سلام خوشگلای من👋🏻

چطوریــــــد؟😊

نفسم اومدم با ادامه ی خاطره ی قبلم

شب شد و من همش استرس فردا رو داشتم بیشتر از خود آزمایش از جوابش میترسیدم و اینکه چی در انتظارمه😢

ساعت۳شب شد و ماهان خواب بود و من هنوز از استرس خوابم نبرده بود

ساعت تقریباً ساعت۳:۴٠صبح بود که ماهان بلند شد آب بخوره

گلوم پر بود از بغض🥺

آروم صداش زدم

من: ماهان

با تعجب برگشت نگام کرد

ماهان: جان دلم

من:من میترسم🥺

دستمو و گرفت و نشستم

ماهان: آخه من قربون اون صدای قشنگت برم که پر از بغض شده

چرا میترسی فدات شم اصلا از چی باید بترسی یه آزمایش سادس

من: ولی جوابش ساده نباشه چی اگه....

ماهان: هیـــــــس ایشالا چیزی نیس مطمئنم چیزی نیس فقط به سلامتیت یه کوچولو بی اهمیتی

حالا بیا بخوابیم صبح نمیتونی بیدار شی

منو کشید تو آغوش گرمشو نفهمیدم کی خوابم برد(دقت کردید بغل آدمی که عاشقیش چقد آرامش بخشه اصلا خود مورفینه🥹)

صبح با احساس دستی رو سرم بیدار شدم

دیدم با لبخند داره نگام میکنه🥲

ماهان: صبح خانوم خوشگلم بخیر

من: صبح توعم بخیر🥲

ماهان: پاشو حاضر شو بریم قلبم🥲

من: باشه🥺

اومدم بلند شم باز سرگیجه ی لعنتی

ماهان زود گرفتتم و با نگرانی نگام کرد

ماهان: خوب میشی نترس🥲

ساعت۸:۱۵بود رسیدیم آزمایشگاه لعنتی

پاهام میلرزید و اون منو میکشوند دنبال خودش😢

ماهان: قلبم فدات شم من آخه چرا اینجوری میکنی یه آزمایش سادس زود تموم میشه

من: ولی من میترسم🥺

دستمو بوسید و دستشو گذاشت پشت کمرمو باهاش هم پا شدم...

رفتیم طبقه ی پایین و کارای آزمایشو انجام داد اومد با یه کاغذ پشتشم یه پرستار

پرستار: بفرمایید از این طرف

ماهان دستمو گرفت و من دنبال خودش کشوند

وارد اتاق که شدیم لرزم شروع شد

ماهان: عهههه نترس من پیشتم

یه قطره از بغضی که کرده بودم سر خورد گونم🥲

اشکمو پاک کرد منو نشوند رو صندلی

آستینمو زد بالا و پرستار اومد اول گارو رو بست بعد پنبه ی الکلی رو کشید🥲

ماهان سرمو چسبوند به سینش و سوزش سوزن

خودمو بیشتر جسبوندم بهش

ماهان: جااانممم الان تموم میشه

بعد چند ثانیه پرستار گف تموم و رو به همسرم گف

پرستار: لطفا پنبه رو نگه دارید خون نیاد و یکم بشینه که فشارش نیوفته

ماهان پنبه رو نگه داشت سرمو نوازش میکرد

ماهان: قربونت برم جان من بیشتر مراقب خودت باش

من: چشم🥺😔

ماهان: فدای چشات

عصر جواب آزمایش آماده میشد

.............

ساعت۶عصر بود که ماهان داشت آماده میشد

من: کجا میری عشقم

ماهان: میرم جواب آزمایشتو بگیرم فدات شم

ته دلم لرزید

با نگرانی نگاش کردم

لبخند زد و اومد گونمو بوسید

ماهان: اینقد نگران نباش هیچی نیس ایشالا

من: میشه منم بیام تو خونه حوصلم سر میره

ماهان: باش حاضر شو بریم

حاضر شدم و رفتیم و رسیدم ماهان پیاده شد و رف جواب آزمایشو بگیره

ثای که باز بغض لعنتی اومد سراغم

بعد حدودا ۲٠ دیقه از آزمایشگاه با چهره ی نگران و عصبی اومد بیرون فاتحمو خوندم دیگه

اومد درو باز کرد و نشست یه نگاهی بهم کرد

و جواب آزمایشو گذاشت رو کیفم

عصبی بود بدجورم عصبی بود

جرعت حرف زدن نداشتم

چون وقتی عصبیه باید سکوت کرد

تو راه بودیم که

من: قلبم

یهو کشید کنار و ترمز کرد نزدیک یود سرم بخوره به داشبورد ماشین

سرشو گذاشت رو فرمون دیگه اشکام سرازیر شد

من: ماهانم🥺

ماهان: هیچی نگو نفس هیچی نگو

جواب آزمایشو ازم گرف

ماهان: ببین چی نوشتههههه

کم خونیت در پایین ترین حد ممکنه و این یعنی فاجعه این یعنی من که یه دکترم زنم بهم نمیگه فلان دردمه و باید بستری شههه

جمله ی آخرشو با داد گفت و مشتشو کوبید رو فرمون

یهو اشکام تند شدن شروع کردم به گریه کردن

اونقد که به هق هق افتادم با نگرانی نگام کرد آب رو از رو داشبورد برداشت و باز کرد سرمو تکیه داد به پشتیه صندلی و آب رو آروم آروم داد خوردم

من: من... من.... من نمیخوام بس.. تری ش.. م

ماهان: نمیشه با این بلایی که سرت آوردی نمیشه

اینبار داد زدم

گفتم من نمیییخواااام بسترییی شممم

ماهان: باشه باشه آروم باش حلش میکنیم

ماشینو روشن کرد نزدیک خونمون جلو داروخونه نگه داشت و پیاده شد

بعد یه ربع اومد با سه کیسه پر تو نایلون سیاه

دلم با اون همه نسخه درد گرف و گذاتشون صندلی عقب

بدون هیچ حرفی راه افتاد و رسیدیم مستقیم رفتیم تو اتاق و داروهارو گذاشت تو یه طبقه از کمد و لباسامونو عوض کردیم و اونقد خسته بودیم که خوابیدیم بیدار که شدم تو بغلش بودم و غرق خواب بود خسته بود

از دیروز هیچ صحبتی نکرده بود درموردشون ولی امروز گف باید شروع کنیم اکثرشونم ترزیقیه ولی باید تحمل کرد

من به داشتن همچین مردی کنارم افتخار میکنم🥲❤️

ببخشید که چشاتون اذیت شد

قدر سلامتیتون رو بدونید

با خاطره های بعدی بازم میام

دوستدار شما نفس🥲❤️