خاطره دنا جان
« به نام خداوندی که کیهان را آفرید »
سلام ،من اومدم ...
شاید بشناسید شایدم نشناسید،دنا هستم^^
23ساله و یک عدد دانشجوی تازه فارغالتحصیل شده که در آزمایشگاه مرکزی دانشگاه تهران مشغول به کار شدم :)) خونه مجردی گرفتم و زندگی مستقلی از خانوادم رو شروع کردم و الببتتتتتته از صبح خروسخون تا بوق سگ در حال سگدو زدنم و جایی در من باقی نمونده که پاره نشده باشه😐🤦🏻♀تا خرخره در قرض و بدهی فرورفته ام🙂↕️
شاید بدونید شایدم ندونید،توی سالی که گذشت عاشق شدم.عاشق کسی که نباید،شدم.
عاشقِ استادم!!!!!!!!!
عشق آتشین منو کیهان مث رمان های 98ییا که صبح درحالی که بازوهای مردونه یار دورم حلقه زده از خواب بیدار میشم، به سرانجام نرسید. حتی این عشق مث رمان های کلاسیک با مرگ قهرمانانه یکیمون به پایان نرسید.
پس چطوری به پایان رسید؟کاملاااا ایرانی طور🫢 ازش شکایت کردم،از دانشگاه اخراج شد،ابروش رفت و بدبخت شد.
پایانِ خوشِ عشق های آتشین و تا اخر عمر درکنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردن برای انیمیشن های والتدیزنیِ.اینجا ایرانه، ما در قلب خاورمیانه و در قلب بحران ها زندگی میکنیم،اینجا خبری از پایان خوش نیست.
عشق رویاییِ منو کیهان، توی پارکینگ دانشکده درحالی که نزدیک بود با ماشینش از روم رد شه و شیون کنان داد زدم : ابلفضل بزنه به کمرت کیهااان" به پایان رسید.
9مین خاطره ای هست که در اینجا مینویسم و در خاطرات قبلی ام،چگونگی شروع این عشق رو روایت کردم و روایت خواهم کرد که چیشد که سرانجامِ این عشق به سرانجام نرسید.. اگه خاطرات قبلیم رو نخوندین، بهولله حتی یه کلمه از این خاطره ام رو هم متوجه نخواهید شد :)خلاصه که برای جلوگیری از گیج و سردرگم شدن خودتونم که شده اول خاطرات قبلیم رو بخونید و بعد این خاطره رو...
[ خاطرات قبلیم: 11و 19و 23بهمن، 3 و 29اسفند، 6و9و15فروردین]
اگه خاطرات قبلی بنده رو خونده باشین( اگه نخوندین که نفرین آمون بر شما باد!!)در جریان هستین که توی اخرین خاطرم،تاندون دستم جر خورد! تاندون جر خورده رو هم که نباید ول کرد به امون خدا..پس ادامهی خاطره رو خدمتتون عرض خواهم کرد...
سهشنبه 30 آبان:
ساعت حدودای7عصر بود و از در و دیوار مطب متخصص ارتوپدی ،مریض آویزون بود. هنوز نوبتم نشده بود و من ساعت 8باید خوابگاه میبودم تا نگهبانی جرم نده😂از چندروز قبل نقشه ی خبیثانهای کشیده بودم که با کیهان تشریف بیارم پیش دکتر،ولی خب مادرم!!! طی تماس تلفنی به مهزیار (پسرخالمه{برادر مازیار} و جفتمون توی یه شهر دانشجوییم)عرض کرده بود که با دنا برو دکتر تنها نباشه و بدین صورت مادرِگرام نقشه هام رو نقش بر آب کرد. ساعت 7/5تازه نوبتم شد دکتر از اعضای هئیت علمی دانشکده پزشکی و از دوستای صمیمی کیهان بود معاینه فرمود و انگشت شستم رو گرفت اول به سمت راست خم کرد ،بعدش به سمت چپ چرخوند یه چیزی زیرپوستم جا به جا شد و تق صدا داد. فرمود رباطش پاره شده باید بین 4الی 6 هفته توی گچ باشه . مهزیار رفت بندوبساط گچگیری رو بخره و من داشتم با دکتر چونه میزدم که توروخدا نمیشه کمتر توی گچ بمونه؟من خیلی بدبختم دانشجوام و خوابگاهی.
عاقا سرتون رو درد نیارم،تاااااازه ساعت 8 با فایبرگلاس 2اینچی آبی رنگ دستمو تا ساعد گچ گرفتن دکتر ساعت خروج از مطب رو ثبت کرد و من با اسنپ راهی خوابگاه شدم.در حالت نرمال باید 20دیقه ای میرسیدم ولی خب گیر یه راننده گیییج و چسمغز افتادم که هیچ اعتقادی به استفاده از اپهای راهنما نداشت😐یه دور شمسی قمری توی کل شهر زد تا راه رو پیدا کنه. من چیکار میکردم؟در عالم رویا و خیال سیر میکردم،درحال آهنگ گوش دادن و رویا پردازی بودم،درخیالاتم با کیهان دیت رفته بودم و رابطه عاشقانهای رو شروع کرده بودیم.👹پروسه دیت رفتن رو کامل خیالپردازی کردم و راننده خُلوضع هنوز داشت منو دور شهر میگردوند. توی خیالاتم کیهان اومد خاستگاریم ،ازدواج کردیم و رفتیم سرخونه زندگیمون و یه شکم زاییدم. به نظرتون راننده راه رو پیدا کرد؟ البته که خیرررر🤡 توی خیالاتم داشتم بچم رو از پوشک میگرفتم که تااااااازه رانندهی خیرندیده منو رسوند جلوی خوابگاه😐 نگهبانی به خاطر تاخیرم کلی جرم داد و با نشون دادن نامهی دکتر و قسم و التماس و خواهش و گریه زاری راهم داد برم داخل.شاید براتون سوال شده باشه که چرا دارم اینارو برای شما میگم؟ چرا مستقیم نمیرم سراغ امپول زدن و خوردن؟ شاید چون مرض دارم👹
خلاصه که دوستان،زندگی با دستِ توی گچ اونم توی خوابگاه توی زمان خیلی کوتاهی تبدیل شد به عادت . واقعا راسته که میگن بنی آدم بنی عادته. من یه ماه با یه دست توی گچ، توی خوابگاه ظرف شستم،غذا درست کردم،لباس شستم،لاک زدم و ....هیچ درد و بدبختی در عالم وجود نداره که بعد از یه مدت بهش عادت نکنیم.
جونم براتون بگه که شبِ قبل یه چسه با کیهان چت کرده بودم و طبق معمووول خودش خودشو به صرف قهوه دعوت کرد و
قرار شد بالاخرررره پنجشنبه بریم بیرون قهوهی نفرین شده رو بدم بهش کوفت کنه🗿
چهارشنبه 1 آذر:
بی صبرانه منتظر پنج شنبه بودم ولی مگه زمان میگذشت؟؟؟؟؟ محاله که با اشتیاق منتظر چیزی باشی و هرثانیه به اندازه یه قرن نگذره😐🤦🏻♀ منتظر لحظهی موعود بودم و زمان نمیگذشت و شدیدا کلافه و بی قرار شده بودم...
ساعت حدودای 5صبح از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد.آنلاین شدم به کیهان پیام دادم نوشتم:استاد همچنان برنامه پنجشنبه سرجاشه؟ احساس میکنم طبق معمول کنسل خواهد شد🙄🫢"یکم توی نت چرخیدم یه توییت دیدم نوشته بود: استادمون خیلی خیلی خوبه گفت هوا بارونیه قهوه میچسبه کارتشو داد گفت همهی کلاس قهوه مهمون من :)))))))." دو دل بودم که برای کیهان بفرستمش یا نه!! دیگه دلو زدم به دریا و اسکرین گرفتم واسش فرستادم😄مث سگ دلم واسش تنگ شده بود،از شنبه ندیده بودمش،پریدم توی گالری گوشیم و عکسی که سوگل یواشکی سرکلاس ازش گرفته بود رو نگاه کردم🥲از هرکی در مورد سن و دانشگاه و خانواده و شهرِ کیهان ،سوال پرسیده بودم ،کسی هیچی نمیدونست!!هیچ اطلاعاتی ازش در دسترس نداشتم.فقط خودش سرکلاس گفته بود که 12سال خوابگاهی بوده، 7 سال توی همون شهری که ماهم دانشجو بودیم و 5 سال هم توی تبریز، و البته سه سال پستداک رو هم توی سوئیس گذرونده بود:)
تنها چیزی که ازش داشتم صفحه گوگل اسکالر و لینکدینش بود،و از سال انتشار مقاله هاش ،تخمین زده بودم که حدودا 10,12سال ازم بزرگ تره که الللبته بعدا فهمیدم محاسباتم کاااملا غلط بوده🗿دل تنگش بودم و برای رفع دلتنگی تنها کاری که از دستم برمیومد خوندن ابسترکت مقاله هاش بود👹برای رفع دلتنگی دیگه چیکارا میکردم؟؟؟شبا قبل از خواب ویس کلاس هاش رو گوش میدادم و با شنیدن صداش غش و ضعف میکردم🙂↕️ عاشق شده بودم و این عشق همه جوره منو به سمت بیشتر درس خوندن سوق میداد:)
داشتم چرت میزدم که با شنیدن نوتیف گوشیم چنان شیرجه ای زدم سمت گوشیم که نزدیک بود تمام رباط مباط بدنم جر بخورن.بله خودش بود! پیام اولم رو ریپ زده بود نوشته بود: احساسات منفی رو از خودتون دور کنید😁😁😁" برای توییتی که براش فرستاده بودم نوشته بود : خوش به حالشون" با کمال پرررویی پیام اول رو ریپلای کردم نوشتم: استاد احساسات منفی رو از خودم دور کردم حالا یه حس مثبتی بهم میگه چون خیلیی دانشجوی مظلوم و آرومیمم،میخواین شام مهمونم کنید😎"اون خیلی پررووتر نوشت : اصلا از تو مظلوم تر وجود نداره،یا امام دنای مظلوم📿" از رو نرفتم نوشتم: استاد شما که برهم زنندهی سیستم آموزشی کلاسیک هستین،صرفا فقط سیستم تمرین دهی رو مدرن نکنید،مثلا هرجلسه مث استادای اروپایی کل کلاس رو یه چی مهمون کنید،این هفته هم کل کلاس رو قهوه مهمون کنید😌" با شیطنتِ خالص نوشت: زشته! ینی چی استاد دانشجوهاش رو قهوه دعوت کنه؟" نوشتم: اونوقت دانشجو استادش رو قهوه دعوت کنه مشکلی نداره؟🫢 جواب داد : خیر. امر پسندیده و واجبی است و ثواب خیلی زیادی داره☺️" من از پس زبونش برمیومدم؟ معلومه که نه!!نوشتم : فتوای آیتالله عظما مکارم خداوردی "خندید ،خدافظی کرد که بره به کلاسش برسه.
حوصلم سر رفته بود،رفتم توی سامانهی گلستان،کد دانشکده و رشته جامعه شناسی رو زدم و لیست تمام دروس ارائه شده اون ترم در دسترسم قرار گرفت:) یه چرخ زدم توی لیست و توی ستون اسم استاد دنبال اسم کیهان خداوردی میگشتم و پیداش کردم😎، چهارشنبه ساعت 14با بچه های جامعه شناسی کلاس داشت، شماره کلاس و ساعت درس رو حفظ کردم تا برم سرکلاسش ،ببینمش و رفع دلتنگی شه😈
عاقا سرتون رو درد نیارم،ساعت 1/5با دست گچی مث اسکلا زودتر از خود بچه های جامعه شناسی رفته بودم سرکلاس و منتظر بودم تا کیهان تشریف فرما شه. راس ساعت 13:50 تشریف آورد. مث همیشه با قدمهای تند و ضربتی و با غرور وارد کلاس شد. اصلا به دانشجو نگاه نمیکرد با غرور سرش رو مینداخت پایین میرفت سمت میز اساتید تا لپتاپش رو دراره.زیرلب قربون صدقهاش میرفتم.طبعا هنوز بنده رو ندیده بود. هنوز دو ساعت از چت هامون نگذشته بود و مث سگ ازش خجالت میکشیدم😐ولی خب از طرفیم دلم براش تنگ شده بود.
همون اول کلاس حضور و غیاب کرد و در طی اسم صدا زدن ناگهان چشمش به من افتاد و برگریزان شد از تعجب. چندثانیه ای با تعجب زل زد بهم و سریع خودش رو جمع و جور کرد. شروع کرد به تدریس جامعه شناسی!!!!! خیلی با تسلط مشغول تدریس جامعه شناسی بود یهو وسط تدریسش گفت : ببینید توی علومپزشکی من وقتی درس میدم،مثلا درسی مثل مهندسی پروتئین، ما یه تکنیکی داریم به اسم تکنیک وسترن بلت( بلات)،ما کلی نامه نگاری میکنیم که دانشجوها بتونن یک جلسه دستگاه وسترن بلت(بلات) رو ببینن. وسترن بلت برای تشخیص بیماری هایی به کار میره که عامل بیماری زا داخل خونِ،و شما برای روش تشخیصتون، دانشجوها میان میبینن.ولی رشتهی جامعه شناسی اینطور نیست.شما خودتون در زندگی شخصی خودتون،
در برخورد هایی که با اطرافیان دارید، خیلی از نکته هارو میبینید،خیلی از نکته هارو تحلیل میکنید،پس نظرات شما ,حرف هایی که شما میزنید,دیدگاه شما، ارزشمندتر از هر تکستیه" اینبار من برگریزان شدم،وای وااای واااای بزور جلوی خودم رو گرفته بودم تا پاره نشم از خنده🤣 ناموسا وسترن بلات؟ وسط درس جامعهشناسی ؟ سریسلی؟؟؟؟ چرا قیمه ها رو میریزی توی ماست ها🤣🤣🤣من بزور خودم رو کنترل کردم که جر نخورم از خنده. کیهان خیلی جدی همچنان به تدریسش ادامه داد. سرکلاسِ ما ،خیلی بیشتر شوخی میکرد با بچه های جامعهشناسی خیلی جدی بود حتی لحنشم جدی بود. عاقا سرتونو درد نیارم ،20مین درس داد ،حدس بزنید اینبار در مورد چی درس داد بهشون؟ عمرا اگه حدس بزنید، درمورد برستکنسر( سرطان سینه)درس داد🤣🤣🤣🤣شاید بدونید شایدم ندونید،فیلد مورد علاقهی کیهان توی دنیای پزشکی،برست کنسرِ.. ناگهااان وسط تدریسش گفت: ما یک سرطانی داریم به اسم برست کنسر. یه سری ریسک فکتور داره،اینا رو اندازه گیری کردن،الکلِ ،سن،جنسیت و اینها تثبیت شده اس.ینی طی نمونه هایی که گرفته شده میگن بله این شخص اگه الکل مصرف کنه، اگر فمیلی هیستوری داشته باشه یعنی توی خانواده اش کسی برست کنسر داشته باشه توی اشخاص درجه یک، احتمال اینکه این فرد برست کنسر بگیره خیلی بالاست ولی اینجا اینطور نیست. ینی اینجا شما دیدتون، نحوهی نگاه کردنتون، پارادایمتون نظریه ای که ازش استفاده میکنید متفاوته." توروخدا وسط جامعه شناسی برست کنسر؟سریسلی؟؟؟؟ از خودم بگم براتون؟ لبام رو محکم گااز میزدم تا نخندم🤣واااییی قرمز شده بودم از خنده.واقعا نمیدووونم چطوری تونستم خودم رو کنترل کنم تا منفجر نشم.
واسم سوال شده بود که عایا ایشون همیشه از بحثهای پزشکی واسه بچه های جامعهشناسی درس میده؟ یا این جلسه به افتخار حضور بنده زده تو فاز تدریس مدیکال🤣🤣🤣
من یه جلسه نشستم سرکلاس جامعه شناسی ،کیهان به قدری قشنگ درس داد که بنده بدجور شیفته و دلباختهی این رشتهی خفن شدم!!! اصلا کیهان حتی پشگلشناسی هم درس میداد،همه رو شیفتهی رشتهی پشگل شناسی میکرد!!!!
با متد تدریس کیهان که آشنایی دارید الحمدلله ؟ طبق معمولِ همهی کلاس هاش، وسط تدریس انتراکت داد. اکثر بچه ها از کلاس زدن بیرون ،با خودم گفتم برم یه سلامی عرض کنم خدمتش..رفتم کنار میزش. ادلکنش با رایحهی اقیانوسی، مرکز بویایی مغزم رو به فنا داده بود. بوی ادلکنش به مشامم میخورد مست میشدم و میتونستم نرمی شن لای انگشتای پام و وزش باد لابهلای موهام رو تصور کنم.با لبخند و لحن مهربون گفت : سلام خانم امجدی،قدم رنجه فرمودین.اطلاع میدادین میخواین افتخار بدین تشریف بیارید سرکلاس با قهوه ازتون استقبال میکردم" خندیدم با ناز گفتم : سرزده خدمت رسیدم که توی زحمت نیوفتین برای استقبال و پذیرایی" آروم خندید با چشمش به گچ دستم اشاره کرد بامهربونی گفت : بهتری؟ دکتر چی گفت؟موقع گچ گرفتن مث زمانی که آتل گرفتن درد داشتی؟" وااای خاطرات آتل گرفتن برام یادآوری شد و مردم از خجالت😓🫣 جواب دادم : خیلی بهترم دیگه اصلا درد نداره خداروشکررر.دکتر گفت رباطش ریش ریش شده،مث طنابی که چندین تا از بندهاش ریش ریش وپاره بشه" سرشو تکون داد،زل زد به گچم با شیطونی گفت : نچ، هنوز کسی روی گچت یادگاری نکشیده؟؟دستتو بده من ببینم. یه طرح پزشکیبازساختی طور بکشم یادگاری" خم شد از توی کیفش ماژیک هاش رو دراورد، من خشکم زده بود، چند ثانیه زل زد بهم دید بی حرکت وایسادم،ساعدم رو گرفت و دستم رو گذاشت روی میز. میخواست روی گچم نقاشی بکشه😅 چنددیقه متفکر زل زده بود به نقطهای نامعلوم و داشت فکر میکرد که چی روی گچ بکشه و من داشتم دعا میکردم که با توجه به علاقهای که به برست کنسر( سرطان پستان) داره ،روی گچم سینه نقاشی نکشه یه وقت👹🫢 حضرتِ عاقا بعد از دوساعت فکر کردن ،به کشیدن DNA و نوشتن CAR_T cell (کارتی سل) رضایت داد الحمدلله!!!! بعد از انتراکت باز یکم درس داد.بعد از کلاس، منتظر شدم همه از کلاس برن بیرون،کیهان داشت با لبخند نگاهم میکرد و لپتاپش رو جمع میکرد. از توی کلاس تا پارکینگ دانشکده با هم قدم زدیم ، حرف زد حرف زدم،شوخی کرد شوخی کردم خندید خندیدم.
خوشحال و خندان برگشتم خوابگاه ،تا وارد اتاق شدم دیدم تارای بیشعووورر تا کمر خم شده تو قوطی و مشغول خوردن کمپوتیه که کیهان واسم خریده بود!!!!😐جیغ کشان حمله کردم سمتش گفتم : نخووور گااااو، خودم دلم نمیاد بخورم،یادگااااریه،کیهان خریده" تارا جواب داد : گشنمهههههههه" پریدم با بدبختی کمپوت رو ازش گرفتم با حرص گفت: قابش کن بزن یه دیوار یادگاری بمونه برات" جواب دادم : نیاز نیست قابش کنم،تو نخوریش کافیه"
نشستم یه گوشه و با ذوق مث اسکلا زل زدم به نقاشی کیهان روی گچم.خر ذوق شده بودم بدجووور.
ساعت حدودای 6عصر پیام دادم بهش نوشتم : استاد بی زحمت مکان و زمان قرار فردا رو شما مشخص کنید"
برای اولین بااار سریع آنلاین شد نوشت: تو کی و کجا راحتتری؟" نوشتم: برای من فرقی نداره هرجا و هرزمان که شما بگین مشکلی ندارم" نوشت : راستش من زیاد اهل کافه رفتن نیستم و کافه هارو خوب نمیشناسم ،تو جوون تری و اهل کافه تو بگو کجا بریم " نیشم باز شده بود و داشتم چت میکردم،تارا و سوگل تا نیش بازم رو دیدن پریدن سمتم تا ببینن با کیهان داریم چی میگیم. بیشعورا سرشونو فروکرده بودن توی گوشیم. نوشتم: استاد راستش منم زیاد اهل کافه نیستم بزارین از شفیعی بپرسم اون شیطان درجه یکه، بلده" تارا توی گوشم جیغ زد بیشعووور😂😂کیهان در کمال پررویی نوشت : خودت شیطان درجه چندی؟" با پررویی نوشتم : من به استاد تمامی نائل گشتم" خیلییی پررروتر نوشت : استاد تمام! اونوقت یه کافه بلد نیستی"🤣 نوشتم : من تو زمینه های دیگه استادم" پرروخان نوشت : مثلا توی چه زمینه هایی استادی؟" داشتم از بچه ها نظر میپرسیدم در مورد کافه،جوابش رو ندادم.
نوشتم : استاد کافه خلوت باشه یا شلوغ؟" نوشت : خلوت باشه بهتره" نوشتم : اجازه بدین از شفیعی بپرسم" نوشت : بهش نگی برای استاده😆😆😆" نوشتم : استاد الان شیاطین خوابگاه رفتن بیرون،اجازه بدین برگشتن ازشون میپرسم کدوم کافه خلوته"
تارا گوشی رو از دستم قاپید تا چت هام رو بخونه ،با خنده جیغ زدم : چیکار میکنییی،نخوووون!! نشود فاش کسی آنچه میانِ منو کیهانِ"🤣 با خنده نگام کرد گفت : نشود فاش کسی آنچه میان تو و کیهانه؟ مرحوم خواجه حافظ شیرازی هم دیگه میدونه تو داری با کیهان رل میزنی،به تمام عالم و آدم گفتی"🤣🤣 گوشیو پرت کرد سمتم گفت : بیا جوابشو بده،پیام داد" کیهان نوشته بود : همون از شفیعی شیطان بپرس،نمونه کار هم ازش دیدم راضیم" سه تایی با تعجب زل زدیم به پیام بعد با تعجب بهم خیره شدیم. سوگل با تعجب گفت : نمونه کار دیدم از شعیفی؟ منظورش چیههه؟" نوشتم : استاد نمونه کار چی دیدین؟" نوشت : هیچی،شوخی کردم" با تعجب زل زدیم به تارا .تارا پشماش ریخته بود با تعجب به افق خیره شده بود داشت فکر میکرد ببینه منظور کیهان چیه!!!! نگو اسکل خانم جلسهی اول کلاسِ کیهان( که من غایب بودم) وسط کلاس که کیهان انتراکت میده تارا خانم بدوبدو از کلاس میره بیرون ،میره روپلههای طبقه دوم دانشکده تا پندار رو ببینه و کیهان رد میشه تارا رو با پندار میبینه که دارن قربون صدقه هم میرن🤣🤣🤣تارا پشماش ریخته بود گفت: کیهان اون لحظه خیلی جدی رد شد و اصلا به روخودش نیاورد که مارو دیده،اصلا فکر کردیم که مارو ندیده!!!" بنده همچنان در به در دنبال کافه خلوت میگشتم که سوگل پیشنهاد داد صبح بریم کافه ،کسی از بچه های دانشگاه صبح پانمیشه بره کافه.راست میگفت ،الحمدالله دانشجو جماعت اینقدر بدبختیم آخر هفته تا لنگ ظهر میخوابیم،هیچکس باسنش یاری نمیکنه که صبح پاشه بره کافه،همه عصر میرن.نوشتم: استاد نظرتون در مورد صبح چیه؟ چون صبح احتمال دیده شدن خیلی خیلی کمتره" نوشت : اره، عالیه.آفرین" نوشتم : پس صبح؟ چه ساعتی؟ " نوشت : دوازده،خوبه؟" زدم زیر خنده🤣 نوشتم: این دیگه صبح نیست،ظهره😂" در کمال بیشعوری نوشت : شیش و نیم صبح خووبه؟؟" جواب دادم : استاد این ساعت فقط کله پزی بازه، کافه باز نیست😂" پررررووو نوشت : کلید رو از صاحبش میگیریم میگیم کارمون ضروریه" پشمام ریخت قبل از اینکه دهان به سخن بگشایم خودش سریع نوشت : 11/5 خوبه دیگه چونه نزن" خداروشکررر بالاخره سرتایم به توافق رسیدیم،فقط مونده بود انتخاب کافهی خلوت😐🤦🏻♀ هم اتاقیام داشتن کافه پیشنهاد میدادن و تحلیل میکردیم.
باید کافه ای رو انتخاب میکردم که کسی نبینتمون،این لعنتی هم که توی دو تا دانشگاه درس میداد😐 برای اینکه از دوتا دانشگاه قایمش کنم باید میبردمش وسط آسمون. نوشتم : استاد یه کافه هست طبقه 19 یه برج..." پیامم رو دید هنوز داشتم بقیه حرفم رو تایپ میکردم سریع نوشت: نه ،ترس از ارتفاع دارم" تعجب کردم،اصلا فکر نمیکردم ایشون با این همه جلال و جبروت و عظمت از چیزی بترسه!!! تارا سرش رو از توی گوشی دراورد نگام کرد گفت : ببرش همینجا تا از ترس برینه به خودش" 🤣در آخر با بدبختی دوتا کافه خلوت یافتم و براش با لوکیشن فرستادم.یکم آنالیز کرد ،یدونه از کافه هارو انتخاب کرد گفت: این بهتره، نزدیکتره و جای پارک هم داره" جای پارک؟ ناموسا؟؟ مرده بودم از خنده🤣🤣حس میکردم دارم با بابام میرم دیت که جای پارک براش مهمه🤣🤣🤣 نوشت : پس 11/5آماده باش ،جلوی خوابگاه میام دنبالت" نوشتم : نههههه ،خودم میام به شما زحمت نمیدم،ممنون" نوشت : زحمت نیس میام دنبالت" جواب دادم : اگه بگم روم نمیشه باورتون میشه؟" نوشت : نه، میام دنبالت فقط یکم پایین تر از در خوابگاه نگه میدارم" ازش تشکر کردم و آفلاین شدیم. هنوز باورم نشده بود که دیگه بالاخره فردا با کیهان میریم بیرون و شدیدا ازش خجالت میکشیدم🤦🏻♀
ساعت حدودای 10شب تااازه بچه ها داشتن شام درست میکردن.
بنده یه گوشه لم داده بودم و داشتم ویس های کلاس کیهان رو گوش میدادم و تند تند جزوه مینوشتم. تارا با تعجب زل زده بود بهم. کیهان یه سری کلمات رو همیشه یه جور خاص و اشتباه تلفظ میکنه مثلا دراگ رو درَگ تلفظ میکنه یا باکس( box) رو بَکس تلفظ میکنه ،بلات رو بلَت میگه و و و و ...
ویسش رو گوش میدادم و قربون صدقه تلفظ های درب و داغونش میرفتم😂 تارا خانم گیییر داده بود که هوس سالاد کرده،از اتاق بغلی خیار گرفت و داشت سالاد درست میکرد. وسط جزوه نوشتن از تارا پرسیدم : برای کاهش کیلرانس کلیوی و افزایش ماندگاری دارو توی خون،سه تا راه وجود داره؟ هیبرید کردن با پلی اتیلن گلیکول و آلبومین و X-ten؟" با تعجب و تاسف نگام کرد گفت:اسکلی ؟الان وقت درس خوندن و جزوه نوشتنه؟پاشو بیا برو برای فردات لباس انتخاب کن" خندیدم گفتم: تاحالا با استاد جماعت دیت نرفتم،ایده ای ندارم قراره در مورد چی حرف بزنیم،میترسم ازم سوال درسی بپرسه بلد نباشم عن شم" با دستش اشاره کرد✋🏻 ینی خاک بر سرت.
تارا پاشد از توی یخچال شیشهی ابلیمو رو آورد تا بریزه توی سالاد.سرم پایین بود داشتم جزوه مینوشتم،صدای تق و پرت شدن یه چیزی رو شنیدم. سرم رو آوردم بالا دیدم تارا نشسته و دستش رو چشمشِ😨 از اول ترم اصلا آبلیمو رو باز نکرده بودیم،این بنده خدا میاد درش رو باز کنه، گاز آبلیمو میزنه درش پرت میشه محکم میخوره توی چشمش. دوستان توجه کنید که در ابلیمو نخورده بود زیر چشمش یا کنار چشمش، زااارت دقیقا خورده بود به تخم چشمش😨😰
با ترس و صدای لرزون صداش زدم. درحد مرگ ترسیده بودم!!! میترسیدم بلایی سرچشمش اومده باشه و کور شه..بچه ها از آشپزخونه برگشتن ،وضع تارا رو که دیدن همه از ترس ریده بودیم به خودمون. هول کرده بودیم اصلا نمیدونستیم باید چیکار کنیم. سوگل حموم بود و دوست صمیمی تارا من بودم،حاضر شدم بریم بیمارستان.
به سرپرستی خبر دادیم و نامه نوشت.زنگ زدم به آژانس، 1ساعت و ربع طول کشید تا آژانس تشریف بیاره😐😐صدبار زنگ زدم بهش تا تشریف آورد .سفیدی چشم تارا کاامل خونی شده بود. راننده آژانس گفت: میبرمتون بیمارستان تامین اجتماعی،اونجا خلوته" گفتم : بیمه اش تامین اجتماعی نیست،ببرمون بیمارستان فلان " گفت: اونجا خیلی شلوغه،دیر نوبتتون میشه،من ساعت 12شب به بعد دیگه نمیام دنبالتون"😐😐😐😐😐حالا ساعت چند بود؟11/30😐😐😐زنگ زدم به سرپرستی گفتم :راننده آژانس میگه ساعت 12به بعد نمیام دنبالتون چیکااار کنم؟میشه با اسنپ برگردیم یا با تاکسی؟" گفت: ننننننه فقط و فقط باید با آژانس طرف قرارداد دانشگاه برگردین وگرنه نگهبانی راهتون نمیده"😐گفتم :خب اژانس نمیاد دنبالمون چیکار کنم؟؟ پیاده برگردیم؟ "جواب داد: نههه اصلااا راهتون نمیدن و صبح میفرستنتون کمیته انضباطی"🫤اعصابم خورد شد داد زدم: خب این مرتیکه نمیاد دنبالمون،چیکااار کنم؟؟ نصفه شبی با خر برگردم ؟؟؟" آروم گفت : حالا شما برین دکتر ،من زنگ میزنم هماهنگ میکنم" رسیدیم بیمارستان،کارای پذیرش رو انجام دادم و منتظر موندیم تا نوبتش شه. شوک شده بودم،استرس داشتم و مث سگ میترسیدم. از یه طرف میترسیدم کور شه از طرفیم چشمم به ساعت بود میترسیدم دیربرسیم اژانس نیاد و بدبخت شیم. اون مدتی که توی بیمارستان بودیم رو دقیق یادم نمیاد!!! اصلا انگار حافظم اون لحظه هارو ریکورد نکرده اینقدر توی شوک بودم.
نوبتمون شد دکتر چشمش رو دید. دکتر چی گفت؟ یادم نمیاد!! تارا درد داشت؟ یادم نمیاد!! دارو چی نوشت؟یادم نمیاد!!
فقط یادم میاد ساعت 11/43دیقه بود و من داشتم میدوییدم سمت داروخونه تا سریع داروهاشو بگیرم 🤦🏻♀ پماد و قطره و آمپول نوشته بود. برگشتیم اورژانس ،ساعت 3دیقه به 12بود و صف تزریقات از صف نذری شلوغ تر بود😐و ما فقط 3دیقه وقت داشتیم😐😐😐تارا رو نگاه کردم غیرارادی گفتم: بیا برگردیم خوابگاه،خودم برات میزنم" خودم از حرفم تعجب کرده بودم!!!! با آژانس برگشتیم خوابگاه.بچه ها پرسیدن چی شد دکتر چی گفت. خیلی مختصر گفتم: دکتر گفت چیزی نیست خوب میشه" لباس عوض کردیم تارا سرنگ رو پرت کرد سمتم گفت : مگه نگفتی میزنم بیا بزن" مظلومانه گفتم: گوه خوردم،نمیزنم میترسم!!!!" با بدختی راضیم کردن. آمپولش اگههه اشتباه نکنم ویتامین K بود،دقیق یادم نیست.پنجولای توی گچم رو بهونه کردم گفتم نمیتونم بکشم توی سرنگ،دوستای بیشعورم زیربار نرفتن گفتن کمکت میکنیم.😐 اون موقع هممون فکر میکردیم که این آمپول بینهایت حیاتیِ و اگه امشب تارا آمپول رو نزنه فردا میمیره😂چقدر اسکل بودیم😂
سرتونو درد نیارم، پنج نفری جمع شده بودیم دور هم تا آمپول تارا رو بزنیم. حنانه آمپول رو با ترس و لرز شکوند و با کمک سوگل کشیدنش توی سرنگ😂 اصلا یه صحنه ای بود نگم براتون،انگار داشتیم اورانیوم غنی میکردیم. آمپول آماده شد دادنش دست من🤦🏻♀ لب و لوچم رو آویزون کردم گفتم : میترسمممم" پنج نفری گفتن : کم گوه بخور بیا بزن دیگهه"
سپیده پدالکلی رو باز کرد داد دستم.تارا دراز کشید و خیلی جدی گفت: مث آدم آروم بزن خربازی درنیاری،بد بزنی شنبه میرینم به تو و کیهان"😂😂
با کمک سپیده پد الکلی رو کشیدم روی پوستش. با ترس گفتم : وای تارا ،توروخدا چیزیت نشه،بلایی سرت نیاد یه وقت دیت فردای من کنسل شه،این سری بازم کنسل شه دیگه خودمو جر میدم" تارا در جوابم فقط با تاسف گفت : خاااااک بر سرت"خیلی آروم با سلام و صلوات نیدل رو وارد کردم ، تارا یه تکون کوچولو خورد و گفت : آاای، ایشااالا به حق پنج تن دیت فردات کنسل شه" خیلی آروم تزریق کردم،با خنده جیغ زدم : خفه شوووو کثاافت"کلا چندثانیه طول کشید، نیدل رو دراوردم. سپیده جاش پنبه گذاشت. تارا سریع برگشت گفت : بد نزدی، نه ایشالا دیت فردات کنسل نشه"
اگه براتون سوال شده که دیت چیشد ،ادامهی خاطره رو بخونید:)
پنجشنبه 2آذر:
ساعت 8صبح بیدار شدم و رفتم حموم،سوگل کمکم کرد تا موهام رو بشورم🤦🏻♀از حموم اومدم ،سوگل داشت موهام رو سشوار میکشید و با ذوق و شوق کم کم آماده میشدم.بقیه بچه ها خواب بودن.ساعت حدودای 9 بود. با شنیدن صدای نوتیف پریدم سمت گوشیم .بله خودش بود! حدس بزنید چیشد؟ آفرین درست حدس زدین، قرار کنسل شد😐🤦🏻♀ ظاهرا بخت منو اجنه بسته بودن:/پیام داد نوشت : سلام، خوبی؟خسته نباشی" با ذوق نوتیف رو نگاه کردم و قربون صدقه اش رفتم که اینقدر با شعور و جنتلمنِ داره صبح بخیر میگه.باز پیام داد : وقت بخیر" دوبار نوشت: متأسفانه بهم زنگ زدن، جلسه است، باید برم دانشگاه" وا رفته گوشیم رو نگاه کردم😐اصلا باورم نمیشد فکر میکردم داره شوخی میکنه و میخواد اذیت کنه!!دوباره نوتیف اومد: 😢😢😢😢😢😢😢" بازم پیام داد : 😭😭😭😭😭😭😭😭😭" پیام داد نوشت : خیلی خیلی ببخشید، طلسمه این" باز نوشت: تا شفیعی رو نبوسی این طلسم نمیکشنه" و آفلاین شد!!!!!
اصلا از حالم نگم براتون، خورده بود توی ذوقم و حالم گرفته شده بود.سوگل قربون صدقه ام میرفت. از خدا حرصم گرفته بود که چرا داره زمین و زمان رو بهم میدوزه تا منو کیهان دیت نریم . اعصابم خورد بود . آنلاین شدم نوشتم : شوخی میکنید عایا؟" کیهان غیبش زد و تا 7عصر خبری ازش نبود. آنلاین شد نوشت :نه، واقعا، جدی جدی.مدیر گروه ما فقط پنجشنبه ها وقت خالی داره برای ما" اعصاب جفتمون خورد بود.دوست داشتم بنویسم ریدم به خودت و مدیرگروهتون... یکم چت کردیم و نزدیک بود بدجور دعوامون شه که البته بنده کوتاه اومدم و جمع کردم بحث رو:)
_ خاطرهی بعد از این،میشه خاطرهی دعوامون و بدشدن حالم توی دانشکده پزشکی!
_ چون که توی کامنت های خاطرات قبلیم گفته بودین از خاطرات غیرآمپولیم با کیهان هم براتون بنویسم،به خواست خودتون بخش زیادی از این خاطره غیرآمپولی بود:)
_ عکس چشم تارا رو پیدا کنم براتون میفرستم ،به رسم هرخاطره ویس کلاس رو هم میفرستم خدمتتون😄ویس برست کنسر رو بفرستم براتون یا وسترن بلات؟
_زندگی واقعا خیلی عجیبه،موقع نوشتن این خاطره، ذهنم همش درگیر این بود که از چندماه قبل تا الان چقدرر همه چی توی زندگیم عوض شده!!!! چقدر دغدغه هام فرق کرده!! چقدر سبک زندگیم و آدم های زندگیم عوض شدن:) و چقدرر کیهان توی حافظهام کمرنگ شده و از همه عجیب تر اینکه حدودا 5 ماهه دیگه با سوگل و تارا رابطه ای ندارم و قهریم:(
_وقتی شاغل میشی دیگه وقت برای نفس کشیدن هم نداری🤦🏻♀نوشتن این خاطره بیشتر از یک ماه طول کشید:)))))))))
بوس🩵