خاطره سینا جان
خاطره سیناجان
این قسمت: عروسی
تایم دانشگاه بود ، مسعود بعد دانشگاه اومد دنبالم گفت برسونمت خونه یا میای بریم برا من کفش بگیریم؟
گفتم کفش ؟کفشه چی؟
گفت فردا شب عروسی بهزاده(همکلاسیش)
کفش ندارم، قهوه ایا به کت شلوارمشکیه نمیخوره، گفتم ازمنوبپوش گفت پوشیدم کوچیکه پامومیزنه.
گفتم باشه خونه کارندارم بریم بگیریم.
با آینه ماشین یکم به موهام حالت دادمو و رسیدیم.
مغازه اولی یه جفت کفش مشکی چرم نوک تیزمجلسی خرید ویدونه آب هویج بستنی خوردیم وبرگشتیم خونه. هرچی لباس داشت ازکمد کشید بیرون تابالاخره تونست باپیرهن رضا وکمربند بابا یه ست بزنه .
مامانم آهنگ گذاشته بود ومیرقصید وکل میکشید ومیگفت ایشالا عروسی خودت.
یکم به خنده ومسخره بازی گذشت تا بابا اومد وشام خوردیم وخوابیدم.
گذشت تا فرداش ، شب عروسی که مسعود رفت ارایشگاه و موهاشو کوتاه کرد ویه گریم یواش هم براش زده بودند.لباس پوشیدو با ماشین بابا میخواست بره.رضامیگفت باماشین من برو،از بابا رو ترقه ای چیزی نزنن داغون کنند گفت نه حواسم هست ، میخواین پیاده برم؟🙄
اون رفت و منم داشتم وسط سالن پذیرایی ،پای لپ تاپم سریال فرزندز می دیدم.
مامان وبابا و رضا هم توگوشی بودند
رضا داشت وویس میفرستاد عضو این سایتای دکتر سلام وپزشک آنلاینه.
مامان وباباهم تو اکسپلور اینستا میچرخیدند.
ساعت ۲ بود مسعود هنوزنیومده بود
رضا همینطور که داشت دستشو میکرد توآستینش با تشر گفت کوور شدی بسه بخواب !!!
گفتم چیکار به من داری؟براچی لباس میپوشی کجامیری؟
گفت دارم میرم بیمارستان مریض دارم!
گفتم شیفت توکه نیست؟!
گفت مامان بابا اگه بیدارشدند بگو آنکال بود
گفتم هان؟
گفت انکالو که بلدی، خدافظ!
تاحالا اصلا ندیده بودم همچین چیزی بگه و یهویی بره بیمارستان.
با چشمای خسته نشستم ادامه ی سریالموببینم که نفهمیدم کی خوابم برد.
بدون بالشت ودر خشک ترین حالت ممکن خواب بودم که یهو پریدم بالا، توخواب وبیداری گوشیو روشن کردم دیدم ساعت ۴:۳۰ صبحه بدو بدورفتم تواتاق مسعود دیدم نیومده!!
یه پیام به مسعوددادم گفتم بیداری؟نیومدی خونه.
یکم توگوشیم چرخیدم. رفتم در اتاق مامان بابام اما روم نشد برم داخل.
دور خودم میچرخیدم که دیدم یکی کلید انداخت توخونه.
مسعود رو شونه رضا باحال پریشون !
گفتم رضا چیشده؟مسعود؟
رضا خیلی عصبانی بود گفت هیس حرف نزن
بیا برو اونور.
از سر راهش رفتم مسعود وبرد تواتاق. خوابوند .
مسعود یکم قرمز و بیحال بود . ولی میتونست راه بره.
میگف گلوم ،گلوم دردمیکنه و ادامش یه چرتی میگفت.
رضا زیرلب وباحرص گفت به درک که دردمیکنه ،بی جنبه..
یهو مسعودشروع کرد به بالاآوردن رضا پیرهنه من بیچاره رو گرفت جلو دهنش گفت برو یه پلاستیک بیار.
دیگه من تااون موقع فهمیدم چیشده.🍾
رضا گفت سوییچ وبردار برو کیف منو بیار.رفتم از توماشین ،کیف رضاوکت مسعود وبیارم دیدم چراغ جلو ماشین خورد شده
کیفو دادم به رضا. گفتم ماشینوکجازده؟
فشار سنج و گوشی وآورد عصبانی سرشو تکون داد.
فشارشو گرفت، گفت لامپو خاموش کن بروبخواب حالش خوبه.
گفتم نه همینجا میخوابم
گفت میگم برو بیرون!
اومدم برم گفت سینا!؟
دووم بیار نذار کف دسته مامان خودم بهش میگم !گفتم نه بخدا من اصلا کی ازین اخلاقاداشتم؟
گفت آره هییچ وقت..
برو بخواب.
نگرانش بودم خوابم نمیبرد
تواینترنت داشتم قیمت ومدلای چراغ ماشینو میدیدم که نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح با صدای آب میوه گیری بیدارشدم، مامان گفت عه بیدارت کردم گفتم نه طوری نیست، داشت میگفت مسعود غذای بدخورده مسموم شده که گفتم بیداربودم مامان الکی دروغ به من نگو.
گفت به بابا فعلا چیزی نمیگیم که مست بوده میترسم فشارش بره بالا،حرص بخوره.
گفتم آره باباهم نمیفهمه!! دیشب کل هیکلش بو الکل میداد!!قیافش تابلو بود!!
مامانم خیلی حرص میخورد، ما اصلا اهل این چیزهانیستیم نه مسعود نه هیچکدوممون.
آب میوه هارو ریخت تولیوان و داشت میبرد براش که دیدم اوکیه هیچیش نبود.عادیه عادی مث همیشه.خودشم میخندید میگفت دیشب چی دیدی؟گفتم هیچی.
بدو بدو آماده شدم به دانشگاه برسم، رضاهم رفته بود سرکار.
مامان گفت میرسونمت گفتم بااتوبوس واحدمیرم. یه لیوان آب هویج خوردم و زدم بیرون.تا ساعت ۶ کلاس داشتم.بعدشم یه چندساعتی بادوستام بیرون بودم
خسته برگشتم خونه دیدم صدای دعوای مسعود ورضا تا سرکوچه میاد
بدو بدو رفتم توخونه کلیدانداختم گفتم آرومتر صداتون همه جاروگرفته.
بی اهمیت ادامه دادند🫠
رضا میگفت حالیت نیست مستی نباید بشینی پشت ماشین؟انقدر احمقی؟اونم چه مسیری!
اگه میرفتی زیر ماشین سنگین چه غلطی میکردیم؟بیشعور تو مامانت عرق خوره بابات عرق خوره ؟آقای پرستار (مسعود هنوز دانشجوبود) معلوم نیست این آشغالارو کجادرست میکنند.هرکی رسید جلوت بهت تعارف کرد تاچشمات سرنکش. متانول بلدی یعنی چی؟الکل چوب شنیدی؟ کیس ندیدی توبیمارستان،کورمیشند کبد وکلیه......دیگه داشت اصطلاح پزشکی میگفت که من یادم نیست.
وبلدنیستم. حالااین وسط مسعودم دیوونه شده بود میزد تو سرخودش عربده میکشید.
(بله دوستان یه وایب کوتاهیی از سه تا پسرتوخونه داشتن رو مشاهده میکنید😔😂)
من ومامانم اون وسط پروبال میزدیم آرومشون کنیم ولی فایده نداشت.
یهومسعود بغضش ترکید شروع کرد به گریه و حرفای گذشته روپیش کشیدن ویسری حرف وسخن قدیمی مربوط به گذشته اومد وسطوو...رضااول اهمیت نداد محلش ندادولی بعدش رفت سمتش سرشو گرفت توسینش گفت بابابراخودت میگم . من کاری ندارم که تومیخوای الکلی بشی یانه.هرغلطی میخوای بازندگیت بکن ولی مارو بدبخت نکن.
دیشب این که خواب بود(مامانومیگفت)
اینم که بچست(منومیگفت👶🏻).
تونمیدونی وقتی بهم زنگ زدن گفتن بیا داداشت خونش اسیدوز تتاعفتخدبنکاهمددخچماداتنبمتالنمپ
(ایناکه نوشتم اصطلاح پزشکیه واقعا نمیدونم چی میگفت🤣) من چه حالی شدم. این دیدا(منومیگفت)، این بچه 👶🏻 دید باچه حالی اومدم دنبالت..هزارتافکر کردم.
چرا اینکاروبامامیکنی.
مامانم هق هق میکرد خیلی حالش بدبود.
خلاصه بعدازاین دعوا بینشون شکرآب شد.کلا فضای خونه خیلی بد بود همه ناراحت بودند.
بابا خیلی صبورانه رفتارکرد بااینکه داشت میترکید ازحرص هیچی به روخودش نمی آورد.
گذشت وگذشت رابطه شکرآب ادامه داشت، مسعودم ادا میورد نمیومد پاسفره غذا بخوریم، دوسه شب دیروقت میومدخونه یاکلا نمیومد، میرفت خوابگاه پیش دوستاش، خلاصه یه کارایی میکرد .تااینکه یک روز با حال داغون و یه کیسه دارو اومد خونه.مامانو صدا زد رفت تواتاق ، دنبالش رفتم گفت دلم دردمیکنه.
مامان داروهارونگاه کرد گفت چرا به رضانگفتی!؟ کجای شکمت دردمیکنه؟
گفت مامان سرمو بزن بروبیرون میخوام بخوابم.
گفت باشه بذاریچیزی بیارم بهش آویزون کنم.
رفت بیرون دودقیقه بعد بارضا برگشت.
مسعود یه نگاه به صورت رضاانداخت ودوباره دستشو گذاشت به چشماش.
رضا اومد نسخه رودید گفت پدرام شیفت بود؟! سراغ منو نگرفت؟
مسعودگفت سلامت رسوند.
رضا: نگفت چرا به من نگفتی؟!
مسعود چیزی نگفت.
من ومامان هم مات مات نگاهشون میکردیم ببینیم باهم خوبن یانه!!😅
رضاکیسه دارو رو گرفت بالا گفت خوبه!
توهمون بیمارستان تزریقیا رو میزدی!
داروهارو داشت نگاه میکرد گفت معدت دردمیکنه ؟
مسعودسرشو تکون داد(اره)
یکی ازدستاشو گذاشته بود به شکمش رضا گفت دستتو بردار.یه کوچولو دستشو برد اونور تر گفت میگم دستتو بردار!!
چند بار شکمشوفشارداد.
اینجاس؟اینجاهاچی؟بالاتر؟ فشار میدم حس میکنی؟ باش.(بازبون پزشکی باهم حرف میزدند).
رضا رفت سراغ کیسه دارو، یدونه سرنگ برداشت داشت کاغذشو جدامیکرد به مسعودگفت lM (همون عضلانی)برگرد بزنم بهترمیشی.
آمپولو آماده کرد پد الکلی
رو نیمه باز کرد. (بو دکتر پیچید توخونه😂).
مسعود خودش دکمه و زیپ شلوارجینشو باز کرد وبرگشت.
خود رضا یکم یطرفشو کشید پایین. دوسه بارالکل کشید و سوزنوفرو کرد.
وای چطوری این میله میره توبدن آدم ، من هیییچ وقت جرئت آمپول زدن پیدانمیکنم ویادنمیگیرم😑 درحدچندثانیه توبدنش بود وکشید بیرون پنبه رو گذاشت روشو شلوارشو درست کرد.مسعود هیچ واکنشی نشون نداد همونطوری که سرش توبالشت بود مونده بود.مامان شلوارکشو انداخت کنارش گفت مامان پاشو لباس عوض کن اینوبپوش.
رضا پاشد در سوزنو گذاشت همینطور که این لامصب دستش بود میگفت به چی آویزون کنیم؟ هی به پرده وَر میرفت گفت نه نمیشه.
مامان گفت الان چوب لباسیومیارم.
گفت باشه بیابریم بیاریم که من پاشدم گفتم میارم. با مامان باهم چوب لباسی (ازین رخت اویز فلزیا) رو آوردیم تواتاق
رضا سرمشو وصل کرد و آویزون کرد دوتاآمپول آماده کرد زد توسرمش.
یه نیشخندمعناداری به مسعود زدو سرشو تکون داد و ازاتاق رفت بیرون.
مامان هی میگفت چی برات بیارم بخوری!؟میوه بیارم؟میخوای کمپوتو بازکنم؟
گفت هیچی نمیخوام برین بیرون.
ازفرداش مسعود به رضا سلام کرد وکم کم رابطشون اوکی شد
ولی معده درد مسعود ادامه داشت تا اینکه رضا از یه متخصص نوبت گرفتو باهم رفتن.
رژیم غذایی بهش داده بود که مثلا ترشیجات و لبنیات کمتربایدبخوره و... داروهاشو مصرف کرد،دوسه باری هم از مامان ورضا آمپول خوردو دیگه چندوقته نگفته معدم دردمیکنه.
اسمها فیک اند الکی گذاشتم.
این پنجمین خاطرمه.
اگه میخوای باهام بیشتر آشنابشی سرچ کن (سینام)پیدام میکنی
فعلا