سلام

زهرام

و اولین باره دارم خاطره می ذارم

خب خاطره مربوط به خاستگاری هس

واز شانس بدم خاستگارم دکتر بود

خاطره:

صبح از خواب بیدار شدم و رفتم سر کار وقتی از سر کار برگشتم خیس عرق بودم

رفتم حموم موهامو خشک نکردم اومدم زیر کولر خوابیدم

بعد حدود دوساعت بیدار شدم یکم گلوم درد می کرد ولی اهمیت ندادم شبش خاله نرگس همسایه مون زنگ زد که می خوایم زهرا رو واسه رهام خاستگاری کنیم خلاصه قرار شد پنجشنبه شب بیان صبح روز بعد بلند شدم چهارشنبه بود رفتم بیرون با دختر خالم یکمی درد دل کردیم بعد به سرم زد بریم بستنی بخوریم رفتیم خوردیم بعد دختر خالم پیشنهاد داد بریم فست و فودی😳😳 رفتیم پیتزا خوردیم برگشتم خونه برای گلو دردم یه قرص خوردم کولر روشن کردم خوابیدم نصفه شب با یه حال بدی بیدار شدم حالت تهوع گلو درد بدن درد همه چی داشتم رفتم سرویس یه آبی به صورتم زدم اومدم ولی حالم خراب بود تاصبح چند باری بالا اوردم🤦‍♀🤦‍♀ صبح شد مامانم استرس داشت و هی می گفت به خودت برس منم حوصله نداشتم گفتم مامان قرارو لغو کن ولی مامان گفت نمیشه خلاصه این شب کوفتی رسید آقا داماد و خانواده اومدن پدرشون گفت اگه اجازه بدین برن یکم با هم صبحت کنن بابام گفت دخترم آقا رو راهنمایی کن رفتیم اتاق نه من حرف می زدم نه اون بالا خره گفت خب زهرا خانم رشته تون چیه منم خواستم جواب بدم ولی سرفه نزاشت

رهام: خوبی

زهرا: اره همراه با سرفه

رهام مریض شدی

من : نه

رهام : می ذاری معاینت کنم

من: نه😢 ولی اون به حرفم گوش نداد و رفت وسایلشو آورد به بابام اینا هم گفت نیان تو اتاق معاینه ام کرد وقتی به گوشم رسید جیغم در اومد سرشو تکون داد و نسخه رو نوشت من بخت برگشته هم نمی دونستم امپول نوشته رفت اومد گفت دمر شو با ترس گفتم من امپول نمی خوام خندید و گفت نگران نباش کمه گفتم چند تاست گفت ۸ تا امروز پنج تاشو می زنم سه تام فردا با خجالت دمر شدم یکم از شلوارمو کشیدم پایین امپول آماده کرد اومد پنبه کشید گفت ببین من جدیم نه جیغ نه گریه نه تکون خوردن و زد کشید بیرون درد نداشت دوباره پنبه کشید امپول فرو کرد پی نی سلین بود خیلی درد داشت ولی از ترسم گریه نکردم اونطرفمو پنبه کشید و زد اینم نوروبین بود خیلی خیلی درد داشت دیگه نتونستم خودمو نگه دارم آروم آروم گریه کردم کشید بیرون دوباره اونطرفو پنبه کشید و زد واییی پنادر بود😨😨😨 خیلی دردم گرفت طوری که اشک هام همین جوری می یومد یکم ترزیق کرد وقتی کاملا مطمئن شد منو دق داده کشید بیرون 😒 اون یکی هم تقویتی بود که اونم زد بعد گفت بلند شو بلند شدم گفت ببینمت وقتی دید گریه می کنم گفت عه چرا گریه مجبورم باید تنبیه ت کنم شیافو برداشت گفت حالت سجده شو از تعجب چشام چهار تا شده بود😨😐 شیاف گذاشت منم از خجالت نمی تونستم فقط با عصبانیت گفتم من زن تو نمیشم اونم با خنده گفت چرا میشی حرف اوت عملی شد و الان ما دوماهه نامزدیم تو این دوماهم یک بار مریض شدم اگه بخواین براتون می ذارم خیلی ممنون که چشمای قشنگتون به خاطر من اذیت شد

خیلی دوستتون دارم😘❤️