانوی من بد تر از دفعات قبل ملتهب شده بود و این بار پدرم یه بیمارستان دیگه پیش فوق تخصص ارتوپد نوبت گرفت بعد از اینکه رفتیم پیش این آقای دکتر (خیلی خوشتیپ و خوش برخورد و محترم بودن و حدودا ۳۰ سال شون بود) و جریان رو گفتیم و دوباره عکس نوشتن و بعد از دیدن عکس یه نگاهی به من و پدرم انداختن گفت که گفته پات شکسته؟ پات خیلی هم سالمه مشکلی نداره برای چی ۳ ماه گچ گرفتی؟ گویا تو یه قسمت از زانو استخوانی وجود داره که انگار ترک خورده و معمولا پزشک ها با شکستگی اشتباه میگیرند...😕
بابام پرسید خب پس این درد ها و التهاب زانوش چی هستن؟ گفتن که دختر تون توی سن رشد قرار داره و رشد استخون هاشون با درد همراه هست و چیز طبیعی هست و جای نگرانی نداره بعد کد ملی ام رو پرسیدن و همینطور که داشتن تو کامپیوتر نگاه میکردن گفت یه ورق قرص کلسیم مینویسم بعد شام یه دونه بخور ۷ نوروبیون نوشتم هر سه روز یکی بزن و برات قرص جوشان ویتامین سی نوشتم صبح های بعد صبحانه بخور خب اون موقع ها من فکر میکردم که نوروبیون هم قرصه😑😔
خلاصه دارو ها رو که گرفتیم و من آمپول ها رو دیدم قشنگ اون دنیا رو با چشمام دیدم و به سرنوشت نه چندان دورم فکر میکردم و راهی برای فرار هم نداشتم آخرین باری که آمپول زده بودم پنی سیلین بود که ۷ سالم بود و به طرز وحشتناکی مامانم من رو زیر دست پای خودش گرفته بود و به زور میخواست آمپول رو به من بزنه ولی خوشبختانه بابام رسید و آمپول رو انداخت سطل آشغال و با مامانم بحث کرد❤
از اون جایی که طولانی شد خلاصه اش میکنم 🙂
من ۶ تا آمپول اول رو خیلی مظلومانه خوردم و قرص ها رو هم مصرف کردم ولی برای آخرین آمپول دیگه واقعا تحمل نداشتم و به فکر این بودم که بپیچونم😞
داشتم فیلم نگاه میکردم که صدای شکستن آمپول اومد بدو بدو رفتم دست شویی در رو قفل کردم خودم رو چسبوندم به دیوار به ثانیه نکشید مامانم اومد در زد گفت نرگس بی بیرون بزنم برم کار دارم هیچی نگفتم که دوباره گفت نرگس با شما بودم هاا گفتم من دیگه آمپول نمیزنم خسته شدم برو به کارت برس به من چکار داری اصلا میخوام درد بکشم ... همه این ها رو با صدای بلند و گریه میگفتم مامانم گفت نرگس تا سه میشمارم اگر در رو باز نکردی خودم در رو باز میکنم منم فور نمیکردم که بشه در رو باز کنه از اون طرف
تا سه شمارد و با صدای بلند گفت خودت خواستی چند دقیقه گذشت بعد اومد پشت در دست شویی گویا رفته بود از همسایه مون پیچ گوشتی گرفته بود😑😬 تا اومد در رو باز کنه خالم آیفون رو زد و اومد خونه فکر کردم بیخیال شده ولی زهی خیال باطل!
اومد در رو باز کرد و مچ دست من رو گرفت و برد بیرون تا رفت آمپول بیاره بلند شدم به فرار کردن البته جایی برای فرار نداشتم فقط خونه رو میدویدم و مامانم دنبالم بود و خالم سعی داشت جلوی مامانم رو بگیره الان که یادم میاد خنده ام میگیره آخه خونه مون کلا اون موقع ۵۵ متر بود و تو یه ذره جا من و مامانم دنبال بازی میکردیم😐😂😂
آخر مامانم من رو گرفت و درجا یه دونه محکم برای اولین بار زد تو صورتم و گفت همین الان بدون مسخره بازی اضافی میخوابی تا آمپولت رو بزنم😡 خیلی بهم برخورد که به خاطر یه آمپول زد تو صورتم اونم جلوی خالم و پریسا من فقط میترسیدم از آمپول و موقع تزریق اذیت بودم مطمئنم که همتون از درد نوروبیون با خبر هستید و میدونید چی میگم😢🙁💔
خلاصه خوابیدم و آمپول رو مثل دارت وارد کرد و مواد رو یهو زد یه لحظه فکر کردم فلج شدم 🤕
خلاصه که باهاش تا یه مدت قهر کردم وقتی بابام فهمید با مامانم دعوا کرد آخه بالام خیلی حساسه روی من نمیدونم چرا ولی هر دفعه بغض کردم زود تر از من اشک ریخت🥲 بمیرم برات من ❤
بعد از اون آمپول ها درد پام کم شد ولی قطع نشد و حتی الان با گذشت تقریبا چهار پنج سال گاهی زانوم درد میگیره مثل گذشته ولی خب دیگه به کسی چیزی نگفتم :)
دیگه از وقتی که خودم دوره فورت پزشکی رفتم و تزریقات رو یاد گرفتم با یادآوری اون روز به مامانم آمپول میزنم😄😂
پ.ن۱: این دومین خاطره ام و البته آخرین خاطره ام بود ، اشتراک گذاشتن خاطره ام برام تجربه جالبی بود هر چند که دیدگاه بعضی دوستان فیک هست خاطراتم ولی خب زندگیم بوده :)
ممنون از عزیزانی که کامنت گذاشتن و نسبت به خاطراتم واکنش نشون دادن❤
پ.ن۲: میشه برای پدربزرگم دعا کنید🙃 حدود ۶ سال درگیر سرطان غدد لنفاوی در ناحیه گردن بود و اردیبهشت دکترش گفت کاملا خوب شده ولی امروز فهمیدیم که توی چشمش یه تومور بدخیم داره...
میشه اگر پزشکی نوشته ام رو خوند بهم بگه چه اتفاقی براش میفته لطفا؟🙏🏻🥲
پ.ن۳: مرسی که وقت گذاشتین و خوندین❤✨
نرگس...🌱