خاطره آروین جان
A:
درود چطورین
اروین ام
خاطره عروسی آریا خیلی طولانی عه خدایی
دو هفته باید مینوشتم بعدم همه جا شو اگه خلاصه میکردم فق همون قسمت میگفتم هیچی سر در نمیآوردین😂
اینا رو ولش بریم سراغ خاطره عید امسال یعنی ۱۳ فروردین دقیقا چند روز بعد اینک من آبله مرغون خوب شدم
آبله مرغون من امسال عید گرفتم خوب شدم بعدش آلرژی و حساسیت شروع شد
آقا ما با خانواده دایی رفتیم یه جا کویر ای طور بود خلاصه
ملت میرن جا سرسبز چون من از بچگی به گل و گیاه و خاک آلرژی و حساسیت اینا داشتم نرفتیم اونجا
ما قبل ناهار یعنی در کل وقتی بیرون از خونه ای ناهار دیر آماده میشه
دیگ مامانم گفت قارچ بگیریم قبل ناهار کباب کنید اینا
رسید پیمان قارچ کباب میکرد
کباب ام نمیکردیم در حد حرارت آتیش که بهش میخوره یکم نرم میش قارچ همون موقع از سیخ میکشیدیم میخوردیم
حالا فقط کمی روی قارچ کمی پخته بود ولله کل قارچ نپخته میخوردیم😑😂
یهو خداوند بارون و رد برق زد اونم در حد ۵مین همون موقعش هوا بهم خورد اوکی بودم
مجبور بودیم تو ماشین بشینیم تا بارون قطع شه قطع شد بارون
باز دوباره قارچ خوردیم
من یه یک ربع بیست مین گذشت من یهو حالم بد شد سر صورتم همه ورم کرد رنگ و روم کلا قرمز شد نفس تنگی گرفتم
پشت ماشین نشسته بودم تکیه داده بودم بدتر میشد بهتر ن
دیگ مامان دید یکم آب از تو ماشین آورد زد به صورتم
مامان گفت یکم سرفه کن شاید اینجوری خوب بشی
بابا اومد گفت چی چی سرفه کن خوب میشی امداد نجات شدی این داره خفه میشه بلندش کن بریم بیمارستان «عاشقتم ممدی😂💔»
این شد سوار شدیم رفتیم سمت بیمارستان
دایی شونم بابا گفت وایسان شما ناهار بخورین بعد بیاین
یعنی فازش این بود یه دیقع بارون میزد یه دفعه آفتاب صاف میزد تو صورتت😑
ما بیمارستان دکتر گفت اخیرا چی خورده
مامانم گفت قارچ
دکترم گفت دیگه قارچ نخوره حساسیت داره
کد ملی مو زد سیستم مامانم رفت دارو گرف
بابا هم رفت فیش تزریقات گرفت تا مامان بیاد
دیگه رسما خفه شده بودم صدام در نمیومد
دو تا آمپول و قرص بود
نوبت تزریقات شد پرستار گفت برو تخت ۲ بخاب
شلوار ورزشی تنم بود که خوابیدم رو تخت
شلوارم یکم دادم پایین
از تنگنفس بود همش سرفع ام گرف
پرستار پنبه کشید نیدل زد گفت چقدر سرفه میکنی آسم داری
_نهه آیی😖
+نفس عمیق
انقد مشت کرده بودم حس میکردم چوب زیر سرم گذاشتم 😂
در آورد طرف دیگ پنبه کشید دردش اوکی بود آخرش گفتم کی تموم میشه
گفت الان تموم
در آورد گفت جاشو نگه دار
همون دیقع بابا اومد. پرستارم رفت
یکم جاشو فشار داد شلوارمو درست کردم
بابا گفت خوبی
فق سر تکون دادم پاشدم یه جوری درد گرف دو طرفم موقع تزریق ش اونقد درد نداشت😑😂
از بیمارستان اومدیم بیرون دایی زنگ زد بابام گفت بیان خونه ما
ما تا رسیدیم جلو در اونام رسیده بودن
حقیقتا ضعف کرده بودم ساعت ۴ونیم بود داشتیم ناهار میخوردیم خونه
چند تا قاشق جا آمپول درد میکرد کوفتم شد نخوردم دیگ پویان یه ور دراز کشیده بود
پیمان یه ور
دراز کشیدم کنار پیمان خوابم برد حدود یک ساعتی خوابیدم با سر صدا حرف و پچ پچ بیدار شدم
دیدم پتو پیچ کردن منو 😂
دوتا قلیون وسط بود میوه و چایی میخوردن
مامان گفت عه بیدار شدی بهتری
_ار
تازه ویندوزم داشت بالا میومد
عمه:ورم گردنش کم شده
_بع ظاهر عار ولی از درونم داغونم😓
مامان:چرا
_معدم ریخته بهم درد میکنه
مامان میگفت هیچی دیگه دکتر گفت قارچ حساسیت داره
بابا:نه بابا همش تو غذا قارچ میرزع سحر چیزیش نشد تا حالا ک
مامان گفت میوه پوست بگیرم برات؟
_هوم پرتقال
مامان همینجوری داشت پرتقال پوست میگرفت:به گل و گیاه و خاک حساسیت و آلرژی دارع دیگ به قارچ نداشته تا حالا...اصلا این ماهی پیتزا میخوره تو پیتزا قارچ حالش بد نمیکنه ک
پیمان داشت قلیون میکشد یهو گفت خداوکیلی به خاک آلرژی داری ؟
با سر تاکید کردم عار
یه نیشخند زد یه نگا به پویان کرد گفت داداش شرمنده دیدم قارچ تمیز رنگ روش دیه نشستمش
اخ وقتی گفت دلم میخواست شیشع قلیون بکوبونم تو سرش 😑💔
پیمان به پویان اشاره کرد :بابا من به این کونگشاد گفتم آب بیار از تو ماشین بیار نیاورد منم دیدم تمیزن گفتم کباب میکنیم میکروب هاش میره
میوه خوردیم معده درد من بیشتر شد حالم بهم میخورد رفتم دستشویی یکم آوردم بالا «هر وقت معده درد داشته باید بیارم بالا فرقی ندارسر چی باشه معده درد ع ....عار خلاصه کلا با معده درد داداشیم😂💔» آخر نشد به بابا گفتم آمپول و سرم هر کوفتی بگیره
بابا میخاست بره دارو از داروخونه بگیره
مامان گفت امروز تعطیل شاید
دایی گفت ن شبانه روزی ها هستن
خلاصه تا بابا رفت بیاد یکمش قلیون کشیدم که مامان میگفت نکش حالت تهوع تم بیشتر میکنه
بابا اومد با سه تا آمپول سرم
سرم واجب نبود بخاطر یک دونه آمپول وریدی بود بابا سرم گرفته بود
رو کاناپه دراز کشیدم با پویان و پیمان راحت بودم
از. دایی ام آمپول زیاد خورده بودم قبلا میموند عمه که یکم خجالت میکشیدم که اونم گفتم ولش عمه محرم 👶🏻😂
بابا داشت آمپول میکشید سرنگ
_خدا لعنتت کنه پیمان 😑
پیمان:نگو ناموثا اعذاب وجدان گرفتم
_کصک.ش تو اعذاب وجدان میدونی چیه
پیمان:از دلت در میارم
_ک.ون نموند برام لاشی😑😂
دایی و بابا و پیمان صدا خنده شون به گوش میرسید
دایی::اشکال ندار یک دایی یک ساعت درد داری بعد خوب میشی
سرمو برگردونم _نمیدونی دایی لامصب چقدر حرفات آرومم میکنه
بابا:چرا بیمارستان بودی نگفتی معده درد داری
_کم بود دردش فکر میکردم خوب میشه بدتر شدش😫
آمپول اماده کرده بود
پد کشید _بابا پایین بزن«بالا دوتا بیمارستان زده بودم درد میکرد هنوز جاش»
بابا:باشه شل کن
عمه که پیمان فوش میداد:خاک تو سرت خفه شو
کوسن بغلم بود نیدل زد
_دو ساعت نمیش آمپول زدم باز امپول😑😭
بابا:چیکار کنم بابا خودت گفتی امپول بگیرم ک
_کاری به تو ندارم
نیدل در آورد پد جا آمپول فشار داد
دومی پد کشید نیدل زد از اولش مثل چی درد داشت
_اینا رو هم نمیشد تو سرم میزدییی آیییی
بابا:هیسس نه اینا باید عضلانی باشه
_بابااا پارههه شدمم درش بیار
بابا:😂😂یکمش مونده
_هییییی اییی
بابا: تکون نخور
بابا:تموم شد
پد فشار داد شلوارمو درست کرد
اسکالپ تو رگ زد بعدم آمپول یکی زد تو سرم
پویان و به عنوان پایه سرم ازش استفاده کردیم
والا حقش بود سرم یک ساعت نگه دار😂
چطو حق منه یک ساعت تو دستم باشه حق. اون نیست یک ساعت نگه داره؟😅😂
دوستان یک دست سرش تو گوشی بود یه دست سرم گرفته بود😂😂عین این اسکولا
تو اون تایم مجلس ناز کشی عمه بود😂
تو عمرم اونقد محبت از عمم ندیدم اون شب انقد دیدم 😂😖
اون شب ماحتت ای نموند براممم پنج تا آمپول شد سر جمع با سرم
پ.ن:دکتر ناموثا خیلی انیشتن بود من تازه والا به آریا امیدوار شدم😂💔
پ.ن:Meدوست عزیز والا عروسی آریا دل شادی
تاوان شو من پس دادم به اصل قضیه نرسیده یک اسلاید و نیم شده
ولی چشم حتما میزارمش😂
و بقیه دوستان مرسی
پ.ن:بابت فوش ها عذرخواهی میکنم بقول مامان گفته تحت فشار بودم🙂😂
پ.ن:پیمان ۲۹ سالشه ولی به اندازه یه بچه ۵ ساله عقل ندارع
خداوکیلی ۶ ماه من از قارچ ام دیگه بعدم اومده
پ.ن:ممنون از کامنت هاتون میخونم فکر نکنید خونده نمیشه! 😉
بدرود