خاطره نفس جان
سلاااام👋🏻
حالتون چطوره
روزگار خوش؟
من نفسم و ۲٠سالمه و همسرم ماهان۲۶سالشه و پزشکه
اولین بارمه خاطرمو میگم که مال دو روز پیشه امیدوارم خوشتون بیاد
اونایی که فوبیا دارن حال منو میفهمن که همسر یه پزشک بودن چیه🥲😂
خب بریم سراغ خاطره:😊
چند وقتی بود که سرگیجه داشتم که رفته رفته بیشتر میشد و از اونجاییم که ماهان خیلی حساسه سر مسائل سلامتی و دست به آمپولش حرف نداره(مدیونید فک کنید به خاطر آمپول نمیگفتم😁😂) ازش پنهون میکردم
خودمم دارای کم خونی هستم که قشنگ دارم خودمو به فنا میدم🙂
این چند وقت اخیر احساس میکردم ماهان شک کرده به وضعیتم ولی من همچنان مقاومت میکردم و نمیگفتم😁
تا اینکه جمعه صبح ساعت۱۱بیدار شدم دیدم بههههه همسری چه کرده🫠
صبحونه مفصل درست کرده بود که از اونجایی که خیلیم گشنم بود(بنده شکموام ولی همچنان با وزن ۵۲🥲)صبحونه رو مفصل خوردم(با اینکه اصلا صبحونه دوس ندارم😐)
بعد صبحونه میخواستم بلند شم سرم گیج رفت سریع میزو گرفتم
ماهان:نفس خوبی؟
من: آره آره چیزی نیس یهو بلند شدم سرم گیج رف
نگرانی از چهرش مشخص بود ولی چیزی نگف منتظر بود خودم اعتراف کنم🥲ولی زهی خیال باطل🙂
ماهان:تو برو بشین پذیرایی من میزو جمع میکنم
من:باش
رفتم رو مبل نشستم حالم اصلا خوب نبود
ماهان با دو لیوان آب پرتقال اومد تلویزیون رو روشن کرد اومد نشست کنارم سرمو بوسید
سرمو گذاشتم رو شونش
ماهان:نفسم رنگت پریده مطمئنی خوبی؟
من: آره آره چرا خوب نباشم
استرس از صدام میبارید🫠
سرمو گذاش رو شونشو و موهامو نوازش میکرد🥹❤️
آب پرتقالو داد خوردم
من:قلبم من برم بالا یکم استراحت کنم
ماهان:باشه جونم برو
تا اومدم بلند شم بازم سرم گیج رف ولی خودمو زدم به اون راه ماهان با نگرانی داشت نگام میکرد یه لبخند زدم و میخواستم برم بالا که چشام سیاهی رفت و فقط داد ماهان که بلند داد زد نفس رو شنیدم و بعدش هیچی متوجه نشدم دیگه🥲
با حس سردی رو دستم چشامو باز کردم دیدم داره رو دستم الکل میکشه🥺
سریع دستمو عقب کشیدم و نشستم
ماهان چند ثانیه زل زد بهم
ماهان:داری با خودت چیکار میکنی؟🥺
دستشو گذاش رو سرشو یه هوف کشید
از صداش مشخص بود داره عصبانیتشو کنترل میکنه🥲
بعد دستم گرف که دوباره کشیدم عقب با بغض نگاش کردم
ماهان: نفسم دستتو بده من زود تموم میشه
با بغضی بزور داشتم کنترلش میکردم
من: غلط کردم ماهان دیگه تکرار نمیکنم هر وقت اینجوری شدم بهت میگم ببخشید فقط توروخدا سروم و آمپول نه خواهش میکن.....
ماهان با عصبانیت داد زد
ماهان: نفس گفتم دستتو بده من تا الانم به زور خودمو کنترل کردم چند وقتیه منتظرم خودت بیای بگی خودت که میدونی کم خونی کار میده دستت چرا اینکارو با خودت میکنی
با بغض دستمو دادم بهش گارو رو بست و دنبال رگ گشت از اونجایی که رگ پیدا نمیشه ازم با عصبانیت گارو رو باز کرد و دوباره یه هوف دیگه
گارو رو پایین دستم بست و بلاخره پیدا کرد
آنژیوکتو باز کرد تا آورد نزدیک نگام کرد لبخند مهربونی زد و
ماهان: قربون اون چشای پرت برم اونورو نگا کن زود تموم میشه
من: فقط آروم توروخدا🥺
ماهان: چشم فدات شم
دوباره تا آنژیوکتو آورد نزدیکو رومو کردم اونور و با سوزش دستم بلند گفتم آییییییی
ماهان: تموم شد فدات شم
گارو رو باز کرد و با چسپ فیکسش کرد و سرمو بوسید و گف
ماهان:فردا باید بریم آزمایش
سریع با بغض نگاش کردم و تا اومدم چیزی بگم دستشو به علامت سکوت گذاش رو لبم
ماهان: با این حالت نمیتونم نبرمت میدونی وقتی از حال رفتی چه حالی شدم؟(بمیرم واسش هی خودشو به آب و آتیش میزنه تا چیزیم نشه🥺) فردا میری آزمایش بدی خودمم کنارت فقط دعا کن آزمایشت خوب باشه وگرنه متاسفانه دیگه هیچ تخفیفی در کار نیس🥲
اومد کنارم دراز کشید منم کشید تو بغلش🥹🥲و نفهمیدم کی خوابم برد
با حس سوزش بیدار شدم که دیدم سرممو درآورد وقتی دید دارم نگاش میکنم لبخند زد و گف
ماهان:فدات شم من برگرد یه نوروبیون بزنم یدونه
من:مااهااااان
ماهان:زود نفسم😢
برگشتم دوباره بغض🥺
شلوارمو کشید پایین تا سردی الکلو حس کردم بدنم لرزید
به خاطر فوبیام هر وقت آمپول میزنم بدنم بی اختیار شروع میکنه به لرزیدن
ماهان: آروم زود تموم میشه و نیدلو فرو کرد
اشکام سرازیر شد و هق هقم شروع شد و بدنم شروع کرد به لرزیدم
ماهان: جاااانممم آروووم الان تموم میشه
سوزشش شروع شد با یه دستشم کمرو ماساژ میداد
پنبه گذاشت و درآورد
ماهان: تمووووم شد نفسمم
یکم جاشو ماساژ داد و آمپولو انداخت تو سطل و اومد سرمو بوسید
ماهان: آخخخ که فدای چشای نازت بشمم من
من: خدا نکنه🥺
بعدش رفتیم عشق و نفرت و نگا کردیممم🥹
فرداش رفتیم آزمایش که اگه خواستین تو پارت بعدیش میزارم
ببخشید که چشای خوشگلتون اذیت شد🥲
خاطره های گیتا جون و عسل جانم و آقا کیارش خیلی قشنگن ایشالا تنتون همیشه سلامت باشه آقا کیارش ایشلا کنار عشقتون خوشبخت بشید🥹
با آرزوی بهترینا براتون🥲
فعلا یا حق😊
نظرات یادتون نره😉