خاطره رها جان
سلام 🖐🏻🙃
خوبین ⁉️
سارینا یا همون رها هستم
با یه خاطره ی داغ اومدم ولی آمپولی نیست ( کاش آمپولی بود 😢🫠)
خاطره: روز یکشنبه غروب بود که امیر و محمد با هم بحثشون شد و محمد از خونه زد بیرون رفت سمت ماشین که از پارکینگ ببرش بیرون وقتی داره ماشینو میبره بیرون حواسش پرت میشه و میزنه به یه ماشینی
راننده هم پیاده میشه و کلی داد و بیداد میکنه که ارسلان میره دم در و با اقاهه حرف میزنم و میگه که خسارت هر چقدر باشه میدیم و آقاهه ول میکنه میره و محمدم بیخیال بیرون رفتن میشه و ماشینو دوباره میاره داخل و با ارسلان میاد بالا ، ارسلان از رو عصبانیت تو حیاط چنتا فحش میده به کسی که این مغازه هارو سر کوچه ما زده (سر کوچه ما یه چنتا مغازه مکانیکی زدن که صاحبشون همسایه رو به رویی ماست ) خلاصه پسر همسایه تو کوچه بوده و میره به باباش میگه که اینا به ما فحش دادن 😑
باباهه هم بلند شده همه فامیلاشو جمع کرده بود اورده بود دم در ما خلاصه که آیفون زدن و من رفتم پایین که ببینم کیه درو باز کردم دیدم هزارتا مرد دم دره پسر همسایه بهم گفت که به بابام بگم بیاد منم رفتم بالا و بابامو صدا کردم و رفت دم در چند دقیقه بعد صدا دعوا و بزن بزن میومد منو پسرا رفتیم پایین دیدیم دارن بابامو میزنن پسرا هم سریع رفتن کمک بابام ولی خب زورمون نمیرسید اونا خیلی بودن و ما چهار نفر بودیم تازه با دست که نمیزدن با سنگ و چوب میزدن 😑و ما دست خالی بدویم
یه لحظه نگاه امیر کردم همه سر و صورتش خونی بود رفتم کمکش خونارو از تو صورتش پاک کردم که با سنگ منم زدن یه چنتا خورد تو کمرم و بازوم که چیزیم نشد بلند شدم که دست امیرو بگیرم که یه سنگ زدن رو مچ پام و یه درد بدی پیچید تو پام پامو نمیتونستم زمین بزارم چهار دست و پا رفتم پشت یه ماشین و زنگ زدم نوید و تنها چیزی که بهش گفتم این بود که خودتو برسون پسرا رو کشتن
نوید : کجایی چی شده
من : بیا خونه خودمون بدو پسرا رو کشتن
چند دقیقه پشت ماشین نشستم که شاید درد پام آروم سه برم کمکشون که دیدم نمیشه بلند شدم لنگون لنگون رفتم نزدیک ولی خب آنقدر سنگ و آجر پرت میکردن نمیتونستم برم پیش پسرا خلاصه نوید اومد با یه چاقو بزرگ تو دستش از موتور پیاده شد که یکی از پشت پا چوب زد تو سرش و خون مثل چی از سرش میومد رفتم پیشش سرش کامل باز شده بود.🥴
نوید گوشی مو گرفت و زنگ زد ۱۱۰
و پلیس های محترم هم زود خودشونو رسوندن و همه با دیدن پلیس فرار کردن و فقط بابا و داداشای بد بخت من رو زمین بی حال افتاده بودن و مامانمم تو حیاط از حال رفته بود 😩
خلاصه آمبولانس اومد و همه مون با هم رفتیم بیمارستان و سر نوید رو بخیه کردن ۲۴تا بخیه خورد و سر ارسلان هم همین طور ولی ارسلان ۱۱بخیه خورد ، بابام ابرو شکسته بود که بخیه کردن و ۷تا بخیه خورد ، و محمد که زیر چشمش پاره شده بود و کمرشو با چاقو خط خطی کرده بودن ، منم پام شکسته و الان تو گچه و ۴۰ روز باید تو گچ باشه 😑😩
و میرسیم به امیر که حالش اصلا خوب نیست 😢 سنگ که خورده تو سرش به گیجگاهش آسیب زده و جمجمه ش هم شکسته و امروز صبح بردنش اتاق عمل
عمل سختی رو انجام داده خواهش میکنم براش دعا کنید خواهش میکنم دعا کنید که داداشم سالم بیرون بیاد 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
پ.ن : شاید بنظرتون مسخره بیاد که بخاطر یه فحش همچین دعوایی بشه ولی خب شده از بس همسایه های مزخرفی داریم
دوست دار شما رها 🕊️