سلام من سارام ۱۷ سالمه چند وقته هفته ای یکبار بخاطر ضعیف و کم خون شدنم آمپول تقویتی میزنم. خاله مینا پرستاره منم پنجشنبه صبح ها که کلاس ندارم میرم خونشون و آمپول میزنم. همین هفته پیش پنجشنبه زنگ زدم ببینم خاله مینا خونه س که برم خونشون دیدم گفت خونه اون یکی خالم . خاله منصوره که با پدر بزرگم زندگی میکنه . پدر بزرگم حدود ۷۰ سالشه و خیلی مهربونه . خاله مینا گفت پاشو بیا اینجا تا آمپولتو بزنم و عقب نیفته. خب من ترجیج میدادم خونه خودش باشیم ولی در هرصورت رفتم خونه خاله منصوره. دست پدربزرگمو بوسیدم اونم گفت دلش برام تنگ شده و خیلی وقته منو ندیده . هممون تو سالن خونه نشسته بودیم و خاله منصوره چایی آورد. مشغول خوردن بودیم .پدربزرگ بخاطر پادردش به سختی میتونست بلند شه و راه بره و معمولا تو سالن مینشست مهمونا هم دورش جمع میشدن. خاله در مورد درسام میپرسید. تا اینکه خاله مینا بلند شد رفت تا آمپول منو آماده کنه. منتظر بودم تا خاله بگه بریم داخل اتاقی جایی. راستش با خاله منصوره مشکلی نداشتم ولی خب از پدربزرگ خیلی شرم داشتم. یهو خاله منصوره گفت دراز بکش سارا جان الان میاد. منم با استرس و خجالت یه نگاه به پدر بزرگ انداختم . پدربزرگ گفت سارا جان خالت خیلی خوب آمپول میزنه دستش خوبه ایشالا توکل به خدا خوب میشی

منم لبخند زورکی زدم و گفتم بله. بنده خدا خیلی مهربونه ولی خب من خیلی شرم و حیا داشتم. ظاهرا خاله هام حضور پدربزرگ رو خیلی جدی نگرفته بودن. خاله مینا اومد داخل منم دیدم چاره ای نیست آروم دراز کشیدم. خاله منصوره بلند شد اومد سمت من یکمی مانتومو زد بالا . پدر بزرگ هم با لبخند مهربونی نگام میکردم. من از شرم رومو برگردوندم. خاله دو طرف شلوارمو داد پایین . یه شرت قرمز پام بود. از خجالت خیس شده بودم. خاله مینا اومد دو طرف شرتو کشید پایین و آمپولا رو زد. بعدش سریع شورت و شلوارو کشیدم بالا . خاله گفت هنوز دراز بکش بلند نشو . بعدشم با دست کشیدم رو باسنم. بابابزرگ برام دعا خوند و گفت پیر بشی دخترم. خاله هم واسم آبمیوه آورد . بالاخره دوره نوجوونی پره از احساساته جورواجوره. خلاصه این قضیه خاطره شد برام مرسی که خوندید.