دست نوشته دوازدهم دکتر S

از حمله اخر همچنان سرگیجه و گرفتگی های مداوم ادامه داشت، منشی ما رو می شناخت برای همین قبول کرد بدون نوبت بنشینیم تا صدامون کنه، از اینکه بی خبر آورده بودمش مطب، خیلی پکر بود با استرس پاهاشو تکون می داد رفتم از آب سرد کن براش یک لیوان آب خنک ریختم گفتم: بخور این همه استرس نداره ک... گفت: از این چکاب ها خیلی بدم میاد! هر بار داروی جدید میدن...گفتم: منظم باید معاینه شی خصوصا الان که یک مدته حمله ها زیاد شدن! سرشو انداخت پایین، یکم آبشو مزه مزه کرد‌. منشی صدامون زد رفتیم داخل. دکتر از جاش بلند شد با من گرم احوالپرسی کرد، داداشم‌ رو دید با تعجب پرسید: باز چی کار کردی با خودت پسر خوب؟! چه قدر لاغر شدی، بازم وزن کم کردی که. داداشم با خجالت سلام کرد نشست. گفتم: غذا نمی خوره درست حسابی! دکتر خطاب بهش گفت: بدنت مستعد عفونته، با این داروها سیستم ایمنی بیشتر هم سرکوب میشه! چرا غذا نخوری؟! اینطوری ادامه بدی کلاهمون میره تو هم. همینطور که آزمایش ها و ام آر آی رو می گذاشتم روی میز گفتم: مگه حرف شما رو گوش کنه! دکتر گفت: باید گوش بده نمی خاد وضعش بدتر شه ک... آزمایش ها رو نگاه انداخت و گفت: خب ظاهرا حمله ها بیشتر شده و هربار داره شدت می گیره. چطوره بستری شی؟ همون‌طور که سعی می کرد استرسش رو کنترل کنه، گفت: خواهش می کنم میشه اینکارو نکنید؟ یکم اخم کرد چیزی نگفت گفت؛ برو پشت پاروان تا بیام. مظلومانه بهم یک نگاه انداخت اروم رفت سمت تخت. گفتم: این اواخر زیاد گرفتگی داره! خندید گفت: در جریانم، دکتر کامل برام تشریح کرده! یک لبخند زدم. دیدم هنوز درگیر کتونی هاش هست خم شدم، کمکش کردم. نشست رو تخت‌. دکتر رفلکس ها شو چک کرد. سرشو تکون داد بعد چند دقیقه رفت پشت سیستم گفت: فعلا بستری ات نمی کنم، چند تا دارو خوراکی اضافه کردم و تقویتی ها رو فعلا به مدت سه ماه تزریق کنه، بقیه داروها هم طبق دستور. گفتم: واسه سرگیجه های مداوم چ کار کنیم؟ گفت: کورتیکواستروئید مصرف کنه و اگر تهوع داشت ضد تهوع. بعد سرشو آورد بالا ادامه داد: درضمن تایم بعدی که ویزیت شدی دیگه نبینم وزن کم کردی! خب؟ داداشم آروم جواب داد: باشه. رو به من گفت: خانم دکتر پیش شما قول داد شاهد باشین! کد رو داد تشکر کردم خطاب بهش گفت: تو بشین تو مطب خواهرت می گیره! چون هوا گرم بود و گرما ممکنه باعث تشدید حملات بشه. اومدیم بیرون گفتم: منتظر بمون! میام. گفت: آبجی؟ گفتم: جانم؟ گفت: میشه امپولاشو نگیری؟ با مهربونی گفتم: نترس عزیزم بار اولت که نیس. داروها رو گرفتم گذاشتم تو ماشین تا چشمش بهشون نخوره برگشتم مطب سرش تو‌ گوشیش بود گفتم: بریم عزیزم. رسیدیم خونه بعد از ظهر شیفت داشتم. یک غذای حاضری آماده کردم بهش سفارش کردم بخوره. یک سردرد جزئی داشتم ولی مسکن نخوردم کیفمو برداشتم برم گفت: آبجی؟گفتم: جانم گفت: من از فردا می خام برم سرکار! گفتم: کدوم کار؟ گفت: قبلا بهت گفتم ک! حالا که لازم نیست بستری بشم تو همون شرکتی که بهت گفتم می خام کارشناس فروش بشم! گفتم: داداش من، تو وضع ات معلوم نیست بیخودی قول کار به کسی نده! گفت: شرکتش خیلی معتبره! گفتم:مسئله این نیست سرکار رفتن و استرس برات خطرناکه! گفت: فقط یک مدت آزمایشی؟ اگر کارش سنگین بود میام بیرون. گفتم: سر ساختمون با عمو برات بهتره! خیال منم راحته گفت: باور کن کارا یک مدته خوابیده! منم اونجا اضافی ام گفتم: تو لازم نیست کار کنی، من هستم تا بحال هم مشکلی نداشتیم، پس انداز بابا هم هست! گفت؛ من برای خودم گفتم نه پول! داشت دیرم میشد گفتم: بعدا حرف می زنیم. سریع روندم به سمت درمونگاه و روز شلوغی داشتم. یکی از مریض هام که یک خانم مسن بود نوار قلبش غیر طبیعی بود و برای همین ارجاعش دادم اورژانس. تقریبا آخر شیفتم سردرد میگرنی ام شروع شده بود، رفتم داروخونه کنار درمونگاه مسکن میگرن گرفتم و قبل از رانندگی خوردم، اومدم خونه با همسرم تصویری حرف زدم، خواستم زودتر بخوابم که بهم تک زد برم بالا پیشش رفتم بالا دیدم نشسته پای گوشیش گفتم: غذا خوردی؟ گفت: اوهوم گفت: خب بگو می شنوم! گفت: بهت گفتم که! خواستم بدونی صبح میرم تا ساعت ۴ بعد از ظهر! گفتم: می دونی مخالفم بازم حرفشو پیش کشیدی! گفت: قول میدم داروهامو به موقع بخورم برام مشکلی پیش نمیاد، می خام تو هم موافق باشی دگ. گفتم: تو همیشه لجباری برادر من! گفتم من هم فایده ای نداره! بهشون شرایطتتو گفتی؟ گفت: نه نمیخام کسی بفهمه گفتم: کارت پشت میزیه دگ؟ گفت: اره نگران نباش دگ فقط راضی باش. سرمو به نشانه موافقت تکون دادم. اومد یک بوس کوچولو از لپم کرد محکم بغلم کرد لبخند زدم. گفتم: زود بخواب، نشینی تا نصفه شب پای گیم! گفت: چشم. اومدم پایین خوابیدم صبح زود بلند شدم دیدم داره آماده میشه بره سرکار.یک پیراهن سفید پوشیده بود اومدم جلو دکمه آخرشو بستم بعد کتشو دادم بهش تنش کرد، با این که خیلی لاغر شده بود بهش می اومد منو دید لبخند زد گفت: خوش تیپ شدم؟ گفتم: بودی! فقط مراقب خودت باش. چند ورق از قرصاشو گذاشته بودم تو کیفش. گفتم: همه داروهات هست حتما سر تایم مصرف شه. یک چشمک زد گفت؛ چشم! نگاش کردم تا رفت بیرون. اونروز کمی خرید داشتم که انجام دادم و بعد کمی به کارهای خونه رسیدم، هنوز کارهای سفارت رو هوا بود و همسرم می‌گفت هر چه زودتر با وکیل مهاجرتی صحبت کنم تا کارها رو ردیف کنه. تو این مدت روحیه برادرم خیلی بهتر شده بود کار واقعا بهش انگیزه و امید داده بود ولی خب ته دلم موافق نبودم چون ساعت کاری هاش طولانی بود و سمتی که داشت شرایط استرس زایی رو فراهم می‌کرد. رفت و آمدش رو با سرویس اوکی کرده بود و ماشین دست من بود. وکیل منتظر اوکی من بود، شب شیفت داشتم برای همین گفتم عصر مفصل باهاش حرف بزنم تا کارای مهاجرت به جریان بیافته زودتر، بهش زنگ زدم گفتم: سلام عزیزم کارت تموم شد؟ با صدای خسته ای که سعی می کرد حفظ ظاهر کنه جواب داد سلام آبجی اره نیم ساعت دگ میام خونه. گفتم: پس میام دنبالت! گفت؛ نمی خاد دگ سرویس هست ک! گفتم: می خام یک قهوه مهمونت کنم! گفت: باشه بیا منتظرم! ترافیک یکم سنگین بود ولی بازم به موقع رسیدم. سوارش کردم یکم خسته بود پرسیدم همه چی خوبه؟ گفت: اره فضا خوبه با همه همکارام کنار اومدم. گفتم؛ خوبه. ادامه دادم: همین ترم دفاع می کنی؟ گفت: اوهوم. گفتم: عزیزم باید حرف بزنیم! بریم کدوم کافه؟ گفت: راجع به رفتن! لازم نیست! برگشتم نگاش کردم گفتم: تو کی می خای راضی شی؟! گفت: بی خیال دیگه همیشه حرفشو پیش می کشی! گفتم: ینی هنوزم می خای مقاومت کنی! خواستم دور بزنم تا کافه همیشگی مون گفت: نمی خاد بریم اون سر شهر همینجا یک کافه هست بیرون بر می خرم. نگه داشتم بعد پنج دقیقه قهوه به دست اومد شکلات داد بهم تو سکوت خوردیم بعد گفت: بریم خونه خسته ام! گفتم: اوکی. رسیدیم در خونه. ماشین رو نگه داشتم درو باز کرد رفت بالا، خاستم برم درمانگاه که گوشیم زنگ خورد یکی از دوستان دانشگاه بود سرگرم حرف زدن شدم. اومدم ماشین رو روشن کنم که دیدم کیف شو که داروهاش توش بود رو جا گذاشته، ناچارا پیاده شدم اومدم بالا دیدم چراغ دستشویی روشنه و پشت سر هم صدای عق زدنش میاد با نگرانی در زدم پرسیدم چی شده؟ حالت خوبه؟ گفت: اره فکر کنم قهوه بهم نیافتاده پشت در منتظر شدم اومد بیرون دستشو گرفتم گفتم: معده ات خالی بود؟ گفت: فکر کنم! گفتم: چرا رعایت نمی کنی آخه‌. کمکش کردم اومد رو مبل نشست دستش رو دلش بود سعی می کرد نشون نده درد داره! گفتم: پاشو بریم درمانگاه. گفت؛ نه خوب میشم چیزیم نیست. گفتم: لجبازی نکن شیفتم هست حواسم بهته! دوباره دستشو گرفت سمت دهنش رفت دستشویی، تا اومد بیرون بازوشو گرفتم گفتم: بریم دیگه معطل نکن. با بی میلی دنبالم اومد. رفتیم درمانگاه یکم دیر شده بود و همکار شیفت قبلم رو راه پله دیدم باهام احوالپرسی کردیم، منشی منو دید از جاش بلند شد سلام کرد داداشم هم پشت سرم اومد و به منشی سلام داد. گفتم: مریض دارم؟ گفت: نه هنوز! دیر کردین! گفتم: برادرم حالش بهم خورد. گفت: عه گفتم شکل شماست خدا بد نده. گفتم: مرسی. بهش اشاره کردم اومد تو اتاق. روپوشمو پوشیدم گفتم: آستینتو بزن بالا بشین. با ناراحتی نشست دستگاه رو تنظیم کردم فشارشو گرفتم؛ پایین بود گفتم همیشه از این کافه، قهوه می گیری؟ چیزی نگفت: پرسیدم دل دردی؟ گفت: نه خیلی فقط معدم می سوزه! گفتم: سرگیجه حالت تهوع؟ گفت: اره. گفتم: اوکی سرم می نویسم! در زدن مریض بود گفتم: بیرون منتظر باش. رفت بیرون مریض دیدم تا فاصله مریض بعدی اومدم بیرون. به مستخدم اونجا که آقای مسنی هست شماره رهگیری رو دادم تا سرم و اندانسترون رو بگیره. نشسته بود رو صندلی های انتظار، سرم رسید صداش کردم سرم و آمپول رو دادم دستش گفتم: برو تزریقات! منم میام. گفت: نمی خاد خودت برام بزن! گفتم: الان مریض دارم برو دیگه. آروم سرشو انداخت پایین رفت به سمت تزریقات. دوباره برگشتم سر شیفتم و مریض رو راه انداختم، بعد از کیفش داروها و تقویتی شو برداشتم رفتم سر تزریقات. آقای ب سرم یک آقا رو تنظیم می کرد گفتم: سلام خسته نباشید بی زحمت سرم داداش منو هم وصل می کنید؟ سرشو آورد بالا گفت: عه داداش شماست خانم دکتر؟؛ خطاب بهش گفت: پس چرا هیچی نگفتی همینطور مظلوم یک گوشه واستادی بیا بیا بده سرمتو ببینم. با نگرانی بهم یک نگاه انداخت گفتم: دستشون خیلی سبکه بیا دراز بکش عزیزم. رفت کنار نزدیکترین تخت، مشغول درآوردن کفشاش شد. آقای ب با ست سرم اومد همون‌طور که تورنیکه رو می بست گفت: حالا کلاس چندمی پسر خوب؟ یک لبخند نصفه زد گفتم: دانشجو ارشده! با تعجب گفت: جدی؟ چرا این قدر ریزه میزه هست؟! همینطور که دنبال رگ می گشت گفت: لاغره ولی رگاش کو؟ گفتم: فشارش پایینه احتمالا برا همینه! گفت؛ اره. خطاب بهش گفت پشت دستتو ببینم؟ پشت دست راستشو هم نگاه کرد گفت نیست خانم دکتر! گفتم: اون دست رو ببینید لطفا! منشی اومد تو تزریقات گفت: خانم دکتر مریض دارین... گفتم: باشه باشه اومدم خطاب بهش گفتم: نترسی داداشی زود می زنن برات. با ترس نگام کرد سرشو تکون داد. دارو ها رو با خودم نبردم رفتم اتاقم و مریض رو که یک خانوم کوچولو با علائم سرما خوردگی بود رو ویزیت کردم و براش یک پنی سیلین ۸۰۰ نوشتم و تاکید کردم فقط نصف دارو رو تزریق کنن. اومدم دوباره تزریقات دیدم هنوز آقای ب درگیر پیدا کردن رگ هست. گفتم: پیدا نشد؟ گفت: نه یکبار زدم تو رگ نبود خودم اومدم جلو دستاشو دیدم هیچ وقت مشکل رگیری نداشت. با نگرانی یک رگ نازک پشت دست پیدا کردم سوزن رو فرو کردم یک اییی بلند گفت دستشو به شدت کشید عقب. آقای ب گفت؛ خانم دکتر اینم داخل نیست! گفتم: اره الان درمیارم! خطاب بهش گفتم: ببخشید عزیزم رگ نداری چرا؟! آقای ب صدام کرد اومدم کنار گفت؛ خانم دکتر؟ گفتم: بله گفت: دارو ها از برادر شماست؟ گفتم بله باید تزریق شه! با کنجکاوی پرسید بیماری خاص داره؟ گفتم: بله ام اس. تو چهره اش ناراحتی پیدا شد گفت: خدا سلامتی بده! اگر اجازه بدین انژیوکت رو روی مچ پا بزنم؟ گفتم: اذیت نداره که؟ گفت: نه اصلا! گفتم: باشه. اومدم پیشش دست کردم تو موهاش گفتم: عزیزم اجازه میدی به پات سرم رو وصل کنیم؟ گفت: چیی؟ نه چرا؟ گفتم: فعلا رگ هات قهر کردن! با استرس نگام کرد گفت: اصلا سرم نزنم حالم بهتره! آقای ب گفت: هیچ دردی حس نمی کنی نترس! گفتم: باشه؟ سرشو اروم تکون داد. اومدم یک لنگ جورابشو درآوردم آقای ب انژیوکت رو آورد گفت: یک رگ خوب اینجا هست! پنبه کشید، دو تا دستشو گرفتم سرشو کرد تو بغلم وقتی سوزن رو فرو کرد بلند گفت: ایییییی.‌.‌.گفتم: اروووم تموم شد! آقای ب گفت : تمومه داخل رگه! بعد اندانسترون رو داخل سرم تزریق کرد گفتم: مرسی. یک لبخند بهش زدم تو چهره اش خستگی موج می زد گفتم: یکم بخواب عزیزم! چشماشو بست. اقای ب گفت: من حواسم بهش هست خانم دکتر! گفتم: مرسی من میرم سر شیفتم باز میام پیشش. یک ربع بعد اومدم هنوز خواب بود، تزریقات آقایون خوشبختانه خلوت شده بود و اون آقای بیمار هم رفته بود. دیدم آخره سرمه. آقای ب منو دید گفت: الان درش میارم! گفتم: مررسی! سرم رو از پاش کشید بیرون که داداشم تو خواب فقط یکم تکون خورد. گفتم: بیدارش می کنم زحمت آمپولای عضلانیش رو بکشید! گفت: چشم! داروها رو نشونش دادم با نوروبیون سه تا تزریق داشت. آروم بیدارش کردم بلند شد از جاش گفت: ابجی؟ گفتم:جانم بهتری؟ گفت: اره! من برم خونه؟ گفتم: بعد امپولات می تونی بری! گفت: واای نگو آبجی! گفت: عزیزم باید که بالاخره بزنی پس چرا عقب بندازیش! گفت: بذار یک وقت دگ! گفتم: این سرگیجه ها باید کنترل بشه! بعدم می‌دونی چه قدر وزن کردی! با ناراحتی گفت: نمیشه نزنم؟ آقای ب اومد بالاسرش گفت: ببین خانوم دکتر چه قدر هواتو دارن برای خودته همه ی اینا. با اکراه دکمه شو باز کرد و به شکم دراز کشید، شلوارشو از دوسمت تا نصفه باسن دادم پایین. آقای ب گفت؛ می خایید خودتون بزنید؟ گفتم: نه فرق نداره! من زیاد بهش زدم باز دست شما سبک تره. گفت: اختیار دارین. یک قسمت از عضله رو گرفت تو دستش پنبه کشید یک بسم الله گفت و اولین آمپول رو فرو کرد داداشم زیر لب گفت: آخ....اییی گفتم: آروم باش آروم...کمرشو ماساژ دادم اینو کشید بیرون. گفت: بعدی هم همین طرفت می زنم شل بمون مثل الان. دوباره پنبه رو کمی پایین تر کشید عضله رو دوباره جمع کرد و نیدلو فرو کرد این دفعه یکم تکون خورد گفت: آخ....ایییی دربیارین آییی آی... گفتم: تحمل کن تموم شد دیگه. آقای ب چند ثانیه بعد درآورد. گفت: تموم شد. دستشو آورد سمت شلوارش گفتم: صبر کن عجله نکن. آقای ب گفت: تقویتی تو هم بزنم بعد بلند شو! گفت: لازم نیست! گفتم: دکترت گفته پس جای حرف باقی نمی مونه دوره اش باید تموم شه! آقای ب گفت: این آمپولش یکم سوزش داره آروم تزریق می کنم برات! با نگرانی سرشو گذاشت رو دستش گفت: باشه! اون سمت رو بیشتر داد پایین پنبه کشید و سوزنو فرو کرد یک تکون جزئی خورد نگه اش داشتم آقای ب بعد خیلی آروم مشغول تزریق شد پرسید خوبی؟ داداشم گفت: بله. آقای ب گفت: آروم می زنم که دردش کمتر بشه. تزریق حدود سه دقیقه طول کشید تو این مدت یک آقای مسن هم برای تزریقات اومد و مستقیم زل زد به محل تزریق.با صدای بلند گفتم: لطفا بیرون منتظر شید می بینید که بیمار تزریق داره! برگشت از در رفت بیرون داداشم تمام مدت آروم نفس می کشید بعد آقای ب سوزنو درآورد و پنبه گذاشت پنبه رو نگه داشتم گفتم: مرسی خیلی با حوصله تزریق کردین! گفت: انجام وظیفه اس. داداشم می خواست پاشه کمک کردم شلوارشو درست کنه. گفتم: دردت که نیومد؟ گفت: نه زیاد فقط انگار نیم ساعت تو پام بود!

گفتم: به جاش دردش کمتر شد. جاشو از رو شلوارش یکم مالید بلند شد داروهاشو دادم بهش گفتم: اسنپ می گیرم برات برو خونه عزیزم من تا صبح باید بمونم. اگر حالت بهتر نشد بهم اطلاع بده. گفت: مررسی بهترم

رفت خونه.

یک هفته بعد تو محل کارش یک حمله نسبتا شدید براش رخ داد و همکاراش زنگ زده بودن اورژانس که منتقل شد بیمارستان بخاطر شرایط خاصی که داشت( عدم تخلیه کامل مثانه و بی اختیاری) با تشخیص پزشک براش سونداژ کردن این مسئله از نظر روانی روش تاثیر خیلی بدی گذاشت طوری که اصلا دوست نداشت بره بیرون چه برسه سرکار ولی خدارو شکر یک مدته دوباره روحیه اش برگشته و داره خودشو برای دفاع پایان نامه اش آماده می کنه.

اگر دوست داشتید خاطره بیمارستان رو پارت بعد بذارم.

پ.ن ۱

ممنون بابت تبریک روز پزشک. و تشکر از دعاها و محبتتون.

پ.ن۲

تو شرایطی که دارم تنها کارم امیدوار موندن و جنگیدن هست.

پ‌.ن۳

این روزا به بهبودی که اونور ممکنه براش رخ بده خیلی فکر می کنم حتی اگر یک درصد باشه منو همسرم ازش دریغ نمی کنیم.