سلام به همه🙋🏻‍♀️ امیدوارم حال دلتون خوب باشه :)

نرگس هستم دارای یک خواهر کوچیکتر از خودم، پریسا مادر خانه دار و پدر هم مهندس برق..

و اما خاطره چهارم که از خودم نیست:

اواخر دی ماه سال ۱۴۰۱ بود ساعت حدودا هشت شب بود و خانوادگی داشتیم سریال ترکی دکتر معجزه گر رو می‌دیدیم( البته چون من به این فیلم علاقه داشتم اجازه نمی‌دادم اون ساعت کسی دست به کنترل بزنه و بقیه اعضای خانواده هم مجبور بودن کنار من فیلم رو ببینند😁😅) خلاصه همینطور که مشغول دیدن فیلم بودیم تلفن پدرم زنگ خورد عموم بود ؛ به صحبت هاشون قصد نداشتم توجه کنم و بیشتر تمرکزم روی فیلم بود ولی بابام هنوز نگفته بود سلام با صدای بلند گفت چییی؟ چطوری؟ مگه میشه؟ حالش خوب بود که از منم سالم تر بود...

+نه می‌آییم..

+ نه بچه ها رو نمیاریم..

+خاکسپاری کِی هست؟

+فردا؟

+ تا یه ساعت دیگه راه میفتیم ، چیزی لازم نداری؟

+ باشه هوای فرشته ( زن عموم) رو داشته باش، تنهاش نذار..

+قربانت خداحافظ..!

.

*مادر زن عموم فوت شده بود ، ایشون یکی از بهترین افراد روستا مون بودن خیلیی مهربون و خوش اخلاق و دل پاک و هر صفت خوبی که وجود داره برازنده ایشون بود و هست :)

خلاصه که مامان و بابا راهی روستامون شدن( سمت مشهد هست) من و پریسا برای اولین بار تنها موندیم پریسا آدم وابسته ای هست و از تنهایی وحشت داره نه اینکه مثلا تو اتاق تنها بشه بترسه و این ها از این می‌ترسه که یه روزی یکی از اعضای خانواده راهی آسمون بشه😢 دلیل ترسش هم این هست که چند سال پیش خواب دیده که من و پدرم و مادرم هر سه تامون مُردیم و پریسا تنها میشه :(

خیلی تلاش کردم که که ترسش کم بشه و تا حدودی جواب داده ولی همچنان ترسش پا برجا هست متاسفانه(خوش حال میشم اگر راه حلی دارید اشتراک بزارید🌸)

آره دیگه داشتم میگفتم من خودم میترسیدم از اینکه خودم و خواهرم تو آپارتمان تنها بودیم از طرفی من اون موقع غذا هم بلد نبودم درست کنم نهایت یه تخم مرغ نپخته میزاشتم تو سفره😁 بهونه گیری های پریسا هم رو مخم بود از طرفی من مدرسه میرفتم پریسا هم اون موقع کلاس اول بود و درس هاش و تکالیفش هم گردن من بود و خب مسئولیت سنگینی رو داشتم(من اون یک هفته رو مدرسه نرفتم و از معلم هام درس هام رو می‌پرسیدم و خودم تو خونه وقتی پریسا مدرسه بود میخوندم) دو روز اول خب سختم بود مخصوصا اینکه غذا هم بلد نبودم درست کنم و مدام نون و پنیر می‌خوردیم و هر دفع تنوع هم میدادم یه دفعه خیار میاوردم یه دفعه گوجه یه دفعه هم نون ماست خوردیم و خب بعد از دو روز دست به دامن جناب گوگل شدم و به کمک ایشون و راهنمایی های مامانم از پشت تلفن تونستم ماکارانی درست کنم💪🏼😎 خیلی هم خوشمزه شد فقط نمیدونم چرا مزه هیچی نمی‌داد :( 🫠😂

روز چهارم بود نصفه شب بود تو گوشیم داشتم میچرخیدم(چون شب بود میترسیدم بخوابم 🤦‍♀️😅)دیدم پریسا داره گریه میکنه البته بیشتر شبیه ناله بود خواستم صداش کنم دیدم خیلی عرق کرده :( دست گذاشتم رو پیشونیش تب داشت ترسیده بودم نمیدونستم چکار کنم نصفه شبی چکار میتونستم بکنم هیچ کس هم نبود که بخوام تلفن بزنم بیاد بریم دکتر (همه رفته بودن برای مراسم) تب سنج رو گذاشتم زیر بغلش تا تبش رو اندازه بگیرم تو این مدت هم هر چی صداش میکردم جاب نمی‌داد فقط صدای ناله هاش بیشتر می‌شد بغلش کرده بودم و موهاش رو ناز میکردم و همش صداش میکردم ؛ تب سنج رو نگاه کردم ۳۸/۵ درجه بود تبش خیلی ترسیده بودم نمیدونستم باید چکار کنم یه ذره دست و پام رو گم کرده بودم :/

بالاخره خون به مغزم رسید و رفتم سراغ دارو های تو خونه خوشبختانه شربت استامینوفن داشتیم با قطره چکن داخل دهنش ریختم (چون هر چی صداش میکردم بیدار نمیشد) و زدم تو گوگل نحوه پا شویه کردن بچه🤦🏻‍♀️😂💔 خداروشکر تبش حدودا یک ساعت و نیم بعد اومد پایین و هوا تقریبا روشن شده بود وقتی مطمئن شدم حالش خوبه نوبت خودم بود که شروع کنم به گریه کردن😂

نمیدونم ترسیده بودم یا حس تنهایی بود یا... نمیدونم خلاصه دیگه یکم آروم شدم رفتم وضو گرفتم نمازم رو خوندم و نذاشتم پریسا اون روز بره مدرسه (به مدرسه اش زنگ زدم و خبر دادم ولی به مامان و بابام چیزی نگفتم که نگران نشن) صبح حدودای ۱۰ بود بیدارش کردم بمیرم براش اصلا حال نداشت جوابم رو بده🥲💔 احساس کردم دوباره داره تب میکنه دیگه به زور بیدارش کردم و بهش صبحونه دادم البته پریسا یه ذره سر غذا خوردن هم مخصوصا صبحانه اذیت میکنه به خاطر همین قبل اینکه بیدارش کنم براش نون روغنی خریدم و خلاصه حاضر شدیم و رفتیم درمانگاه نزدیک خونه مون دو کوچه بالاتر از خونه مون هست در واقع !

خداروشکر خلوت بود (این هم بگم پریسا هم مثل همه بچه می‌ترسه ولی مغرور تر این حرف هاست که بخواد ترسش رو بروز بده و تا اون روز آمپول عضلانی نخورده بود 🤕)

خلاصه نوبت مون شد و دکتر یه آقای حدودا سی و دو ساله بودن و بسیار خوش اخلاق و خوش رو🤍

پریسا بغل خودم نشسته بود یعنی من نشسته بودم رو صندلی پریسا هم روی پام بود (متوجه شدید؟😁😂)

شرح حال دادم و ایشون معاینه کردن و موقع نسخه نوشتن گفت خانم کوچولو که با آمپول مشکل نداره؟ پریسا سرش رو آورد بالا و به من نگاه کرد گفت آبجی🥺 آنقدر مظلوم گفت دلم کباب شد براش اصلا🥲😅

تا اومدم حرف بزنم دکتر گفت عه! پس مشکل داری!😃 خیلی لحن شون با مزه بود پریسا با بی حالی خندید گفت نه خیرم من نمیترسم بزرگ شدم😌 دکتر ادای پریسا رو در آورد 😂 گفت حالا که خانم بزرگ نمی‌ترسند دو تا آمپول کوچولو بزن که زود خوب بشی ولی قول بده که قرص هات رو به موقع بخوری😉🤝🏻 و رو به من گفت یه تقویتی براش نوشتم با تب بر همین الان بزنه ،بدنش زیاد عفونت نداره دارو هاش رو به موقع مصرف کنه انشالله تا هفته آینده حالش بهتر میشه یه شیاف هم نوشتم اگر دوباره تب کرد براش بزارید تشکر کردم خواستیم بیاییم بیرون یهو پریسا برگشت گفت راستی..! دکتر بله؟ پریسا گفت من خانم بزرگ نیستم آبجیم از من بزرگتره اون خانم بزرگه😐😐😂 دکتره خنده اش گرفت و گفت ببخشید خانم کوچیک 😂😍

خلاصه دارو هاش رو گرفتم که گفت آبجی خودت میزنی؟ گفتم نه قربونت بشم بریم همینجا بزن که زود خوب بشی با بغض سر تکون داد راهی تزریقات شدیم قبض گرفتم و بردمش سمت تخت کمکش کردم بخوابه و آماده بشه خانم پرستار اومد گفت آماده خوشگل خانم🥰؟ پریسا برگشت به من گفت آبجی درد داره؟ سوزن تو پام گیر میکنه؟ پیشونیش رو بوس کردم گفتم قرار نیست اتفاق خاصی بیفته عشقم یه کوچولو درد داره ولی مطمئنم که آبجی من قویه میتونه دردش رو تحمل کنه😉 خلاصه خوابید و من موهاش رو ناز میکردم و داشتم باهاش صحبت می‌کردم تا حواسش پرت بشه و خانم پرستار هم از فرصت استفاده کردن و تزریق کردن و فقط سر تقویتی گفت آبجیی درد داره که من و خانم پرستار همزمان گفتیم تمومم شد😍 کلی تشویقش کردم که تونسته تحمل کنه 😘 موقعی که اومدیم بیرون آقای دکتر هم اومد بیرون ما رو دید به من گفت آمپول هاش رو زدین؟ گفتم بله گفت واقعا؟(چشم هاش رو ریز کرد) به پریسا گفت گریه نکردی ؟ پریسا هم تازه زبونش باز شده بود با لحن طلبکارانه گفت من بچه نیستم که بخوام از آمپول بترسم😤😒 دکتر خندید و یه عروسک هم به پریسا داد که خیلی نازهه(در واقع از این جا کلیدی عروسکی هاست)😍😁 و گفت زود تر خوب بشی خانم بزرگ و منتظر جواب نشدن و رفتن😆

پ.ن۱: مرسی که وقت گذاشتین و خوندید❤️🌱

پ.ن۲: دوستان اگر که من کامنت های شما رو پاسخ میدم دلیلش این هست که شما برای بنده ارزش قائل شدین و کامنت گذاشتین و خب این برای من قابل احترامه حالا چه نظر تون منفی باشه چه مثبت و من ترجیح میدم که زیر خاطره به کامنت هاتون پاسخ بدم ولی لطفا برای درخواست دوستی و صحبت و ... پی وی نیایید مخصوصا عزیزان مذکر😅🌱

پ.ن۳: از شنبه گوشیم قراره توقیف بشه و تا مدت نا معلوم به خاطر همین دلم خواست براتون آخرین خاطره ام رو به اشتراک بزارم و خداحافظی کنم باهاتون تا بعد کنکور :)

پ.ن۴:‏بچه که بودم میرفتیم بهشت زهرا سعی می‌کردم روی قبری پا نذارم! اگه پا میذاشتم کلی براش صلوات می‌فرستادم!

میدونی ما بچگیامون حتی دلمون نمیومد رو قبر مرده ها پا بذاریم...چی شد که بزرگ شدیم اینطور راحت روی زنده ها و احساسشون پا میذاریم؟

کاش بچه میموندیم... بزرگ شدن آرزوی خوبی نبود.. :)

نرگس..🌱