خاطره گندم جان
سیلااام
حالتون چطوره؟
من که دارم از باقی مانده زندگیم تا شروع مدرسه ها استفاده بی نهایت رو میبرم😮💨🦦
گندم هستم😌 خیلی وقته خواننده خاموش وب باحالتون میخام برا اولین بار خاطره بنویسم🙃خب خب یه بیو بدم از خودم بالاخره ۱۶ ساله شدم 😎 البته چون ریزه میره تشریف دارم همه فک میکنن۱۱ ،۱۲ سالم بیشتر نباشه 🤥 البته قیافه فوق العاده بیبی فیسی هم دارم لوس نیستم ولی خیلی زود اشکم میاد😇تو خانواده شش نفره میزیستم یه آجی دوقلو دارم عشق من💋 دو تا داداش دارم🥲برا خودشون یه پا سلیطن داداش بزرگم امیر خان۲۶ ساله بدبختانه یا خوش بختانه پزشک تشریف دارن😏برا تخصص میخونن و به شدت تو کارش حساسه و داداش دومی ممد خان(محمد خودمون)۲۰ ساله دانشجوی دندان پزشکی🤓 مامی و بابی جونم هم شرکت واردات کالا خارجی دارن که از صبح تا شب اون جا مشغول هستن❤️ یه چیزی هم اول کاری بگم من یه ذره یه ذره ها زیاد نه فضول و شیطون تشریف دارم چوچولو به خدا 👈👉 چشا خوشگلتونو اذیت نکنم البته میدونم از صبح تا شب تو تخت گوشی به دست همش هی می افته رو بینیتون مثل خودم نمونه😂👌
خب داستان بدبختی من از اونجایی شروع شد که مامی و ددی قشنگم🥹 برا یه قرارد نمیدونم چی چی باید میرفتن خارج و کارشون تقریبا یه ماهی طول میکشید😢و بنده با داداشی های نسبتا محترم 🤪قرار بود به مدت یک ماه تنها بمونم خلاصه رسید روز خداحافظی و من با کلی گریه و عر زدن تو فرودگاه 🥲مامان و بابا راهی ترکیه شدن روزا پشت سر هم میگذشت و من نیز دلم بیشتر براشون تنگ میشد و ولی بهونه میگرفتم بدبخت محمد همش نازمو میکشید همه کارا خونه رو انجام میداد مثل کوزت😂خیلی پیش بند بهش میاد😂😂 هر روز هم سه چهار باری با مامان و بابا تماس تصویری داشتم و کلی گله میکردم و کلی چیز میز سفارش میدادم برام بخرن🙊 تقریبا همه چی اوکی بود تا روزی که تایم پریودی من سوار بر اسب سفیدش رسید🥺🥺 من همیشه خجالت میکشیدم که داداشام بفهمن پریود شدم و همش سعی داشتم طوری رفتار کنم که از قضیه بویی نبرن ولی واقعا دوران پریودی درد زیادی رو تحمل میکنم🥺
اون روز پاییزی به شدت سرد و بارانی از خواب بیدار شدم و دیدم بعله خوشبختی داره بهم لبخند میزنه و من پریود شدم🥺😭 چند قطره از چشمم اشک اومد
پاشدم رفتم دستشویی صورتمو با آب ولرم شستم و از پله ها رفتم پایین رسیدم به پذیرایی هنوز هیچ دردی نداشتم ولی خیلی کلافه بودم خیلی😤 چون میدونستم یکم دیگه دردم شروع میشه🤥 مثلا برا پیش گیری رفتم یه دونه مسکن خوردم و گرفتم رو کاناپه جلو تلویزیون دراز کشیدم نمیدونم کی خوابم برده بود
محمد:گندم آجی پاشو چرا اینجا خوابیدی پاشو
چرا انقدر سردی گندم😬
من:ولم کن محمد حوصلتو ندارم😓
محمد:خدا بدون نوبت شفات بده باز اول صبحی جنی چیزی دیدی
من:محمد گفتم ولم کن حال حوصله ندارم(با عصبانی و بغض که هر لحظه آماده ترکیدن بود)🥺🥺
(دست کشید تو مو های پورپشتش) محمد:پووووووف داری عصبیم میکنی گندم چت شده آخه تو اول صبحی😢(واقعا دلم گرفته بود حس میکردم بدون مامانم تو اون وضعیت واقعا خیلی بی کسم)
گریم گرفت داد زدم گفتم ولم کن میفهمی ولم کن😭😭
بدو بدو رفت سمت اتاقم محمد دیگه چیزی نگفت
رفتم یه هودی سیاه لانگ با شلوار کارگو سیاه پوشیدم🐒 بدو بدو از پله ها اومدم پایین محمد داشت صبحونه میخورد🍞وقتی صدا پامو شنید گفت خوشگله بیا صبحونه رفتم جلوتر دید لباس بیرون پوشیدم گفت کجا😳 جوابشو ندادم همچنان داشتم گریه میکردم😭 اومد سمتم
محمد:گندم منو نگا
نگاش کردم
محمد:آجی دورت بگردم من چرا گریه میکنی اخه🥺
هیچی نگفتم از خونه زدم بیرون
همه اعضا خانواده میدونن وقتی ناراحت با عصبی باشم چند ساعت تنها بشم حالم خوب میشه
اون روز هم امیز رفته بود مطب و خونه نبود وگرنه دعوا میشد اونم بدجوری😕
از خونه که اومدم بیرون واقعا دلم خیلی درد میکرد نمیدونستم دارم برا دل دردم گریه میکنم یا برای دل تنگی مامان و بابا😭 وضعیت خیلی بدی بود یکم پیاده اومدم نشستم رو صندلی فضای سبز نزدیک خونمون صندلی ها انگار یخ زده😶🌫 بود یه سرما عجیبی نشست رو تنم ولی اهمیمت ندادم گوشیمو هم خاموش کرده بودم دلم بد جوری درد میکرد ولی سعی میکردم آروم باشم چون صبحونه هم نخورده بودم احساس ضعفی میکردم رفتم از سوپر مارکت کیک و آبمیوه😛 گرفتم و یه دمنوش از اون آماده ها با آب جوش اومدم از سوپری بیرون دیدم بارون یواش یواش داره شروع میشه(بچه ها من لوزه دارم زودی سرما میخورم و خیلی زود هم علایم بروز میدم و سرما خوردگی هام خیلی سخت میشه)😣 از اینا خوردم دل دردم آروم تر شده بود خدا رو شکر میکردم که صبح مسکن خوردم مگه نه از درد میمردم دیدم بارون شدت گرفت زنگ زدم به دختر خالم محدثه ۲۸ سالشه ازدواج کرده گوشی رو برداشت توضیح دادم بهش آدرس دادن اومد دنبالم رسیدیم خونشون خودش فهمید مریض🤒 شدم گفت برم تو اتاقشون دراز بکشم رفتم بالا واقعا خیلی سردم بود مطمعن
بودم قرارع سرما بخورم بعد از چند دقیقه محدثه اومد
محدثه:پاشو عزیزم پاشو بیا یکم از اینا بخور بهت مسکن بدم
_دلم خیلی درد میکنه😭
:فدات شم گریه نکن طبیعیه بیا اینو بخور زودی مسکن بدم بهت☹️
دیگه قرصو خوردم و خوابیدم تا ساعت ۴ اینا
محدثه:گندم دور سرت بگردم باشو آجی یکم غذا بخور قرص بدم بهت💊 تو تب داری میسوزی🤧
دردم خیلی بهتر شده بود ولی همش سرفه ها خشک میکردم یکم غذا داد خوردم با یه قرص نمیدونم چی دوباره خوابیدم ساعت ۶ اینا بیدار شدم
دختر چوچولو محدثه (دختر به شدت شیرین با لپا قلمزی که من دوس دارم بکنم دهنم گاز بگیرم)😂🥹از مهد کودک اومده بود دو ساعت اینا باهاش بازی کردم وسطا حس میکردم که دردم داره شروع میشه 🥲ولی اهمیت ندادم راستش خجالت هم میکشیدم که دوباره به محدثه بگم به ساعت نگاه کردم ساعت ۸ ده دقیقه فاطحه خودمو خوندم
من:محدثه من برم دیگه دیره محمد نگران میشه
سعید:(شوهر محدثه):من میرسونمتون
محدثه:راس میگه وایسا سعید برسونتت
من:نه دیگه خیلی مزاحمتون شدم☺️😇
بعد کلی اصرار برام اسنپ گرفتن 🚕رفتم رسیدم دیدم ماشین امیر دم دره هوا هم تاریک تاریک خودتون میدونید دیگه تو پاییز هوا خیلی زود تاریک میشه دردم شروع شده بود هر لحظه آماده اشک ریختن بودم
کلید انداختم رفتم بالا وارد خونه شدم امیر نشسته بود رو صندلی میز غذا خوری که تو پذیرایی هست
من:سلام🙂
امیر:کجا بودی(کاملا عصبی بود)
هیچی نگفتم
امیر:گفتم کجا بودی(عصبی تر از قبل داد زد)😡
تا حالا امیر اینجوری باهام حرف نزده بود نمیدونم برا دل دردم بود یا رفتار امیر باهام بلند بلند گریه کردم
امیر چیزی نگفت
من:ببخشید(همراه گریه)
از پله ها وسط خونه میخاستم برم بالا به اتاق خودم فک کنم وسطا پله بودم زیر دلم یه تیر بدی کشید 😭سرم گیج رفت نشستم رو پله
گریم بلند تر شده بود همش هم فین فین میکردم و سرفه خشک😷
امیر بدو بدو اومد سمتم
امیر:گندم خوبی😨
من فقط گریه میکردم😭😭
امیر خواست بغلم کنه ببره تو اتاقم
امیر:گندم چرا آنقدر گرمی سرما خوردی؟
هیچی نگفتم
از لحن امیر معلوم بود داشت عصبانیتش رو کنترل میکرد😏🤷♀
بغلم کرد برد تو اتاقم گذاشت رو تختم (بعد رفتن من محمد به امیر زنگ زده بود ماجرا رو گفته بود امیر هم گفته بود خودش زود برمیگرده محمد هم با دوستاش رفته بود بیرون )تو این هین محمد هم اومد مستقیم رفت🏃♂ تو اتاقش که لباس ها بیرونش رو عوض کنه🙎♂👕
امیر: گندم خوشگلم کجات درد میکنه🧑⚕
من:امیر امیر دلم درد میکنه دارم میمیرم😭
امیر:گندم زندیگم پریود شدی فدات شم
من:هوم😭
امیر:دورت بگردم چیزی نیست گریه نکن
امیر دستشو گذاشت رو دلم جیغم رفت هوا🥲
محمد صدا منو شنیده بود با بالا تنه لخت اومد تو اتاقم انگار هول شده بود بچم😂
محمد:چی شده؟؟
امیر: محمد حرف نزن که از دستت تو یک خیلی شاکیم
محمد:هان؟🤔
من:امیر دلم درد میکنه تو رو خدا قرص بده بهم😭
محمد:میشه واضح حرف بزنین منم بفهمم
امیر:داد زد میگه دلم درد میکنه انیشتن پریود شده چرا صبح نفهمیدی تو گذاشتی بره زیر بارون با این حالش سرما هم خورده😐
محمد ساکت شد اومد رو تخت بغلم کرد
امیر رفت کیفشو بیاره
من: محمد تو رو خدا آمپول نه محمد تو رو خدا😭🥺
محمد:دور سرت بگردم گریه نکن چشم چشم به امیر میگم تو گریه نکن🥺
امیر اومد
معاینم کرد لحظه به لحظه عصبانی تر میشد ولی سعی داشت خودش رو کنترل کنه😁
من فقط از درد داشتم میمردم😞
محمد:امیر آمپول ننویسی ها داداش
امیر:هیچی نشوم با این وضعیت عفونت گلو و گوشش براش سمه تو این دوره حتما باید پینی تزریق کنیم🤷
من:امیر تو رو خدا امیر غلت کردم دیگه نمیرم زیر بارون😭
محمد:گندمی قربونت برم گریه نکن به خدا امیر آنقدر آروم آمپول میزنم اصلا نمیفهمی
امیر رفت دفترچمو آورد دارو ها رو نوشت نوشت نوشت مگه تموم میشد😐😐
من:امیر تو رو خدا تو که میدونی من فوبیا دارم آمپول نده🫳(تو بچگی سوزن تو پاک شکسته)
امیر:فدات شم قشنگم گریه نکن زودی تموم میشه😕
امیر: محمد یه چیزی بده بهش تا من میام ضلع نکنه موقع تزریق🥶
من اینو شنیدم گریم شدت گرفت😭😭
امیر اومد موهامو جمع کرد داد پشت گوشم گفت نترس گندمی خودم هواتو دارم🥲
فقط زل زده بودم تو چشماش گریه میکردم
امیر رفت
محمد: فدا اون چشای خوشگلت بشم گریه نکن به خدا حیفه اون چشاس👀
من: محمد تو رو خدا نزار امیر امپولم بزنه😭
محمد:بزار من برم یه چیزی بیارم بخوری جون بگیری😋
رفت برام آب هویج آورد خوردم تو بغلش بودم دردم خیلی بیشتر شده بود😭 امیر سعی داشت شکممو ماساژ بده ولی دست که میزد دردم بیشتر میشد اینو دخترا میفهممن چه حسیه واقعا بعد چند دقیقه امیر اومد🥺
امیر: محمد چیزی دادی بخوره؟
محمد: ارع داداش😊
من:امیر به خدا قرص بخورم خوب میشم امیر امپول نه🥲😭
امیر:گندمی فدات شم به خدا زود تموم میشه
محمد:راه دیگه ای نیست جز تزریق؟😔
امیر چپ چپ نگاش کرد محمد ساکت شد
امیر دیگه مشغول آماده کردن آمپول ها شد
محمد:راه دیگه ای نیست جز تزریق؟😔
امیر چپ چپ نگاش کرد محمد ساکت شد
امیر دیگه مشغول آماده کردن آمپول ها شد به محمد هم گفت نزار اینجا رو نگا کنه
من: محمد تو رو خدا نه😭
محمد:داداشی فدات شه خودم اینجام از چی میترسی دورت بگردم🥺
امیر:خودتو هلاک کردی گندم به خدا آروم میزنم😊🙁
امپولا رو آماده کرد پشتش قایم کرده بود من نبینم
امیر: بخواب فدات شم بزار بزنم دردت تموم شه نگا داری تو تب میسوزی
محمد:به خدا درد امپولا کم تر از درد الانته
من فقط گریه میکردم التماس هر دوتامون که آمپول نزنم😭😭
امیر: محمد دمرش کن زود باش زود بزنم دردش آروم شه
محمد به زور دمرم کرد🙄
من جیغ میزدم امیر تو رو خدا ولم کن غلت کردم🤥😭
محمد:گندمی آروم باش به خدا زود تموم شده
امیر نشست رو پاهام محمد هم با یه دستش محکم کمرمو گرفته بود با اون یکی دستش هم دست منو گرفته بود امیر شلوارم و تا نصفه کشید پایین نمیدونم چرا خیلی خجالت کشیدم🥲🙂 تا الان خیلی آمپول خوردم از سعید ولی فک کنم به خاطر وضعیتم خجالتم چند برابر شده بود
من: محمد تو رو خدا بگو نزنه تو رو خدا محمد😭
امیر:شل کن اجی من فدات شم الان تموم میشه
محمد :دردت گرفت دستمو گاز بگیر باشه فقط سفت نکن
امیر چند بار دورانی پنبه کشید گفت سه تا نفس بکش
به زور دو تا کشیدم با بسم الله آروم فرو کرد
من:بابااااااااااااامیر تو رو خدا درش بیار😭😭
امیر و محمد:جانم جانم تموم شد🥺
کشید بیرون ماساژ داد اولی تب بر بود
یه کوچولو شلوارمو پایین تر داد اون طرف رو
پنبه کشی گفت نفس بکش من فقط گریه میکردم😭 بد جوری دلم درد میکرد طوری که دیگه درد آمپول یادم رفته بود
محمد:قربونت بره داداشی شل کن بزار بزنه تموم شه😔
امیر:گندم شل کن اینطوری بدتر دردت میگیره
من دیگه نفس برام نمونده بود آنقدر گریه کردم🥺😢
امیر یکم ناحیه تزریق رو ماساژ داد بعد آروم فرو کرد
من: محمدددددد😭😭
محمد:جانم جانم دردت به جونم آروم باش
وقتی شروع کردخالی کردن جیغم رفت هوا
امیر :تموم ببین تموم گندمی گریه نکن دیگه
به هر مکافاتی بود دومی تموم شد😢
امیر از رو زانوهام پاشد آب آورد یکم خوردم ولی واقعا دیگه نمیتونستم اون همه درد رو تحمل کنم😩😭 به زور منو خوابوندن به شکل دفعه قبل شلوارمو این بار بیشتر داد پایین
امیر:تو رو خدا بسمه دیگه😭
امیر :قلبم🫀 سه تا دونه مونده به خدا زود تموم میشه
اینو که شندیم شدت گریم بیشتر شد😭😭
من: محمد تو رو خدا نزار محمد😭
محمد:قربونت برم بسه تو رو خدا گریه نکن به خدا طاقت دیدن اشکاتو ندارم🥺
امیر پنبه کشید آروم فرو کرد این یکی زیاد درد نداشت ولی چون از هر دوتاشون دل خور بودم تو اون وضعیت آنقدر اشکمو در آوردن و الان نیاز داشتم بابا و مامانم کنارم باشه بلند بلند گریه میکردم😭 تموم شد کشید بیرون جاشو ماساژ داد
امیر:آبجی کوچیکه ببخشید به خدا همش به خاطر خودته🥺
من فقط بلند بلند گریه میکردم😭😭
محمد:گندمی تو رو خدا گریه بسه🥺
امیر اون طرف رو بیشتر داد پایین دیگه هیچی برام مهم نبود فقط داشتم درد میکشیدم😭
امیر:فدات شم من نفس بکش
به زور یه دونه نفس کشیدم
پنبه کشید آروم فرو کرد
محمد:الان تموم میشه قشنگم🥺
شروع کرد تزریق کردن
از دردش بگم؟؟؟تا حالا اون همه درد رو حس نکرده بودم واقعا بدجور بود حس میکردم آب جوش دارم میریزه رو پام
وسطش بود دیگه حتی نمیتونستم گریه کنم هیچی حس نکردم نفسم رفت 👋وقتی چشامو باز کردم بغل امیر بودم محمد داشت بادم میزد
چشامو باز کردم زدم زیر گریه ترسیده بودم😭
نه که اولین بارم باشه قش کنم نه کلی قش کردم سر آزمایش های خون ولی این بار واقعا هر سه دامون خیلی ترسیده بودیم امیر محکم بغلم کرد🙈
امیر: نترس قربونت. برم چیزی نیست داداش پیشته🥺
بد تر زدم زیر گریه بلند بلند گریه میکردم😭
محمد:فدات شم بیا یکم آب بخور دورت بگردم گریه نکن دیگه😊😢
امیر:گندمی آروم باش الان فشارت میوفته کم گریه کن به خدا تموم شد دیگه اون یکی رو نمیزنم🥺
من:ولم کنید بی شعورا گم شید جلو چشم نبینمتون من بابامو میخوام😭😭
چند تا مشت پشت سر هم کوبیدم تو سینه امیر🫢👊
همش سعی داشتن آرومم کنن تا اون یکی رو هم بزنم ولی واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم جا امپولام تیر میکشید ولی دل دردم آروم تر شده بود🤝
امیر موهامو ناز میکرد محمد اومد رو تخت کنارمون نشست بوسم کرد💋
محمد:کوچولو هممونو ترسوندی ها😂همینجوری بغل امیر آنقدر گریه کردم 🥲🤷♀که خوابم برد
بیدار شدم هر دوتاشون کنارم خواب بودن منم گرفتم خوابیدم تا شب بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود منو بردن پاساژ کلی خرید کردم😃😉 و به پولاشون رحم نکرد بعدش بیرون غذا خوردیم البته نذاشتن فست فود بخورم فرداش یه آمپول هم محمد برام زد این خیلی طولانی بود مگه نه میخاستم همین جا بگم
اولین بارم بود ببخشید دیگه سعی کردم با جزئیات بیشتری بگم
#مامان و بابام بعد از یک هفته اومدن کلی برام چیز میز خریده بودن🙈🥹بابام هم حسابی از خجالت امیر و محمد در اومد که چرا منو آنقدر اذیت کردن😎
#یه چیزی هم بگم و برم دیگه اجی دوقولو من بعد از دو روز که به دنیا اومده بود چشماشو از این دنیا بست
آجی جونم عاشقتم💋جات تو قبله آجی جونم
خاطره زیادی دارم خوشتون اومد باز براتون مینویسم مشتیا😜
گندمی🦋🌘