خاطره آروین جان
درود خوبید
اروین
این خاطره بخیه دستم که داستان داشتم
تقریباً یک سال و نیم سال پیش«یه اسیدی گفتم الان شوما سعی کنید بفهمید چی میگم» میشد که آریا اون موقع سر خونه زندگیش بود
موقع ظهر بود و ناهار مامانم داشت الویه درست میکرد وسایل شو خورد میکرد که رفتم توآشپزخونه
مامان:خیار شور چند تا بشور بده بم
همون گوشی مامان زنگ خورد همکارش بود داشتن باهم حرف میزدن از تو آشپزخونه مامان رفت تو پذیرایی
منم چند تا خیارشور گذاشتم کنار دستم خیس شیشه افتاد از رو دستم شکست سری خودم کشیدم عقب تو پام نره شیشه
مامان اومد جلو در آشپزخونه یه نگا کرد فق سر شو تکون داد رفت ادامه صحبتش
مامان داشت میگفت باشه چشم ممنون خوشبخت بشن عزیزم
منم نشستم شیشه های بزرگ جمع میکردم یه شیشه بزرگ تو دستم بود حواسم پرت حرفا مامان شد
دیگه مامان خدافظی داشت میکرد
حواسم نبود شیشه تو دستم فشار داده بودم عمیق کف دستم بریده شد😑🤦🏻
دادم هوا دیدم کف آشپزخونه خون ای داره دستم میاد فق پاشدم دستم بردم داخل سینگ و آب ریختم رو دستم گریم گرف انقد میسوخت
یهو مامان جیغ کنان گفت چیکار کردی تووو
+وایی مامان جان حواست کجاست اخه
با بعد این کل کل کردیم مامان میگفت بریم بیمارستان باید بخیه دست تو
منم میگفتم نه نمیخاد پانسمانش کردم خوب میشه
دوسه روز گذشت های مامان بحث بخیه میاورد میگفتم رفتم بیرون میرم بیمارستان بخیه کنم
رفتم بیرون یادم رفت
مامانم که فهمید بود هر دفعه دارم فق میپچونم😂💔😅
مامان از مطب اومده بود اون روزا شانس خوبم بابا نبود ولله دو نفری گیرم میاوردم برا بخیه
ولییی این شانس خوب تا آخرش رقم نخورد براممم🥲
مامان یه شب زنگ زد به آریا و آرش بیان «در مقابل این دو ارتش همیشه کممیارم 😑💔😂»
قضیه ام کامل طریف کرده بودو داستان گفته بود
شب بود من با پانسمان نشسته بودم داشتم فیلم میدیدم
پذیرای خلوت شد هر کی یه ور بود
آرش و آریا اومدن کنارم نشستن
آرش یه شکلات داد بم:بیا بخور
_نه دوس ندارم
آریا دستش یه پلاستیک سفید بود گذاشت رو میز رو به روم
توجه ای نکردم به هر دوشون ادامه پیدا کرد این سکوت
نگو آریا وسایل بخیه آورده با خودش😑💔
هنگ کردم اخه بخیه تو خونههه؟😐
فقط منو اون دو تا تو پذیرایی بودیم
مغزم هنگ کرد _اینا چیه
آریا:اینا؟مشخص نیس
_من بخیه نمیکنممم آریا
اینم نشست با محبت توضیح پزشکی میکرد این زخم عفونت میکنه و فلان و.........
بله این شد من بغضم گرفته بود «من از بخیه و عمل بشدت ترس دارممم 😂💔»
_گفتم بخیه نمیخاممم
+نمیخام چیه خوبه یک ساعت دارم راجبش بت میگم
_اریا نمیخام جون مامان ولم کن
از یک ور اعصابم خورد بود یه ورم بغض
ترکیب شون شد اشک🙂🚶
که. آریا بغلم کرد
آریا:ببینمت
آرش:گریه چی میگه
با نیش خند گفت قربونت برم برا خودت میگم عفونت کنه ک بیچاره میشی
از اونور مبینا اومد :عه چرا گریه میکنی
آریا:از بخیه میترسه 😅
مبینا:ای بابا بخیه نزنی هم که نمیشه
آریا:یکم تحمل کن
_اریا درد داره بخدا
آریا:چیزی بی درد هم وجود داره!؟
مبینا: بیحسی اینا نمیش بزنی
آریا:چرا نشه میشه
مبینا:باش من برم کمک مامان
یهو آریا بهش گفت باش خوشگلم
_چی گفتی الان؟
آرش یهو داد زد : زندگیم. نفسم
آریا:تو چیکار داری بشین گریه تو کن😂
آریا:خر با بیحسی دردی حس نمیکنی «زر میزد مثل صگ درد داشت»
بل خرم کردن که با بیحسی درد نداره اصلا حس نمیکنم «گوه میخورد آریا »
آریا :مامان عکس از دستش گرفته؟
مامان:نه میگم نمیومد بریم بخیه بزنه بعد تو میگی عکس
آریا:خب هیچی دراز بکش اینجام نگاه نکن
دست تم تکون نده
آریا:آرش نگهش دار تکون نخوره
یک سطل ماست بود فکر کنم برا شست و شو دستم و ضد عفونی اینا
پانسمان دستمو باز کرد آرش یه اوف بلند گفت
رو شو کرد اونور
وقتی شست و شو اینا میداد مثل چی داد و بیداد میکردم
بخیه رو زد پانسمان شم کرد
و من اشک تمساح میریختم
بعد بخیه نشستم رو مبل
آریا:سر گیجه ،ضعف اینا نداری؟
_ن
آریا به کیسه اشاره کرد دو تا آمپول کوچولو هم داری اینجا میزنی یا بالا ؟
_بالا😶
+خو پس برو الان میام
دستم میسوخت خیلیی
فق رو تخت نشستم آریا اومد با دوتا سرنگ آماده
+تو ک نخوابیدی هنو بخاب دیگ
_دستم درد میکنه نمیخام
+خو بخاب اینا درد دستته
_نمیخام دستم درد میکنه چیجوری بخابم
+رو شکم میخابی رو دستت که نمیخابی
یک چند ثانیه گذشت
+زود بخاب دیگه خستم بخدا
صدا مامان کرد
مامان اومد بالا
سرنگ هارو داد مامان گفت خودت بزن براش
مامان:چرا خودت نمیزنی
آریا:کمرم درد میکنه نمیتونم خم و راست شم
رو زمین دراز کشید آریا
رو شکم خوابیدم
آریا :حواست به دستت باشه آخ کمرم
مامان: رفتی دکتر اریا؟
آریا:ن
مامان شلوارم داد پایین
پنبه کشید درد ش حداقل در مقابل دستم کمتر بود
نیدل در آورد جاش ماساژ داد
دومی پنبه کشید اخراش صدام در اومد
_اوففف مامان میسوزههههه آی😑
+جان آخرشه مامان
نیدل در آورد جاش پنبه فشار داد شلوارمو درست کرد
مامان:یکم بخاب جذب شه بعد برگرد
یکم فق دراز کشیدم بلند شدم داشتم میرفتم بیرون مامان گفت به آرش بگو بیاد کمک ش آریا کنه بخاب رو تخت
آرش اومد زیر بغلشو گرفت بزور تونست پاشه از رو زمین خوابید رو تخت من
تا موقع خوب شدن دستم یه چند تا نوروبیون نصیبم شد «هر یک هفته یا ۱۰روز یکی شو نوش میشد به جونم😂»
پ.ن:اون شب آریا هم آمپول خورد خواستین بگید خاطره ش میزارم
پ.ن:آریا دو سه سال میشه یا بیشتر فکر کنم درگیر دیسک کمر
درگیر که نه هر ۵ ماه یکبار یا بیشتر
دیسک میاد سراغش
پ.ن:شنبه جواب آزمایش بردم دکتر عمل افتاد برای اول مهر چند روز دیگ برم برا دکتر بیهوشی اینا بعدم عمل لوزه
پ.ن: من از عمل و بخیه ترس زیادی دارم😂🫠 با این حالم رفتم رشته تجربی «دانشجو ام الانو»
خدا میدونه دیگه چی بشه
پ.ن:یه گلو درد و سرفه ای از صبح گرفتم
یه سوال!ممکن از لوزه گلودرد و سرفه یا سرماخوردگی باشع؟
پ.ن:میخام خاطره بعدی دست باز بزارم براتون
یعنی به انتخاب شوما باشه 😂💔
اولی.ادامه این خاطره «اریا»
دومی.داستان سمی که از مریضی آرش برنا رقم زد برامون 😂💔
سومی. عروسی اریا
پ.ن:من الان تو کانال پیام نفس خانم اگه اشتباه نکنم😅
درست شاید یکی رمان میگه یکی فیک !یکی واقعیت داره میگه
این موضوع مثل اینک تو ذهن ایرانی جماعت نمیگنجه
آقا درست فیک ،رمان، اصلا هر چی که هست
تو دوست نداشتی نخون با عقلت جور در نیومد نخون !
تو دو هزار نفری که تو چنل هستن !
یکی اون خاطره طرف ،اتفاقی که تو زندگی طرف پیش اومده رو میپذیره دیگه
بابا هزار جور زندگی هست قرار نیست همه زندگی هارو به یه چشم ببینیم ک!
با همین حرفا تون کاری کردید دکتر پدرامم خاطره نمیزاره
12:10
شب خوش
بدرود
اروین