سلام سلام من ریحانه ام 😍 خیلی وقته خاطره نداشته بودم یکی دو سالی میشه فکر کنم

یه بیو بدم : ۲۴ سالمه کارشناس بینایی‌سنجی ام ولی به خاطر نینی مون (که هنوز به دنیا نیمده) فعلا سرکار نمیرم 😅

همسرم علیرضا که ۲۹ سالشونه کارمند هستن

بریم سر اصل مطلب

بنده خونه بودم تقریبا هفت صبح اینا بود که همسر و راهی کردم رفت خودم رفتم دراز کشیدم و لالا . وقتی که بلند شدم سرگیجه بشدت بدی داشتم😢نمی‌دونم همینطور الکی الکی افتادم .. البته شب قبلشم حالم خیلی خوب نبود و فشارم پایین بود

خلاصه پاشدم زنگ زدم مامان جان مدرسه بودن (مدیر مدرسه هستن ایشون)

خلاصه جواب داد و گفتم مامان 😂 طبق معمول رو به موتم چه کار کنم ؟

مامان چند تا نکته رو یادآوری کردن و بنده رو تشویق کردن به صبحانه خوردن 🥴(وعده ای که من دوسش ندارم و واقعا میلم نمیشه هم دوران قبل بارداری هم بارداری 😔 )

بعدم گفت دراز بکش تا علیرضا بیاد و من بهش زنگ میزنم میگم اومد چی کار کنه

فعلا استراحت کن

خلاصه سر مامان هم شلوغ بود و خیلی مزاحمش نشدم دراز کشیده بودم همینجوری تا یازده اینا به زور پاشدم ناهار گذاشتم یکم دوباره افتادم تا دو نیم 😂 (تنبلم خودتونید)

همسرم رسید و ....

علیرضا : به به باز پنچر شدی که عزیزم 😂یعنی زور اون بچه بیشتر از شماست ؟

+گفتم : علی😢اصلا حالم خوب نیست بیخیاله شوخی ...

_گفت استراحت کن مامان گفته برات آب سیب بگیرم بخوری عشق کنی🤤

+گفتم جان ریحانه نکن😭 من بوی سیب بهم میخوره می‌خوام دل و روده مو بیارم تو دهنم

_گفت نه بابا 😐 خوبه خوشمزه است تو بخور بالا آوردی اشکال ندارع اون با من😉 نمیشه که نخوری عزیزم 😁 (می‌دونه دوست ندارما😂حرص مو درمیارهههه)

خلاصه رفت گرفت آورد و به هزار و یک مصیبت و بیست مدل ادا و لوس بازی😂 یکم شو خوردم باز افتادم...

ساعت پنج اینا بود دید نه واقعا بیحالم اصلا جون نداشتم راه برم ..

دیگه گفت ریحان پاشو بریم دکتر یه سرمی چیزی حداقل اشتها ت باز بشه هیچی نخوردی که از صبح فقط میگی نمیتونم 😞

دیدم حالم خوب نیست راست میگه ازش خواستم لباسامو بیاره ..

حاضر شدم و نشستم لبه ی تخت آروم آروم پاشدم رفتیم سوار ماشین شدیم پیش به سوی درمانگاه

تو ماشین من فقط اینجوری بودم👈🤢

این بارداری حالت تهوع ش افتضاحههه😭

خلاصه رسیدیم و رفت نوبت گرفت

منم سرمو تکیه دادم به دیوار چشمامو بستم چون بوی الکله تزریقات هم حالمو بهم میزد

نوبت مون شد رفتیم داخل

دکتر سلام و احوالپرسی کرد و ....

علیرضا جانم سفره دلش طبق معمول باز شد 😂 🙊

علیرضا : دکتر هیچی نمیخوره و.... میگه دوست ندارم و .... خودشو بسته به اب دوغ و ... (چند وقتی بود فقط اب دوغ دوست داشتم 😢😂به قول داداشم این بچه میخواد چی بشه )

دکتر یه نگاهی بهم کرد و گفت بچه اول تونه ؟

گفتم بله

گفت طبیعیه حالا ولی اینکه چیزی نخورید اینها فقط به خودتون صدمه می‌زنه سعی کنید وعده های غذایی رو زیاد کنید ولی تو هر وعده کم کم بخوری... خلاصه کلی حرف زد ...

بعدش گفت : یه سرم می‌نویسم الان بزنه سرحال ترش می‌کنه دو تا امپولم هست شب موقع خواب بزنه

دارو هایی که متخصص هم دادن بخوره تو چکاپ بعدی تون با دکتر زنان این موضوع رو باهاش مطرح کنید ولی چیزی نیست یکم بگذره بهتر میشی و ...

تشکر کردیم اومدیم بیرون

داشتم علیرضا رو چپ چپ نگاه میکردم

+گفت : هوم ؟😐 اونجوری نگام می‌کنی چیشده ؟

_گفتم :هیچی😒

+گفت: با این امپولا مشکل داری ؟😐

_گفتم : نه اصلا

+ خو الحمدلله ! درد که نداره خیلی باشه یه کوچولو قیافه تو کج نکن عزیزم 😂 شما قراره زایمان کنی پس اونو میخوای چطور تحمل کنی ؟☺️

دلم میخواست یه دل سیر میزدمش اونجا😂که تو اون وضع سر به سرم نزاره

دارو هارو گرفت و رفتیم داخل بعد سه بار رگ گیری ناموفق و درآوردن اشک من رگ گرفت🥺 نیم ساعت ی طول کشید و تموم شد اومدم بیرون

علیرضا : خانوم شجاع🥰حالت چطوره ؟ خوبین شما عزیز؟ دختره بابا خوبه ؟

گفتم اوم عاااالی☺️فقط جای باباش خالی بود

علیرضا : قربونت برم حرص نخور 😂 بریم به مامانه دخترم یه آبمیوه خوشمزه بدیم جون بگیره شب میخواد امپولا رو بزنه دبه درنیاره موافقی ؟😁

گفتم : اصلا 😂

گفت دخترم که موافقه😔😂پس می‌ریم

خلاصه یکم حرف زدیم تا ماشین و ...

رفتیم یکم آبمیوه خوردیم بعد خونه

لباسامو درآوردم یه کوچولو شام خوردم و دراز کشیده بودم جلوی تلویزیون که علیرضا اومد گفت : ریحانه میشه الان بیارم بزنم برات ؟ من خوابم گرفته میترسم یهو بخوابم امپولات بمونه اذیت بشی ..

گفتم علی خوبمااا بخدا بعد از سرم بهترم

گفت عزیزم ببین داری دبه درمیاریا😂

دراز بکش تا برم آماده کنم...

دیدم هر چی میگم فایده نداره🙂

خلاصه دراز کشیدم و علیرضا اومد گفت یکم این امپوله میسوزونه ولی تو نفس عمیق بکش من زودی تمومش میکنم خب؟

گفتم باشه

زد و واقعا سوخت 🥹 چیزی نگفتم دیدم خسته است ..‌ فقط اشک تو چشمام جمع شد

اون یکی رو هم زد و یه کوچولو ماساژ داد گفت : بهتری ریحانه ؟ معذرت می‌خوام اگر اذیت شدی خوبی الان ؟

گفتم اوم خوبم

گفت : اگر خوبی اون اشکاتو پاک کن عزیزم این آب و بخور پاشو سر جات دراز بکش اینجا رو مبل گردنت درد میگیره !

خلاصه خوردم و رفتم دراز کشیدم خواستم بگم علی برام کمپرس بیارع چون دردش یه کوچولو اذیت میکرد...

که اونم تا سر گذاشت رو بالشت خوابش برد از خستگی 🥲

تا صبح خواب و بیداری بودم حقیقتا

ک صبح مامان اومد و یکم بهم رسید تا شب پیشم بود یکم سرحالم کرد

اینم از خاطره امیدوارم که دوست داشته باشید .

برای من و نینی هم دعا کنید که ان‌شاءالله همه چی بخیر بگذره 🥲 بار اول و حسابی استرس دارم

مراقب خودتون و خوبیا تون باشید

خدانگهدار 😇