خاطره عسل جان
سلام به همه👋🏻
امیدوارم حالتون خوب باشه
عسلم... درحال مرور خاطراتم بودم که تصمیم گرفتم یکیشو براتون بنویسم🫴🏻
:.. تابستون پارسال، یروز از یه هفته ای که خونین شهر تشریف داشتم🩸💔باید میرفتم باشگاه(والیبال🏐)
اصلا حالشو نداشتم ولی خب نزدیک مسابقات باشگاهی بود و حضور ورزشکارا برای تمرین فشرده الزامی بود(تف🗿)
منه فلک زده عم واسه اینکه غیبت نخورم و از تمرین جا نمونم با هر مشقتی بود خودمو رسوندم...🦦🤧
رفتمو بعد حضور و غیاب رفتم پیش مربیمون
عسل:خانوم... امروز من نمیتونم تمرین کنم
...: چرا؟
عسل: حالم خوب نیس🫠
...: واسه چی اومدی پس؟😂
عسل: غیبت نخورم😔😂
...:نمیشه که، اومدی باید یذرم شده تمرین کنی، اونجوری نباید میومدی اصن
عسل: خانوم... 🥺؟؟؟
...: نمیشه!الان برو گرم کن بعدش بشین تا بازی آزاد
عسل: چشم😕
رفتم سمت کوله ام و یه مسکن ورداشتم خوردم حداقل بتونم گرم کنم
خلاصه بعد از 2 ساعت و نیم تمرین سخت و طاقت فرسا(1 ساعت و نیم تایم اصلیمونه،1 ساعت بچه های تیم فشرده تمرین میکنن) و جر خوردگی های فراوان از ناحیه شکم و کمر🔪💔 سانس ما گذشت
رفتیم رختکن و لباسامونو عوض کردیم
همینکه از در باشگاه رفتیم بیرون گوشیم زنگ خورد
ماکان بود، گف بمونم همونجا میاد دنبالم🦦🫴🏻
چند دقیقه ای منتظر موندم و دیدم نیومد
با اینکه در طول روز مخمون از شدت تابش خورشید آبپز شده بود ولی شب بشدت سرد بود👀🤷🏻♀️
دیدم خیلی سردم شده تصمیم گرفتم برم داخل سالن منتظر بمونم، حداقل سیستم گرمایشی داشت
سانس بعدی بچه های هندبال بودن
( یه باشگاه بزرگه، به 3 قسمت فوتسال و والیبال و هندبال تقسیم میشه)
رفتم داخل و دستمو گرفتم بالا
عسل: سلامممم✋🏻
اونایی که میشناختنم جوابمو دادن
رفتم سمت مربیشون، اونم منو میشناخت🤓😂
بعد از عرض سلام و خسته نباشید✋🏻، قضیه رو براش توضیح دادم و پرسیدم:میتونم بشینم؟🥺😂
...: اره عزیزم،فقط اون گوشه👈🏻بشین توپ بهت نخوره
عسل: باشه ممنون😊
رفتم و همونجایی که گف نشستم
بعد حدودا 10 مین بهم تکس داد: کجایی؟
تایپ کردم: وایسا اومدم!
عسل: بچه ها خسته نباشین✋🏻خدافس
اونام با جملاتی مثل سلامت باشی، قربونت، برو خدانگهدار و... اینا جوابمو دادن
رفتم نشستم تو ماشین
ماکان: سلام، چطوری؟
عسل: افتضاح💔اصن نباید میومدم امروز
ماکان: اشکال نداره حالا، اومدی...
عسل: اره دیگ😖 بریم زودتر دارم تلف میشم🦦
در راه منزل بودیم که یهو بنده هوس بستنی کردم
عسل: ماکان ماکان ماکانننننن
ماکان: هااااا😐
عسل: برو برام بستنی بگیر
ماکان: کصخلی چیزی هستی؟
عسل: عههه برو دیگ🥺
ماکان: مگه تو پریود نیستی؟
عسل: چرا😕
ماکان: میمیری بدبخت
عسل: نمیمیرم نگران نباش، برو بگیر
ماکان:نه جون تو نگران نیستم، من که میگیرم ولی هرچی شد پای خودت😒
همینکه از ماشین پیاده شد صداش کردم
عسل: ماکانننن
ماکان: چیه؟😑
عسل: سس شکلات یادت نره🫣
ماکان: خیلی پررویی تو🫤
همینکه رفت دوباره صداش کردم
ماکان: الله اکبر😤
عسل: چیپسم بگیر واسم
ماکان: چه طعمی؟
عسل: فلفلی🤭😋
ماکان: گوه نخور (امان از معده حساس🦭🫴🏻)
رفت و بعد چند مین با دوتا بستنی و یه پلاستیک اومد تو ماشین
بستنیو دادم دستم و پلاستیکو گذاشت رو داشبورد
بعد اینکه بستنیو خوردم رفتم سراغ پلاستیک، از توش چیپسو دراوردم و با دیدن طعمش توپم پنچر شد
طبق سلیقه ی خودش پیاز جعفری گرفته بود
عسل: نگفتم فلفلی بگیر؟
ماکان: نگفتم گوه نخور؟
میدونستم اگه ادامه بدم به طرز فجیع تری دیسم میکنه، پس دیگ چیزی نگفتم😶🌫️
رسیدیم و خونه و من کم کم دردم شروع شد
اوایلش تحمل کردم... ولی هرچی میرف جلو حس میکردم از کمر دارن نصفم میکنن💔
دیگ واقعا دردش غیرقابل تحمل شده بود واسم
تصمیم گرفتم برم اعتراف کنم
رفتم سمت اتاقش و در زدم، با شنیدن جمله (بیا تو) دستگیره رو به سمت پایین فشردم و رفتم تو
عسل: داداشی😢
بدون اینکه نگاهشو از کتاب توی دستش بگیره گفت
ماکان: بهت گفتم هرچی شد پای خودت
عسل: الان بگم شکر خوردم راضی میشی؟💔
سرشو بالا گرفت و چند ثانیه با غیض نگام کرد
بعدش پاشد و رفت پایین
منم رفتم رو تختش نشستم
بعد 2 مین اومد، یه آمپول دستش بود
به آمپوله اشاره کرد...
ماکان: اوکیه دیگ؟💉🫴🏻
عسل: اره😓مهم نیس چیه، فقط بهتر شم... دارم میمیرم💔
بدون هیچ حرفی اومد سمتم و یذره به کمر و پهلوم فشار آورد تا دمر شم
منم آروم برگشتم و شلوارمو یه کوچولو کشیدم پایین🙂↔️🤏🏻
خیلی سریع کاور پدو پاره کرد و دورانی کشید رو پوستم😱
نیدلو خیلی آروم وارد کرد و بعد آسپیره کردن تزریق کرد
درد زیادی نداشت، قابل تحمل بود
چشامو روهم فشار دادم تا تموم شد
فقط آخرش یذره جاش سوخت
عسل: اویی😣
ماکان: تموم🤌🏻
بعدم پاشد پدو سرنگو انداخت تو سطل🗑
ماکان: امیدوارم عبرت شده باشه😒
عسل: شدهههه😖من دیگ گوه بخورم اصن سراغ بستنی برم
ماکان: چیپس فلفلیم میخاستی بخوری😑
عسل: وای آره خوب شد نخوردم😫
ماکان: آدم نمیشی که🙄😂
خلاصه بعد از مقداری چصناله خابم برد
بعد 2 یا 3 ساعت با حس گرمای شدید بیدار شدم
دیدم همونجا رو تخت، تو بغل ماکانم
حالا جدا از اینا... کولر اتاقشم خاموشهههه😐💔
(شنیده بودم پدرا حساسن رو کولر ولی پسرا؟؟؟)
منم گرمایی!!! آتیش گرفتم قشنگگگ
به ضرب و زور از بغلش خزیدم اومدم بیرون🐾🦦
رفتم سرویس صورتمو با آب💧نسبتا سرد شستم
بعدش رفتم آشپزخونه، دیدم سهم غذامو گذاشتن تو یخچال
خیلی بی سر و صدا گرمش کردم و خوردم🍝🥤
و دوباره عین خرس گریزلی(درست نوشتم؟🦦) به خواب زمستونی (تابستونی البته🦖)رفتم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: حرفای اونشبم زر مفتی بیش نبود، به هیچ عنوان عبرت نشد واسم، چندبار بعدشم خودمو با همین روش به چوخ صگ دادم🤓💔
امیدوارم خوشتون بیاد
خوشحال میشم نظرتونو بدونم🥰💋
فعلا شرایط مناسب جسمی ندارم🤧احتمال خاطره سازی بشدت بالاست... دعا کنین زیر دست این قوم یاجوج ماجوج زنده بمونم💉💔
کوچیکتون عسل🧸🌚