سلام دوستان وقتتون بخیر من آنی 23 ساله هستم چند وقتی هست که خواننده خاموش بودم . الان می‌خوام یه خاطره رو براتون بگم که مربوط به 3 هفته پیشه.

خب اول از همه بگم که پسر عموم اسمش کیهان هست دکتره 26 سالشه خیلی خوبههه و از بچگی با هم بودیم و با هم راحتیم ینی یک ، دو روز یبار حتما بهم زنگ یا پیام میدیم و خلاصه خیلی همو دوست داریم. و داداشمم 20سالشه و اسمش آیهان هست

یه روز که من با سرگیجه شدید از خواب بیدار شدم دیدم ای وایییی پریودم با هزار بدبختی خودمو به دانشگاه رسوندم اونجا هم حالم بده بود و اینم بگم که من پریودامو خیلی سخت میگیرم با دلدردای خیلی وحشتناک و خون زیاد هشت روزه و سرگیجه و حالت تهوع

سه شب بعد اون روز ، عموم اینا اومدن خونمون برای شام و حال خیلی بدی داشتم . کیهان دید حالم بده هی میگفت چتهه منم میگفتم هیچی خوبم بعد چند بار پرسیدن ، وقتی خواستم بیام تو اتاق یکم دراز بکشم چون واقعاً حالم بد بود و حالت تهوع گرفته بودم مامانم اومد دنبالم گفت چرا اینجور شدی منم گفتم نمیدونمم هیچی نیس الان خوب میشم میام بیرون. خلاصه اونو دست به سر کردم داشتم مثل کرم به خودم می پیچیدم که دیدم کیهان در زد گفتم بیا تو . اومد گفت قربونت برم چرا اینجوری شدی چیزی شده ؟ منم از درد نمیتونستم هیچی بگم اینم بگم که مال خجالت و اینا نبود چون بین ما این حرفا اصلاااا نیست حتی گاهی وقتا اولین نفری که می فهمه پریودم اونه و کلی مواظبمه.

سرشو آورد جلو گفت پریودی جوجه جونم؟؟

منم سرمو به نشانه ی تاکید تکون دادم و با تعجب پرسیدم تو الان از کجا فهمیدی گفت وااا ناسلامتی دکترماااا

گفتم وایییییی حالا آقای دکتر چی کار کنمم دارم میمیرم از درد .

گفت وایسا الان برمی‌گردم شنیدم گفت به آیهان که بره دارو ها رو بگیره اینم بگم که آیهان از قبل میدونست و برام کلی چیزای خوشمزه خریده بود .به کیهان گفتم آمپول که توشون نیست گفت نه خیالت راحتتتت اینو که گفت لرز تموم بدنمو گرفت

داداشم که برگشت به نایلون که نگاه کردم چیزای خوبی نبودن

با ناز زیادی به کیهان گفتم میشه نزنی لطفاً انقد خودمو معصوم نشون دادم خودم خندم گرفت گفت قربونت برم هر کی ندونه خودت که بهتر میدونی چقد دوست دارم نمیخوام اذیت بشی بخواب دخترم آفریننن اینم بگم که گاهی بهم میگه دخترم

دید من خیلی مقاومت میکنم آیهانو صدا زد بیاد کمکش

من بدبخت اون وسط گیر کرده بودم بین دو تا نفهممم

‌خلاصه با هر بدبختی که شد دراز کشیدم و شلوارمو یکم دادم پایین همینجور که کیهان داشت قربون صدقم میرفت یهو دیدم شلوارمو کشید پایین و نوار بهداشتیم داشتم که خونریزیم خیلی زیاده. یهو آیهان گفت قربون خواهرم برم که چیپس پفکاشو تو شلوارش میزاره انقد خندیدیم که نگم براتون خلاصه اولی و که زد یه آخ بلندی گفتم آیهان گفت داره تموم میشه نفسم ، تحمل کن. اونو درآورد با تفاوت 5 ثانیه اون یکی دیگرم فرو کرد که زدم زیر گریه و داد زدم نامرررد که گفت به خدا داره تموم میشه عشقم صب کن آ دیدی تموم شد انقد داد و بی داد راه انداختی. آیهان گفت قربونت برم شجاع خودم .منم که دیگه فلج شده بودم با بدبختی بلند شدم نشستم آیهان برام آبمیوه آورد و خلاصه اون شب کیهان پیشم موند و عموم و زن عموم رفتن فرداش بهتر شده بودم و پایانننننن ببخشید طولانی شد اگه تا اینجا رو خوندی یه کامنت برام بزار

قربون چشای نازتون

خدافظظظ