خاطره آیدا جان
سلامممم گلای خونه خبین 😑😂
کربلایی عایدام ۱۷ سالمه
خببب بریم ادامه حرفم
ما عازم کربلا که شدیم همین ۲۴ یا ۲۵م بود
خودمو و مادربزرگم و دوست خانوادگی
حرکت کردیم رو به مرز و از مرز دراومدیم و با ماشین رفتیم بدرته
بعد بدرته نعمانیه بود و کوت و اینا
ما از نعمانیه که دراومدیم افتادیم تو شلوغی و زائر و موکب و اینا که شب شد رسیدیم نجف
و رفتیم مسجده زینب که تو بلندی بود که قشنگ گنبد حرم امام علی جلو چشمم بود
نخوابیدم زیارت عاشورا خوندم و کمی گریه کردم تا ۴ و مادربزرگم بیدار شد گفت
مانی: ایدا پاشو بریم دستشویی پایین
من:باش بریم فقط من عکس بگیرم
مانی: باشد
اقا رفتیم دستشویی و برگشتیم از پله برقی بیایم بالا به نرسیده ۴ پله اخر مادربزرگم سرش گیج رفت و افتاد
و منم با یا علی گفتن و خودمو انداختم پایین برم نجاتش بدم
با عربی بهم فهوندن بدو برو اورژانس یکیو بیار
منم رفتم اورژانس همشون عربی حرف میزدن
و هرچی به اون پرستار عربه میفهموندم اقا مادربزرگم افتاده هیچ حسی نداره مشکل قلبی و فشار داره
شامس خوبم یه مرد ایرانی به دادم رسید و با برانکارد رفتیم مادربزرگم اوردیم که بیهوش بود
منو بردن پذیرش ک نام و خانوادگی و نام پدر و شمارخ رو نوشتیم و نوبتمون شد
برای پزشک ایرانیه تعریف کردم چیشد و فشار و اینا گرفتن و نوار قلب و اینا
گفتن که کمی ضربه خورده بهوش بیاد باید انتقالش بدیم بیمارستان عکس و اینا
۱ ساعتی وایسادیم بهوش اومد بازم دکتره نوار و اینا گرفت چند امپول اینا بهش تزریق کردن
و مادر بزرگم گفت حالت تهوع داره و اینا
دکتره گفت اشکال نداره الان انتقالت میدیم
دکتره منو کشوند اونور و گفت دخترم اگر میشه به یکی اطلاع بده که اگر اتفاقی چیزی افتاد در جریان باشه
گوشیشو داد حالا ساعت ۵ بود زنگ زدم داییم
داییم گفت الان یکیو میفرستم پیشتون که تا کربلا و اینا باشه
اون شخص اومد مادربزرگمم انتقال دادیم بیمارستان و اینا خداراشکر که امام علی به دادم رسید که دختر تک تنها و اینا تو شهر غریب اواره نشه برگشتیم دیگه به خواست مادربزرگم گفت پیاده بریم کربلا
ماهم قبول کردیم از نجف تا کربلا ۲ ساعت و ۴۵ دقیقس
ماهم رسیدیم کربلا واقعا صحنه قشنگی بود همه نوکری میکردن و اینا
ماهم رفتیم خیمه ۲ که تو حرمه برای خانوماس
ماهم رفتیم خلاصه دوست خانوادگیمون گفت میرم دستشویی حالا ۱۰ بود ۶ ساعت گم شده بود😑مادربزرگمگفت برو دنبالش من نمیتونم
رفتم شبکه امام حسین مال ایرانیاس
که اسم گفتم و صداش کردن و دیدیم خانوم اونور نشسته اوردمش و رفتیم حرم خیلی شلوغ بود و زیارت کردیم و اومدیم
اون دوست داییم تو خیمه مردا بود و ماهم برگشتیم خیمه و کمی بعد
فقط صداهارو حس میکردم و فقط فهمیدم بلندم کردن گذاشتنم تو برانکارد دیگه چیزی نفهمیدم چشم باز کردم نور سفیدی دیدم فهمیدم تو بیمارستانم معدم و سرم درد میکرد پامو کمی تکون دادم مادربزرگم گفت نکن سرم تو پاته نگاه کردم عی دستام جای پنبه بود دوست داییم اونور نشسته بود مادربزرگم اونور و خون گریه میکردم از درد معده و سرم
مادربزرگم گفت که فشارت رو ۱۵ بوده هنوز به هوش نیومده چرا گریه میکنی رگ نداشتی زدن تو پات عزیز مانی
من: مانی سرم معدم
دوست داییم رفت پیش پزشکه و پزشکه اومد بالا سرم و معدم و اینا دست زد
به پرستاراش یه چی گفت و رفتن فشارم گرفتن بازم همون بود
دیدم سرم مجدد دستشونع با ۳ امپول
و سرم رو وصل کردن به پام و اون امپوله رو زدن تو انژوکته
اومدن سراغ دستام که رگ پیدا کنن
و نتونستن دوست داییم گفت که رگ نداره؟ گفتن لا
و دوس داییم رفت پرستار مرد اورد و اونم نتونست پیدا کنه
پیشنهاد پزشکه این بود بزنین تو یکی از پاهاش فشارش بالاست و اینا😐ولی بخدااا بودا و میگفتن نازکه میترکه و اینا
خلاصه زدن 😑درد داشت و تموم شد و فشارم نرمال شد مرخص شدم و راه افتادیم خونه فامیلمون یه ۵ روزی موندیم و بقیش برگشتیم کوت و اینا
خلاصه ششم بود برگشتیم ایلام و فرداش حرکت کردیم با خانوادم رفتیم کرج و شمال
به هرحال الان تو جاده ایم روبه سمت خونه😂
دمتون گرم که میخونینن
تولدم ۳ مهره از خدا میخام دیگه ادامه ندم زندگیو نمیخام پیر شم میخام تو روز تولدم تموم بشه دعا کنین
خببب یاعلی