خاطره نرگس جان
1️⃣سلام امیدوارم حال دل تون خوب باشه :)
نرگس هستم و سومین خاطره ای هست که تقدیم نگاه تون میکنم🌱
کنکوری ۴۰۴ دارای یک خواهر کوچکتر از خودم پریسا ، مامان خانه دار و بابا مهندس برق..
به قول آقا سینا لطفا زود تر بشناسید تا نیاز به بیو نداشته باشیم دیگه🙄😅
خب همون طور که تو خاطره اول عرض کردم خانوادگی زیاد اهل دکتر رفتن نیستیم و بیشتر اوقات با خوددرمانی اوکی میشیم و من اصلا یادم نیست آخرین بار که برای سرماخوردگی رفتم دکتر کِی بوده :/ با این حال از اون جایی که بنده محیط بیمارستان رو دوست دارم به بهونه مختلف یه سر میریم دکتر (البته همچین الکی هم نیست هاا)😶😄
قرار بود خاطره قبلی آخرین خاطره ام باشه ولی خب به خاطر درخواست دوستان که برام قابل احترام بود با خاطره خدمت رسیدم💕😃
راستش فکر نمیکردم خاطره آمپولی داشته باشم ولی نمیدونم چیشد یادم افتاد که از عید امسال من یه پام دکتر بوده که😬 به خاطر همین اومدم دو تا خاطره ترکیبی آمپولی و قلب رو بگم😶🌫️😃
خب بریم سراغ خاطره:
من از آخر های فروردین دچار علائم سرماخوردگی شدم و خب طبق معمول خودم خوددرمانی رو شروع کردم قرص و شربت و آمپول ، ولی حدود سه هفته گذشت و من هیچ تغییری نکردم یعنی نه بهتر شدم نه بد تر ثابت! علائمم هم اینا بود: سرفه آبریزش بینی حس قلقلک یا خارش تو گلو خارش لثه عطسه و گوش درد ؛ که دیگه دیوونه شدم از دست اینا و خودم مخصوصا اینکه وارد خرداد شده بودیم و من امتحان نهایی داشتم و نه تنها برای خوندن تمرکز نداشتم بلکه سر جلسه آزمون هم با عطسه های پیاپی مزاحم بقیه هم میشدم و خب خودم هم خسته شده بودم ( این هم بگم من بدترین نوع سرماخوردگی هم داشته باشم اگر دارو هام رو سر تایم بخورم طی یک هفته و نیم کاملا خوب میشم ولی چون بیشتر از دو هفته شده بود دیگه مصرف دارو ها رو ادامه ندادم) به مامانم گفتم بریم دکتر دارم دیوونه میشم 😖🤧
خلاصه قرار بر این شد نمیدونم کدوم روز هفته که مامانم تو بیمارستان نوبت دندون پزشکی داره منم باهاش برم (من یادم نیست دیشب شام خوردم ، انتظار ندارید که یادم باشه اون روز چند شنبه بود؟؟😅)
خلاصه اون روز فرا رسید و ما رفتیم بیمارستان و از شانس خوب یا بد (نمیدونم🤷🏻♀️)موقعی که نوبت من بود ، اسم مامانم رو صدا کردن و رفت برای رسیدگی کار های دندونش :( حالا تو دلم هم خوشحال بودم که قرار نیست بیاد باهام و مثل بچه های کوچیک رفتار کنه (البته که عشق منه و این رفتار نشون از مهر مادریش هست❤️ ولی مستقل بودن رو بیشتر دوست دارم) خلاصه که اسم من رو صدا زدن و لحظه ای که خواستم وارد اتاق بشم برای اولین بار استرس گرفتم از دکتر رفتن :(
وارد اتاق که شدم دکتر گفت که بفرمایید و به صندلی نزدیک خودش اشاره کرد ( خانم دکتر متشخص و صبور و البته شنونده خوبی بودن حدودا ۳۰ ساله..) خلاصه که شرح حال دادم پرسیدن که:
+ سابقه حساسیت داری؟ _نه
+ هیچی؟ _نه
یه دونه آبسلانگ برداشتن و گلوم رو نگاه کردن که گفت مشکلی نداره!
+ بیماری زمینه ای داری؟ _ نه
+سابقه معده درد داری؟ _ بله
+ دکتر رفتی؟ کِی درد میاد سراغت؟
_گفتم دکتر نرفتم ولی موقعی که درد دارم خودم قرص میخورم(اینجا یه نگاه برزخی کردن و دوباره به کامپیوتر مقابل شون خیره شدن🥲😅) درد هم هر وقت عصبی میشم و یا استرس دارم..
سر تکون دادن و گفتن که مشکل خاصی نیست حساسیت فصلی هست برات سیتریزین نوشتم هر ۲۴ ساعت یکی بخور و یه آمپول همین الان بزن(اسمش رو یادم نیست متاسفانه ولی برای حساسیت بود🫠)
تشکر کردم و مستقیم رفتم داروخونه دارو هام رو گرفتم که دیدم علاوه بر قرص و آمپول یه شربت دس لوراتادین هم نوشتن خواستم برم آمپول رو بزنم دو دل بودم برم ، نرم ، چکار کنم از یه طرفی میترسیدم از یه طرفی میگفتم برم خونه گیر مامان میوفتم که بابام زنگ زد و پرسید کجام چکار کردم براش توضیح دادم گفت من کارم تموم شده میام دنبالتون گفتم باشه و خداحافظی کردم و تو محوطه بیمارستان نشسته بودم و به آدما نگاه میکردم آدم های مختلفی بودن پیر جوون کوچیک بزرگ پسر بچه ای که بغض داشت از ترس دکتر و غرورش اجازه چکیدن اشکش رو نمیداد ، خانمی که سرش روی شونه همسرش بود و اشک میریخت.. آدم هایی بودن که روپوش مقدس پزشکی اون ها رو متفاوت کرده بود از سایر مردم به نظرم پزشک ها دست های خدا روی زمین هستن🤍
این وسط چیزی که توجهم رو جلب کرد پیرزن و پیرمردی بودن که روی صندلی های بیمارستان کنار هم نشسته بودن و پیرزن قربون صدقه آقاش میرفت و میگفت پاشو بریم خونه مون محسن قراره بیاد لیلا هم میخواد با خودش بیاره پاشو قربونت برم و همسرشون گفتم خانم محترم فاصله تون رو رعایت کنید الان خانمم ما رو کنار هم ببینه غوغا به پا میکنه برو اون طرف تر بشین محسن کیه دیگه؟؟
2️⃣با لبخند تلخی داشتم به مکالمه شون گوش میدادم که بابام گفت به پیری های من و مامانت نگاه میکنی؟🤨 گفتم حتی آلزایمر هم مانع عشق شما و مامان نمیشه😉😘 گفت کم زبون بریز بچه😒😂
خلاصه که رفتیم خونه و قبل از هر اقدامی از جانب مامان خودم دست به کار شدم و آمپول رو آماده کردم و رفتم جلو آینه محل تزریق رو مشخص کردم پنبه رو روی پوستم کشیدم و گفتم خدایا تو رو خدا درد نداشته باشه😂🤒 و سوزن رو وارد کردم و مواد رو آروم تزریق کردم درد داشت ولی قابل تحمل بود🫠 ، سوزن رو که در آوردم بلافاصله پنبه رو گذاشتم محل تزریق و دمر خوابیدم تا جذب بشه😶😂
دیگه دارو هام رو مصرف کردم و حدودا دو سه هفته بعد با شروع تابستون علائمم از بین رفت به جز گوش درد:/
من هر موقع سرماخورده میشم اول از همه گوشم عفونت میکنه بعد لثه هام و بعد گلوم و از اونجایی که علائم سرماخوردگی نداشتم دارو مصرف نکردم و فقط از قطره گوش ایرگل استفاده کردم دو سه بار... که این هم جواب نداد و از اون جایی که تو ۹ سالگی من گوشم بدون هیچ علائم سرماخوردگی عفونت شدید میکنه و اگر مامان و بابام دیر به دادم نمیرسیدند پرده گوشم پاره میشد و... و همین تجربه کافی بود که من دوباره راهی بیمارستان بشم :)
متخصص گوش و حلق و بینی نبود و به ناچار از پزشک عمومی نوبت گرفتیم که از قضا خانم هم بودن منم دیدم حالا که اومدیم دکتر بزار مشکل تنفسم رو هم بگم دیگه... (قضیه از این قرار هست که من ۶ بار کرونا گرفتم و هر بار علائم شدید تر از قبل بود و یادگاری من از کرونا شد از دست دادم حس بویایی و تنگی نفس!🤕 من مدرک غریق نجاتیم رو قبل کرونا گرفتم و خب شنام خیلی عالی و سرعتی بود ولی بعد از کرونا ها که رفتم دوباره استخر وسط شنا یهو کم میاوردم و یا موقع راه رفتن عادی یهو نفسم میره) نوبت مون شد و این بار با مامانم بودم دکتر گوشم رو معاینه کرد گفت عفونت گوش خارجی هست با قرص حل میشه و جای نگرانی نیست!
از تنفسم که گفتم نمیدونم چیشد بنده خدا هل کرد و تند تند نامه نوشت مهر کرد گفت نامه ارجاع به فوق تخصص قلب هست همین الان برو تا دکتر هست معاینه ات کنه قلب شوخی بردار نیست خطرناکه اگه پبگیری نونی درمانش خیلی سخت میشه ووو همینطوری تند تند میگفتن و به مامان بیچاره منم استرس وارد شده که نکنه الان من بمیرم😐😂
خلاصه رفتم ایستگاه پرستاری و نامه رو دادم و یکی از پرستار ها گفت نوار قلب داری؟ گفتم نه فقط برای معاینه اومدم گفت میدونم ، نوار قلب تا حالا انجام دادی؟ گفتم نه! به یه اتاق اشاره کرد و گفت برو اونجا آماده شو تا بیام منم رفتم سمت اتاق(یادم رفت بگم خالم هم باهامون اومده بود و مامانم با خالم مشغول صحبت میشن و کلا من رو یادش میره😒😂) وارد اتاق شدم دو تا تخت بود یه تخت وسط بود که بزرگ بود یه تخت هم پشت پرده سمت دیوار مونده بودم چکار کنم که یه پرستار وارد شد و گفت دراز بکش و به تخت پشت پرده اشاره کرد دروغ چرا یه کوچولو زیاد😅 استرس داشتم ولی دلم نمیخواست متوجه بشه😄 خلاصه که بهم گفتن جوراب هام رو در بیارم آستین هام رو بزنم بالا و خب تا اینجا همه چیز اوکی بود ولی بعدش گفتن که لباست هم کامل بده بالا😐
نگاهش کردم فقط گفت کمکت کنم؟ گفتم دکتر بدون نوار قلب معاینه نمیکنن؟ لبخند زد گفت میترسی گفتم نه گفت پس چی؟ گفتم تجالت میکشم🫣 گفت خجالت نداره که دختر! من روزی صد بار میبینم عادیه گفتم ولی برای من عادی نیسته که🤕 گفت خب الان چکار کنیم؟🤔 گفتم من چشمام رو میبندم ولی شما هم زیاد نگاه نکنید🫤😂😂 خندید گفت باشه اصلا منم چشم هام رو میبندم تا راحت باشی خوبه؟ سر تکون دادم
داشت گیره ها رو به سینم وصل میکرد که یکی از چشم ها رو باز کردم دیدم با دقت به من زل زده و داره کارش رو میکنه😬😆 منم دیگه انگار اون حس چند دقیقه قبل رو نداشتم و چشم هام رو باز کردم و خلاصه که نوارقلب که تموم شد گفت منتظر باش تا نوبتت بشه (از همینجا به همه پرستار های صبور و خوش اخلاق و با حوصله و زحمت کش و .. خیته نباشید میگم💝)تشکر کردم اومدم بیرون که دیدم مامانم داره دنبال من میگرده😂 خلاصه که نوبت مون شد و من شرح حال دادم دوباره و هنوز داشتم صحبت میکردم که آقای دکتر فرمودن برو روی تخت لباس هات رو کامل بده بالا و من اون لحظه هنگ کردم درسته که پزشک محرمه ولی خب یه چیزی هست به اسم خجالت دیگه..🤕 دلم میخواست بگم من غلط کردم کی گفته من مشکل دارم؟ ولی خب.. :/ دیگه رفتم و به کمک مامانم آماده شدم اصلا دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من برم داخلش یا اصلا نامرئی بشم خیلیی بد بووود😬😶🌫️ و من از خجالت چشم هام رو بسته بودم و محکم به هم فشار میدادم و روم رو کرده بودم سمت دیوار دیدم طولانی شدم یه چشمم رو باز کردم دیدم بنده خدا کاملا پشت شون به من هست و دارن مانیتور رو نگاه میکنن و فقط دستگاه رو روی قفسه سینه ام و ناحیه شکمم حرکت میدن خلاصه اکو هم از من گرفتن و کارشون که تموم شد به من
3️⃣دستمال کاغذی دادن تا تمیز کنم ژل های روی بدنم و من اون رو مستقیم انداختم سطل آشغال و فقط لباسم رو دادم پایین 🙈😂 و گفتن که قلبم مشکلی نداره خداروشکر و تنفسم هم با ورزش درست میشه و از مامانم پرسیدن که آخرین بار که آزمایش دادم کِی بود که مامانم گفت اصلا آزمایش نداده تا الان😵💫 دکتر با تعجب به من نگاه کرد سر تکون داد گفت برات یه چکاپ کامل مینویسم انجام بده👍🏻 تشکر کردیم و اومدیم بیرون و پیش به سوی خونه...😇
خاطره آزمایش دادم جالب نیست نه صحنه دردناک داشته نه خنده دار فقط تنها صحنه خنده دارش اینجا بود که برای آزمایش ادرار نمیدونم چرا انقدر عجله داشتم و بدون اینکه در بزنم وارد سرویس بهداشتی شدم و یهو یکی جیغ فرابنفش کشید... خب تقصیر من چی بود خودش در رو قفل نکرده بود🫣😂😂🙈
پ.ن۱: دلم گرفته بود و نوشتن آرومم میکرد رفتم سراغ دفتر خاطراتم ولی دستم به نوشتن نرفت دلم گریه میخواست ولی اشکی برای ریختن نداشتم دلم میخواست داد بزنم گله کنم از عالم و آدم ولی صدایی نداشتم و نوشتن خاطره باعث شد تا کمی دل بیقرارم آروم بگیره ، بابت طولانی شدن خاطره معذرت میخوام و ممنونم که وقت با ارزش تون رو برای خوندن خاطره ام صرف کردین🌱🤍
پ.ن۲: روزی که فهمیدیم پدربزرگم توی چشمش تومور بدخیم داره حال مون گرفته شد... استاد زیست کنکورم فوق تخصص پاتولوژیست هست باهاشون صحبت کردم و ازشون پرسیدم چه اتفاقی میفته؟ گفتم لطفا صادقانه بگید، گفتن تا شش ماه آینده اگر معجزه ای نشه نابینا میشه :) سخته که از این موضوع خبر دار باشی و به خانواده ات و مخصوصا مادرت امید الکی بدی... گویا داییم هم این موضوع رو میدونسته ولی به کسی نگفته...!
پ.ن۳: بابت غلط املایی ها معذرت میخوام حوصله بازنویسی و ویرایش نداشتم😅🌹
پ.ن۴:زندگی در ظاهر خیلی ساده است ولی وقتی زندگی کنی میفهمی نه! اشتباه میکردی! اونقدرا هم که فکرش رو میکردیم آسون نبوده :)
مسیر زندگی پر از فراز و نشیب هاست.. پره از چاه و چاله و دست انداز و ترمز گیر وووو
اگه از همه اینا بدون اینکه زمین بخوری بدون اینکه تجربه ای کسب کنی بدون اینکه درس عبرتی بگیری رد بشی ، باختی! آخه وقتی زمین نخوری که ایستادن رو یاد نمیگیری ! وقتی اولین قدم رو برداری و زمین نخوری که راه رفتن رو یاد نمیگیری!
وقتی تو چاه نیفتی که از چاه بیرون اومدن رو یاد نمیگیری!
میبینی؟ تو باید شکست بخوری تا برنده بشی... اگر بدون یک باخت برنده شدی اون که اصلا حساب نمیشه اصلا مزه نمیده ؛)
نرگس...🌱